شمارهٔ ٢۶۶
جاهل از بهر که و هیزم و بهر علفست نه بدان پایه که بر صدر بزرگیش برند عالم ار لنگ و کر و کور بود محترم است جاهلانرا چو فرو مرد جوارح بمرند پای گاو است نگهبان سر گاو به کار پا چو بشک...

امیر فخرالدین محمود بن امیر یمینالدین طُغْرایی فَریومَدی (زادۀ ۶۸۵ هجری قمری در فریومد از توابع سبزوار، درگذشتۀ ۷۶۹ هجری قمری) فیلسوف و شاعر قطعهسرای ایرانی است. پدرش امیر یمینالدین، مردی ادیب و شاعر بود که در زمان سلطان محمد خدابنده میزیست و در دستگاه امیران خراسان، به شغل دفتری و طُغْرانویسی اشتغال داشت و ظاهراً از همین روی به «طغرایی» شهرت یافته بود. سالهای نخستین زندگانی ابنیمین در خراسان گذشت. در دوران جوانی، به تبریز رفت و به درگاه غیاثالدین محمد بن رشیدالدین فضلالله، وزیر پیوست و آن وزیر را ستایش کرد، ولی کارش در آن شهر دوام نیافت چنان که ناگزیر شد در قطعهای که خطاب به غیاثالدین محمد سرود، از او اجازهٔ بازگشت به شهر خویش را بخواهد. قطعهٔ دیگری در دیوان او هست، که نشان از زندگی وی در عراق عجم و بازگشتش به خراسان میدهد. با درگذشت پدر، ابن یمین به جای او منشی امیران سربداران شد. وی در چند جنگ و سفر نیز این امیران را همراهی کرد. در رویدادی که در سیزدهم صفر سال ۷۴۳ هجری قمری، میان ملک معزالدین حسین کرت، با خواجه وجیهالدین مسعود سربداری، در زاوه رخ داد و به شکست و فرار خواجه وجیهالدین مسعود انجامید؛ دیوان ابنیمین در ضمن غارت بنگاه امیر به یغما رفت و بنا به گفتهٔ خواندمیر، خود شاعر نیز در این جنگ، به دست لشکر هرات گرفتار گشت، چون او را پیش ملک بردند، منظور نظر تربیت گردانید و بنا بر آنکه دیوان ابنیمین در آن مصاف تلف گشته بود، قطعهای در آن باب گفت. اما تلاش برای یافتن دیوان او مؤثر نیفتاد و شاعر ناگزیر شد با گردآوردن شعرهای پراکندهٔ خویش از اینجا و آنجا و افزودن اشعاری که پس از رویداد گفتهشده ساخته بود، دیوانی تازه ترتیب دهد. او در دوران پیری از دربار فاصله گرفته و تا پایان عمر در زادگاهش، فریومد، ماند. علاوه بر دیوان اشعار، بعضی منشآت او نیز در کهنترین ویرایش دیوانش که ظاهراً پیش از سال ۹۳۱ هجری قمری نوشته شده، موجود است و دو نامه از آنها نیز انتشار یافتهاست.
جاهل از بهر که و هیزم و بهر علفست نه بدان پایه که بر صدر بزرگیش برند عالم ار لنگ و کر و کور بود محترم است جاهلانرا چو فرو مرد جوارح بمرند پای گاو است نگهبان سر گاو به کار پا چو بشک...
از برای دو چیز جوید و بس مرد عاقل جهان پر فن را یا از آن سر بلند گردد دوست یا کند پایمال دشمن را و آنکه میجوید و نمیداند که غرض چیست کار جستن را چیده باشد بمسکنت خوشه داده باشد ببا...
وز آنجا سوی اطفالم گذر کن عزیزانرا ز حال من خبرکن محمد را بپرس از من فراوان حسن را هم ببر در گیر چون جان بگو با هر دو نور دیده من که هستند از عزیزی روح در تن که روزی بی شما سالیست ...
ثلاث هن فی البطیخ فضل و فی الانسان منقصه و ذله خشونه جلده و الثقل فیه و صفره لونه من غیر عله
مه عید از افق چون گشت طالع مکن اوقات خویش ای دوست ضایع به نقد امروز عشرت کن که فردا که داند تا چه خواهد گشت واقع یقین می دان که سعد و نحس گیتی نخواهد شد بتدبیر تو راجع مده نقد از ب...
اگر تو جلوه دهی قامت چو طوبی را ز خلد باز ندانند دار دنیی را گهی که سلسله زلف را بجنبانی جنون شود متمنی عقول اولی را ندید روی ترا بت پرست و گر بیند گمان مبر که برد سجده لات و عزی ر...
