شمارهٔ ٢۵ - ایضاً
لا تودع السر الا عندذی کرم و السر عند کرام الناس مکتوم و السر عندی فی بیت له غلق قد ضاع مفتاحه و الباب مختوم

امیر فخرالدین محمود بن امیر یمینالدین طُغْرایی فَریومَدی (زادۀ ۶۸۵ هجری قمری در فریومد از توابع سبزوار، درگذشتۀ ۷۶۹ هجری قمری) فیلسوف و شاعر قطعهسرای ایرانی است. پدرش امیر یمینالدین، مردی ادیب و شاعر بود که در زمان سلطان محمد خدابنده میزیست و در دستگاه امیران خراسان، به شغل دفتری و طُغْرانویسی اشتغال داشت و ظاهراً از همین روی به «طغرایی» شهرت یافته بود. سالهای نخستین زندگانی ابنیمین در خراسان گذشت. در دوران جوانی، به تبریز رفت و به درگاه غیاثالدین محمد بن رشیدالدین فضلالله، وزیر پیوست و آن وزیر را ستایش کرد، ولی کارش در آن شهر دوام نیافت چنان که ناگزیر شد در قطعهای که خطاب به غیاثالدین محمد سرود، از او اجازهٔ بازگشت به شهر خویش را بخواهد. قطعهٔ دیگری در دیوان او هست، که نشان از زندگی وی در عراق عجم و بازگشتش به خراسان میدهد. با درگذشت پدر، ابن یمین به جای او منشی امیران سربداران شد. وی در چند جنگ و سفر نیز این امیران را همراهی کرد. در رویدادی که در سیزدهم صفر سال ۷۴۳ هجری قمری، میان ملک معزالدین حسین کرت، با خواجه وجیهالدین مسعود سربداری، در زاوه رخ داد و به شکست و فرار خواجه وجیهالدین مسعود انجامید؛ دیوان ابنیمین در ضمن غارت بنگاه امیر به یغما رفت و بنا به گفتهٔ خواندمیر، خود شاعر نیز در این جنگ، به دست لشکر هرات گرفتار گشت، چون او را پیش ملک بردند، منظور نظر تربیت گردانید و بنا بر آنکه دیوان ابنیمین در آن مصاف تلف گشته بود، قطعهای در آن باب گفت. اما تلاش برای یافتن دیوان او مؤثر نیفتاد و شاعر ناگزیر شد با گردآوردن شعرهای پراکندهٔ خویش از اینجا و آنجا و افزودن اشعاری که پس از رویداد گفتهشده ساخته بود، دیوانی تازه ترتیب دهد. او در دوران پیری از دربار فاصله گرفته و تا پایان عمر در زادگاهش، فریومد، ماند. علاوه بر دیوان اشعار، بعضی منشآت او نیز در کهنترین ویرایش دیوانش که ظاهراً پیش از سال ۹۳۱ هجری قمری نوشته شده، موجود است و دو نامه از آنها نیز انتشار یافتهاست.
لا تودع السر الا عندذی کرم و السر عند کرام الناس مکتوم و السر عندی فی بیت له غلق قد ضاع مفتاحه و الباب مختوم
دو سه روزی دگرم جان بر تن مهمانست بعد ازین وقت جدایی و وداع جانست گه آنست که جان خو ز بدن باز کند که میان من و جان وقت غم هجرانست غم تن نیست که تن در وطن خویشتنست غم جانست که او را...
