شمارهٔ ٧۶٣
طمع ابن یمین چیست ز کرم کرمت خود بدانی چو در آن صرف کنی اندیشه هست آن میوه که از لطف بود چهره نمای دانه از باطن او همچو پری از شیشه با همه لطف که دارد نخورم خون دلش خرم آنکس که کند...

امیر فخرالدین محمود بن امیر یمینالدین طُغْرایی فَریومَدی (زادۀ ۶۸۵ هجری قمری در فریومد از توابع سبزوار، درگذشتۀ ۷۶۹ هجری قمری) فیلسوف و شاعر قطعهسرای ایرانی است. پدرش امیر یمینالدین، مردی ادیب و شاعر بود که در زمان سلطان محمد خدابنده میزیست و در دستگاه امیران خراسان، به شغل دفتری و طُغْرانویسی اشتغال داشت و ظاهراً از همین روی به «طغرایی» شهرت یافته بود. سالهای نخستین زندگانی ابنیمین در خراسان گذشت. در دوران جوانی، به تبریز رفت و به درگاه غیاثالدین محمد بن رشیدالدین فضلالله، وزیر پیوست و آن وزیر را ستایش کرد، ولی کارش در آن شهر دوام نیافت چنان که ناگزیر شد در قطعهای که خطاب به غیاثالدین محمد سرود، از او اجازهٔ بازگشت به شهر خویش را بخواهد. قطعهٔ دیگری در دیوان او هست، که نشان از زندگی وی در عراق عجم و بازگشتش به خراسان میدهد. با درگذشت پدر، ابن یمین به جای او منشی امیران سربداران شد. وی در چند جنگ و سفر نیز این امیران را همراهی کرد. در رویدادی که در سیزدهم صفر سال ۷۴۳ هجری قمری، میان ملک معزالدین حسین کرت، با خواجه وجیهالدین مسعود سربداری، در زاوه رخ داد و به شکست و فرار خواجه وجیهالدین مسعود انجامید؛ دیوان ابنیمین در ضمن غارت بنگاه امیر به یغما رفت و بنا به گفتهٔ خواندمیر، خود شاعر نیز در این جنگ، به دست لشکر هرات گرفتار گشت، چون او را پیش ملک بردند، منظور نظر تربیت گردانید و بنا بر آنکه دیوان ابنیمین در آن مصاف تلف گشته بود، قطعهای در آن باب گفت. اما تلاش برای یافتن دیوان او مؤثر نیفتاد و شاعر ناگزیر شد با گردآوردن شعرهای پراکندهٔ خویش از اینجا و آنجا و افزودن اشعاری که پس از رویداد گفتهشده ساخته بود، دیوانی تازه ترتیب دهد. او در دوران پیری از دربار فاصله گرفته و تا پایان عمر در زادگاهش، فریومد، ماند. علاوه بر دیوان اشعار، بعضی منشآت او نیز در کهنترین ویرایش دیوانش که ظاهراً پیش از سال ۹۳۱ هجری قمری نوشته شده، موجود است و دو نامه از آنها نیز انتشار یافتهاست.
طمع ابن یمین چیست ز کرم کرمت خود بدانی چو در آن صرف کنی اندیشه هست آن میوه که از لطف بود چهره نمای دانه از باطن او همچو پری از شیشه با همه لطف که دارد نخورم خون دلش خرم آنکس که کند...
کاتب اینحروف ابن یمین بر خط و قول خود گرفت گواه که بتاریخ بیستم ز رجب تا بنوغان که باشد آن شش ماه ده من ابریشم گزیده نیک برساند بشیخ عبدالله بود تاریخ سال هفتصد و چار که نوشت اینحر...
گفتم دلا توییکه همه عمر بوده یی بر مطلب و مقاصد خود کامران شده رای تو در تفحص اسرار کاینات بگذشته از مکان زبر لامکان شده هنگام نظم گوهر شهوار خاطرت چون ابر نوبهار جواهر فشان شده گر...
گر حال نیک خواهی فرزند را همیشه آموزش ای برادر قرآن و خط و پیشه زیرا که پیشش آید روزیکه کارش افتد چون پیشه یی نداند بیل و کلنگ و تیشه هر کو خطی نخواند یا پیشه یی نداند بس گاو و خر ...
طلب کردن همیشه کهتران را بود مر مهتران را کار و پیشه ز مرغان گرچه کمتر بود هدهد سلیمانش طلب کردی همیشه
فریومد آنمقام کزین پیش خسروان بودند با هم از پی آن در مطاعنه مصری چو خلد جامع اهل صفا ولیک بودی عزیز او شده مشتی فراعنه هریک بدانمثابه که با مادرش پدر کردی برای صحت اصلش ملاعنه رفت...