مده دل ز دست ار غمی هست و خوفی که آید دو چندانت شادی و یسرا نه ایزد چنین گفت در وحی منزل مع العسر یسرا مع الیسر عسرا
هر ناصحی که بود ز من خواست توبه یی گویا که عشق خوش پسران هست از گناه تا در جهان ز عنبر و کافور زلف و رخ باشد نشان چگونه کنم توبه از نکاه
گوهر افشان کن ز جان ایدل که میدانی چه جاست مهبط نور الهی روضه پاک رضاست در دریای فتوت گوهر کان کرم آنک شرح جود آباء کرامش هل اتاست ظلمت و نور جهان عکسی ز موی و روی اوست موی او والل...
سفید بود مرا روی و خال و موی سیاه زمانه بین بدل هر یکی چگونه نهاد سفید رویی حالم شدست بهره موی سیاهرنگی مویم نصیب حال افتاد
سکه ای کاندر سخن فردوسی طوسی نشاند تا نپنداری که کس از زمره فرسی نشاند اول از بالای کرسی بر زمین آمد سخن او دگربارش به بالا برد و بر کرسی نشاند
شکرها واجب که نفس سرکش بدخوی را رایض عقلم بزیر زین همت رام کرد بود در آغاز کارم-دل چو گردون بیقرار چون بدید انجام آن نیکو چو قطب آرام کرد عمر ضایع میشد اندر پختن سودای خام پخته نبو...
شادی هر که کدخدای شود چند روزی چو عهد گل باشد بعد از آن آنعزیز آزاده بنده وش در مضیق ذل باشد نتواند بهیچ سوی گریخت گر چه داننده سبل باشد ز آنکه بر پای و گردنش دایم از زن و مهر بنده...
شهریارا بدان خدای که او از جهانت گزید و شاهی داد روز و شب را زخم نیل فلک هم سفیدی و هم سیاهی داد ز بر آسمان و زیر زمین گاه قسمت بماه و ماهی داد که مرا مر کبیست کز سستی تن بیکباره د...
شنیده ام که در ایام بعد هر بندی دری گشاید و مردم از آن رسد بمراد حکایتیست و گر نه در مراد مرا چگونه بسته که هرگز دری دگر نگشاد
صبر در کارها چه نیک و چه بد از علامات بخردی باشد بشتاب از تو رد نخواهد شد هر قضایی که ایزدی باشد بقضا دادنت رضا اولی گر نکویی و گر بدی باشد
شبی بلطف ز پیر خرد بپرسیدم بدانخیال که در خاطرم مصور شد که رنج محنت ایام و حادثات زمان همه برای من اندر جهان مقرر شد بعمر خویش ندیدم که یک مراد مرا ز سعی گردش گردون دون میسر شد جوا...
شهریار جهان طغایتمور شاه سیارگان غلام تو باد جام گیتی نما که خورشید است دور او تا ابد بکام تو باد هست بزم تو رشک خلد برین حور عین ساقی مدام تو باد تا بمانی خضر صفت جاوید آبحیوان شر...
شاها کمینه بنده میمون جناب تو کز کاینات حضرت عالیت را گزید شیرین نکرده از عسل روزگار کام تا کی زمانه منج صفت خواهدش گزید وقتست اگر بر این دل رنجور ناتوان خواهد نسیم گلشن انصاف تو و...
هر که در مال میکند ضنت سعی در جمعش ار بود تنها غلطست آنکه میکند نادان ناپسند آید آن بر دانا جمع تنها نه ضنتی باشد گر که تفریق باشدش ز قفا جمع و تفریق هر دو میباید تا نکو صنعتی شود ...
و کان الصدیق یزور صدیق بشرب المدام و عذب البیان فصار الصدیق یزور صدیق لبث الهموم و شکوی الزمان
مظهر نور نخستین ذات پاک مصطفاست مصطفی کو اولین و آخرین انبیاست آنکه هستی بر طفیلش حاصل است افلاک را وین نه من تنها همیگویم بدین گویا خداست در صفات ذات پاکش زحمت اطناب نیست گفته شد ...
ضیاء دولت و دین ایکه ما در ارکان بصد قران چو تو فرزند نامور نارد بخشکسال کرم بر سر نهال امید ز ابر دست تو باران جود میبارد کمینه چاکرت امروز با سه چاریار لطیف بباغ عمر گل خرمی همیک...
طالع من ببین که از پی آب گر روم سوی بحر بر گردد ور بدوزخ طلب کنم آتش آتش از یخ فسرده تر گردد گر برم حاجتی بنزد کسی در زمان گوشهاش کر گردد ور ز راهی طلب کنم کف خاک خاک حالی بنرخ رز ...