شمارهٔ ٧٣۶
الهی بهنگام پیری مرا تمنای نفس جوانان مده میفکن بسختی و دشواریم گشاده کن آسان ز کارم گره جهانی سراسر پر از دون شدست چه آن مه که هستند از ایشان چه که ندارم سر کدیه زین سفلگان بگردن ...

امیر فخرالدین محمود بن امیر یمینالدین طُغْرایی فَریومَدی (زادۀ ۶۸۵ هجری قمری در فریومد از توابع سبزوار، درگذشتۀ ۷۶۹ هجری قمری) فیلسوف و شاعر قطعهسرای ایرانی است. پدرش امیر یمینالدین، مردی ادیب و شاعر بود که در زمان سلطان محمد خدابنده میزیست و در دستگاه امیران خراسان، به شغل دفتری و طُغْرانویسی اشتغال داشت و ظاهراً از همین روی به «طغرایی» شهرت یافته بود. سالهای نخستین زندگانی ابنیمین در خراسان گذشت. در دوران جوانی، به تبریز رفت و به درگاه غیاثالدین محمد بن رشیدالدین فضلالله، وزیر پیوست و آن وزیر را ستایش کرد، ولی کارش در آن شهر دوام نیافت چنان که ناگزیر شد در قطعهای که خطاب به غیاثالدین محمد سرود، از او اجازهٔ بازگشت به شهر خویش را بخواهد. قطعهٔ دیگری در دیوان او هست، که نشان از زندگی وی در عراق عجم و بازگشتش به خراسان میدهد. با درگذشت پدر، ابن یمین به جای او منشی امیران سربداران شد. وی در چند جنگ و سفر نیز این امیران را همراهی کرد. در رویدادی که در سیزدهم صفر سال ۷۴۳ هجری قمری، میان ملک معزالدین حسین کرت، با خواجه وجیهالدین مسعود سربداری، در زاوه رخ داد و به شکست و فرار خواجه وجیهالدین مسعود انجامید؛ دیوان ابنیمین در ضمن غارت بنگاه امیر به یغما رفت و بنا به گفتهٔ خواندمیر، خود شاعر نیز در این جنگ، به دست لشکر هرات گرفتار گشت، چون او را پیش ملک بردند، منظور نظر تربیت گردانید و بنا بر آنکه دیوان ابنیمین در آن مصاف تلف گشته بود، قطعهای در آن باب گفت. اما تلاش برای یافتن دیوان او مؤثر نیفتاد و شاعر ناگزیر شد با گردآوردن شعرهای پراکندهٔ خویش از اینجا و آنجا و افزودن اشعاری که پس از رویداد گفتهشده ساخته بود، دیوانی تازه ترتیب دهد. او در دوران پیری از دربار فاصله گرفته و تا پایان عمر در زادگاهش، فریومد، ماند. علاوه بر دیوان اشعار، بعضی منشآت او نیز در کهنترین ویرایش دیوانش که ظاهراً پیش از سال ۹۳۱ هجری قمری نوشته شده، موجود است و دو نامه از آنها نیز انتشار یافتهاست.
الهی بهنگام پیری مرا تمنای نفس جوانان مده میفکن بسختی و دشواریم گشاده کن آسان ز کارم گره جهانی سراسر پر از دون شدست چه آن مه که هستند از ایشان چه که ندارم سر کدیه زین سفلگان بگردن ...
اکسیر اعظم است در این روزگار کو حلقه بگوش دنیی نا پایدار نیست یکدل در اینزمانه نیابی که روز و شب بر مرکب هوای طبیعت سوار نیست با هر که ساعتی بنشینی هوای او جز در فضایل زر کامل عیار...
خداوندا به حق ان کرامت که ما را در ازل کردی گرامی به نزدیک ملایک نفس ما شد به تعلیم اسامی از تو سامی ز ما نا دیده اسحتقاق احسان لقد اعطیتنا فوق المرام مرا کافتاد عقد صحت ذات ز دستا...
دوش رفتم از ره فکرت بر این نیلی حصار دیدمش فیروزه گون صرحی زمرد زرنگار منزل اول به پیشم چست پیکی باز جست آنچنان کش بادگاه سیر بشکافد غبار در دوم ایوان دبیری بود کافشاندی ز کلک گوهر...
منت خدایرا که مرا داد خاطری بر اختراع بکر معانی گماشته اینهم ز لطف اوست که دارم طبیعتی رایات علم را بفلک بر فراشته زین پیش بوده اند فراوان سخنوران یکسر گذشته اند و سخنها گذاشته کو ...
میدهد گردون بهر نا مستحقی بهره ها ز آنچه دریا پرورش دادست و کان اندوخته روز و شب نا اهل را با سیم و زر دارد چو شمع زانسبب خندان چو شمع آمد روان افروخته هدهد قواده را با تاج میدارد ...