فخر دین و ملک معنی ای ز نور رای تو رهروان عالم علوی هدایت یافته عقل اول دست تدبیر ترا در کار ملک چون ید بیضای موسی با کفایت یافته مفتی رأی جهان آرای تو در مشکلات هر جوابی را که گفت...
بیا ز ابن یمین ای دوست بشنو مر این شایسته پند رایگان را یکی و سی و پنج است آن کز آن ها نباید بود غافل مؤمنان را ز ده عشری وز آن پس منزلی چند اگر ممکن بود پیمودن آن را نبی را پیروی ...
می در میان سفره و گل بر کنار آب گویند بهر دیده و دل دارویی نکوست باشد نکو ولی همه خوبی و خرمی جمعست اندرو که دلت دوستدار اوست
شرط و آداب خدمت سلطان بر شمارم مگر رسی تو بدان کارش آراستن بصدق و صفا بر پی او شدن بچشم رضا آنکه از خود برد خداوندش تا توانی بخود مپیوندش بی نصیحت مباش دمسازش با کس اندر میان منه ر...
ای بزیر سایه لطفت مدار آفتاب وی ز خط همچو ریحانت غبار آفتاب چون صفای آبرویت سایه برگردون فکند آتش غیرت دمد از چشمه سار آفتاب تا فتاد از شاخ سنبل سایه بر برگ گلت شعر مشکین گشت پندار...
یا رب از من که برد سوی خراسان خبری ای صبا گر بودت هیچ مجال گذری بسوی حضرت دستور ز من عمده الملک یمین دول و دین که بود اتفاق همه کور است خصال و سیری همچو نامش بهمه حال حسن گر ز بار ...
از مال مهتری نبود کسب فضل کن کانکس که فاضلست بگیتی مسو دست گر جهل با غناست همه عاران کس است با فقر ساختیم که فخر محمدست باز آمدم از آنچه هوا بود رهنماش عقلم نمود راه که این عود احم...
دوش بادی مشک بو آمد به هنگام سحر گفتم ای خرم نسیم از خلد می آیی مگر کز عبیر تست عطر مجلس اصحاب دل وز غبار تست نور چشم ارباب نظر گفت نی کز خلد زینسان خوش نفس نآید نسیم بر جناب سرور ...
این بزرگان که بنوخاستگان مشهورند نرسیدست بر ایشان ز کرم جز نامی چون ندانند که انعام چه باشد بمثل نتوان داشت ازیشان طمع انعامی هر یکی را که تو پاشنده قومش دانی بر سر دانه کشیدست بدس...
افضل عالم حکیم ای آنکه رای روشنت در شب تاریک فکرت موی بشکافد همی فرقه ای بر گفته ابن حسام آشفته اند باز جمعی را زبان از اوحدی لافد همی چون تویی در شعر و نقد شاعری استاد وقت نیک بنگ...
ای صاحبی که یابد از لطف دلگشایت محبوس چاه محنت از بند غم رهایی گر پرتوی ز رایت بر خاک تیره افتد هر ذره آفتابی گردد بروشنایی آنم که فکر بکرم با زیور مدیحت مشهور عالمی شد در حسن و دل...
ای نفس سپیده دم جان دهمت بخدمتی گر بجناب حضرت آصف عهد بگذری بحر سحایب کرم کان مواهب نعم مهر سپر مهتری اختر برج سروری خواجه عماد ملک و دین آنکه بکلک درفشان کرد سپهر فضل پر کوکب دری ...
بیادگار من ای یار اگر نگهداری یکی لطیفه نویسم ز غایت یاری زمانه در گذرست و اجل ز پی تازان بهوش باش که فرصت ز دست نگذاری
با من پدر که مرقد او باد پر ز نور گفتا شنوده ای که چه گفته ست عاقلی هر گه که از حوادث گردون دون نواز پیش آیدت ز نیک و بد کار مشکلی یا در پناه همت صاحبدلی گریز یا التجا نمای باقبال ...
بشنو ای فرزانه حبری کز لغت های فصیح دایما چون بحر عمان با صحاح جوهری چون ز بحر طبع تو هر دم برآید صد حباب در نظر ناید ترا هرگز صحاح جوهری
بحر جود و کرم جمال الدین ای به رخ فرخ و مبارک پی نشر صیت سخاوتت به جهان کرد منسوخ جود حاتم و طی با جوادی تو عجب نبود گر نماید بخیل حاتم طی در بیان علو تو سخنم بسپرد زیر پای فرق جدی...
با حریفان بر بساط دهر ای نیکوخصال راستی کن پیشه همچون سرو اگر آزاده ای گر بکوشی در شرف ز آبا زیادت می شوی از موالید سه تا چون بهترین افتاده ای ده هزارت خصم اگر باشد چو اندر حصن صبر...
بوالفضولی مرا بکنجی دید همچو جنی نهان ز هر انسی گفت دانم ملول میگردی گفتم آری ز چون تو نا جنسی