پنج روزیکه در کشاکش غم در سرای سپنج خواهی بود گر فزون از کفاف میطلبی طالب درد و رنج خواهی بود مال کز وی تمتعت نبود چه کنی مار گنج خواهی بود
پیش ازین گر قدسیان با یکدیگر راز میگفتند گوشم میشنید وینزمان ننیوشم اسرافیل اگر صور خود در گوش من خواهد دمید وای بر ابن یمین زین بستگی گر نگردد لطف یزدانی کلید
پایم چو بسته نیست بجایی روم کزو هر دم نسیم باد بهاری بمن رسد ساکن چرا شوم بمقامی و خطه یی کز اهل وی مذلت و خواری بمن رسد در بیشه یی شکار کنم کز فوایدش هر دم هزار صید شکاری بمن رسد
پنجروزی که حیاتست چنان باید زیست با خلایق که کم و بیش ثنایی ارزد وقت رفتن چو رسد نیز چنان باید رفت که ز بیگانه و از خویش دعایی ارزد
چون سفیهی ترا بیازارد آن دمش گر ادب نیاری کرد باید آبی زدن بر آتش خشم تا بتدریج ازو بر آری گرد
تا بود در سرت کلهداری یکدمت بی صداع نگذارند پای در دامن قناعت کش تا ز جیب تو دست وادارند
چو دولت خواهد آمد بنده ایرا همه بیگانگانش خویش گردند چو برگردید روز نیکبختی در و دیوار با او نیش گردند
بزر کزاده اگر چند کودکش بینی گرش جفا کنی از کارهای هرزه بود ندانی اینقدر آخر که شیر بچه خرد بزرگ گردد و او نیز شیر شرزه بود
تا شتابان بر فراز خاک خواهد بود باد تا ز آب آتش نخواهد هیچ وقتی دید داد داور هر چیز کین زینچار میاید پدید خسرو عادل محمد بیگ ارغونشاه باد آنکه تا شد صیت عدل او بگیتی منتشر منطوی شد...
ترا فضل بر دیگران بیش از آن نیست که تو می دهی چیز و او می ستاند چو ندهی و نستاند آن فضل بر خاست چو اویی و بر او چه رجحان بماند طمع چون بریدم من از مال خواجه زنش غر که خود را کم از ...
مرا پیشه شعرست و در وقت ها اثرها پدید آید از پیشه ها چو تیغ زبان اندر آرم ز کام کنم از هژبران تهی بیشه ها ز تیغ زبان من آن کس که او نیارد به خاطر در اندیشه ها سرانجام داند که بر پا...
نزد کریم راز ودیعت اگر نهی نزد کرام خلق بود راز سر بمهر در خانه ایست بسته دروگم شده کلید رازیکه نزد من بود آنخانه در بمهر
ساقی بیا که موسم نوشیدن ملست هم راغ پر ز لاله و هم باغ پر گلست منشین بخانه خیز که صحرا بخرمی هر جا که میروی همه جای تبذلست بگشای حلق بلبله تا قلقلی کند کاندر چمن ز بلبل سرمست غلغلس...
چه عادتست که انباء دهر هر قومی کرم به لاف ز عهد گذشته وا گویند بر آن گروه بباید گریست کز پس ما حکایت کرم از روزگار ما گویند
چند گویی که دولت و دولت زینهوس تو هلاک خواهی شد من گرفتم که خود ز دولت و مال از سمک بر سماک خواهی شد نه از اینخاکدان آدمخوار عاقبت زیر خاک خواهی شد
چه گویم گردش گردون دون را که خس را بر سر اوج آسمان برد جوانمردان و آدم زادگان را ز بهر نانشان آب از رخان برد کسان را داد مال و جاه دنیا که ننگ آید مرا خود نامشان برد
جمعی که شاعران جهانشان ستوده اند کز قدر پای بر سر افلاک سوده اند آیینه وار خاطر اصحاب فضل را از زنگ غم بصیقل احسان زدوده اند روزی ز مردمی بسر انگشت مکرمت بندی ز کار خسته دلی بر گشو...
حکیم ملت و دین را زمن پیام برید که دوستان حق صحبت نگاه داشته اند ز بی عنایتی تو شکایتی است مرا که بر ضمیرم از آن فکرها گماشته اند بمن رسید ز گفت رضی دین سخنی که رایتش ز علو بر فلک ...
حاسد بد سکال باری کیست او بمیزان من چه می سنجد زود باشد که ماهی کلکم چون زرو خونش از جگر هنجد پوست اندر کشم بناخن هجو از سرش همچو پوست از سنجد
حبذا روزگار بیعقلان کز خرابی عقل آبادند عقل و غم را بهم گذاشته اند وز حماقت همیشه دلشادند هر کجا عقل هست شادی نیست عقل و غم هر دو توامان زادند
جهان کشور دانش شه ممالک فضل جمال دولت و دین صاحب کریم نژاد تویی که منشی گردون بسان شاگردان خطابت از ره تعظیم میکند استاد چو کلکت از پی نظم جهان میان دربست چه عقده بود که از کار ممل...
جلال دولت و دین یونس ایجهان کرم تویی که چون تو جوانمرد چرخ پیر ندید فلک بگرد زمین با هزار دیده بگشت بجز بدیده احوال ترا نظیر ندید سپاه مکرمت و فضل را مناسب حال بغیر ذات شریفت خرد ا...