مکروه طبعت آنچه شود واقع ایحکیم خوردن غمش یکیست ز غمهای زایده یا میشود بکام تو یا خود نمیشود در هر دو حال خوردن غم را چه فایده
میار فخر باستاد و شیخ و جد و پدر که بوده علم و عملشان همه پسندیده قراضه یی بتو گرزان رسید بیرون آر و گرنه جمله جهان گنج گیر پوشیده
ابن یمین منم که بآیات بینات در ملک نظم کرده ام اثبات داوری در سخن برسته فضل ار بها کنم گردد عطاردم بدل و دیده مشتری گر آمدی نبی ز پس مصطفی بخلق من بودمی بمعجزه شعر و شاعری اما چو م...
اگر من پنج روزی بالضروره براه ناسزایی میزدم پی مپندارید کان بود اختیاری که هست اندر مثل آخر دوا کی مرا خورشید دولت چون فروشد چراغی ساختم ناچار از وی
الا ای نسیم صبا از ره لطف گذر کن بخاک در شهریاری که بوسد ز بهر شرف پای تختش کجا باشد اندر جهان تاجداری زمن عرضه کن اینسخن گر توانی از آن پس که خواهی ازو زینهاری که گر من برین در بن...
مرا دو بال بکردار مرغ اگر بودی گشادمی بجنابت طریق بسته شده ولی چه سود ندارد رهی بجز پایی بسنگ حادثه آن نیز سخت خسته شده
من نخواهم خرید کبر کسی کاولش نطفه یی بود مذره و آخرش جیفه یی شود قذره و او همه عمر حاصل عذره
ای زده صد طعنه شمع روی تو بر مشعله آتش افتاده ز تاب عارضت در مشعله تا نمییابد فلک پروانه از شمع رخت بر نمیافروزد از خورشید خاور مشعله از فروغ شمع رویت بزم میگیرد صفا افتد اندر سوز ...
ایدل از احوال عالم باش دایم با خبر طمطراق خواجگی روزی سه چاری بیش نیست گه گهی گر سوی دنیا التفاتی میکنند اهل دل آن از برای اعتباری بیش نیست نقد عمر آنکس که در تحصیل فانی صرف کرد بر...
أخلایی أنبیکم جمیعا بان الله فعال لماشا چو خواهد گشت واقع امر محتوم چه در غربت چه در مأوی و منشا مکن شادی گرت گیتی به کامست مخور غم گر بود کارت تراشا چو گردانست گردون از میانه کنار...
دوش وقت صبحدم آمد نسیمی مشکبار مژده جانپرورم داد از قدوم شهریار گفت کآمد رایت منصور شاه شرق و غرب بخت و دولت بر یمین و فتح و نصرت بر یسار شاه شاهان جهان کو را توان گفتن بحق آفتاب م...
الهی زبان مرا در سخن روان دار پیوسته بر راستی بمعنی بیارای چون ز اولم به نیکوترین صورت آراستی نگهدار اعمال ما را از آن که افتد در آن کژی و کاستی بیکدم مسوز آنسهی سرو را که قدش بچل ...
ای دل برو مقلد احکام شرع باش کز یمن آن به عالم تحقیق وارسی تقلید شرع نیز به تحقیق می کشد این را مثال با تو بگویم به پارسی معنی یکی ست گرچه به صورت دو انداز آنک جز سی هزار نیست شمار...
ای دل ز پی جهان چه پویی وز زحمت جسم و جان چه جویی گر خار بگیردت سر دست بگذر ز گل ای فلان چه بویی رو دست تهی چو گربه می لیس چون سگ پی استخوان چه پویی چون بر تو نفس همی شمارند بی فکر...
اگرچه رزق مقسوم است می جوی که خوش فرمود این معنی معزی که یزدان رزق اگر بی سعی دادی به مریم کی ندا کردی که هزی
ای پیک پی خجسته نسیم سحرگهی لطفی کن از برای دل خسته رهی بگذر بدانجناب که از لطف صاحبش یا بی نشان خلد چو در وی قدم نهی یعنی جناب حضرت شاهی که می نهد شیر فلک ز هیبت او سر بر و بهی فر...
ای باد خوش نفس گذری کن ز راه لطف بر خاک در گهی ز فلک جسته برتری یعنی جناب حضرت شاهی که زیبدش بر سروران عرصه آفاق سروری سلطان نظام دولت و دین آنکه چون خلیل آورد زیر پا سر بتهای آذری...
ایدل ار داری هوای سروری پاشنده باش بر جهان ابراز چه سرور باشد از پاشندگی بر زبر دستان چو خوشه سرکشیت ار آرزوست پیشه کن با زیردستان دانه وار افکندگی گر ز سوز تشنگی جانت بلب خواهد رس...