شمارهٔ ٨١
اگر در حوادث که پیش آیدت بدرگاه ایزد پناهد دلت ور از امر و نهیی که فرمود حق نه افزاید ایچ و نه کاهد دلت چنان خاص درگاه یزدان شوی که یابی ازو هر چه خواهد دلت

امیر فخرالدین محمود بن امیر یمینالدین طُغْرایی فَریومَدی (زادۀ ۶۸۵ هجری قمری در فریومد از توابع سبزوار، درگذشتۀ ۷۶۹ هجری قمری) فیلسوف و شاعر قطعهسرای ایرانی است. پدرش امیر یمینالدین، مردی ادیب و شاعر بود که در زمان سلطان محمد خدابنده میزیست و در دستگاه امیران خراسان، به شغل دفتری و طُغْرانویسی اشتغال داشت و ظاهراً از همین روی به «طغرایی» شهرت یافته بود. سالهای نخستین زندگانی ابنیمین در خراسان گذشت. در دوران جوانی، به تبریز رفت و به درگاه غیاثالدین محمد بن رشیدالدین فضلالله، وزیر پیوست و آن وزیر را ستایش کرد، ولی کارش در آن شهر دوام نیافت چنان که ناگزیر شد در قطعهای که خطاب به غیاثالدین محمد سرود، از او اجازهٔ بازگشت به شهر خویش را بخواهد. قطعهٔ دیگری در دیوان او هست، که نشان از زندگی وی در عراق عجم و بازگشتش به خراسان میدهد. با درگذشت پدر، ابن یمین به جای او منشی امیران سربداران شد. وی در چند جنگ و سفر نیز این امیران را همراهی کرد. در رویدادی که در سیزدهم صفر سال ۷۴۳ هجری قمری، میان ملک معزالدین حسین کرت، با خواجه وجیهالدین مسعود سربداری، در زاوه رخ داد و به شکست و فرار خواجه وجیهالدین مسعود انجامید؛ دیوان ابنیمین در ضمن غارت بنگاه امیر به یغما رفت و بنا به گفتهٔ خواندمیر، خود شاعر نیز در این جنگ، به دست لشکر هرات گرفتار گشت، چون او را پیش ملک بردند، منظور نظر تربیت گردانید و بنا بر آنکه دیوان ابنیمین در آن مصاف تلف گشته بود، قطعهای در آن باب گفت. اما تلاش برای یافتن دیوان او مؤثر نیفتاد و شاعر ناگزیر شد با گردآوردن شعرهای پراکندهٔ خویش از اینجا و آنجا و افزودن اشعاری که پس از رویداد گفتهشده ساخته بود، دیوانی تازه ترتیب دهد. او در دوران پیری از دربار فاصله گرفته و تا پایان عمر در زادگاهش، فریومد، ماند. علاوه بر دیوان اشعار، بعضی منشآت او نیز در کهنترین ویرایش دیوانش که ظاهراً پیش از سال ۹۳۱ هجری قمری نوشته شده، موجود است و دو نامه از آنها نیز انتشار یافتهاست.
اگر در حوادث که پیش آیدت بدرگاه ایزد پناهد دلت ور از امر و نهیی که فرمود حق نه افزاید ایچ و نه کاهد دلت چنان خاص درگاه یزدان شوی که یابی ازو هر چه خواهد دلت
زهی حیران ز قد و خط و دندان و لب دلبر بباغ و راغ سرو و گل ببحر و کان در و گوهر شود خادم لب و دندان و روی و موی آن مه را گهی یاقوت و گه گوهر گهی کافور و گه عنبر نباشد چون بر و بالا ...
با آنکه بی نصیبم از مال و جاه دنیا هرگز حسد نبردم بر منصبی و مالی بر هیچکس دلم را حسرت نبود هرگز الا بر آنکه دارد با دلبری وصالی
با خرد همره و دو لب بادب باز مکن هیچ کاری که از آن غیر تو یابد ضرری زانکه نیک و بد ایام نماند هرگز وز تو ماند ببدی در همه عالم اثری بد اندک مشمر خوار که بسیار شود هست سرمایه احراق ...
بزرگوار وزیرا نصیحتی بشنو ز بنده یی که ترا هست مشفق جانی یقین شناس که تو نیستی بشغل اولی ز هر که هست بگیتی ز انسی و جانی کسی بنزد تو گر حاجتی کند عرضه بر آر حاجت او را چنانکه بتوان...
بقطع راه دراز امل غنی نشوی بر آستان قناعت مگر مقام کنی مرو بعجب و تکبر بر آستانه خلق که زندگانی و عیشت همه حرام کنی دو تای گاو بدست آوری و مزرعه یی یکی امیر و دگر را وزیر نام کنی ب...
برای نعمت دنیا مکش مذلت خلق که نزد اهل خرد زین سبب خسی باشی ز خون دیده غذا گر کنی از آن خوشتر که زیر منت احسان ناکسی باشی اگر قبول کنی پند من از آن خوشتر و گر نه همچو سگان در بدر ب...
پیشتر زین علی شمس الدین که سر از کبر بر فلک سودی گرچه در جمع مال و در ضبطش ید بیضا و سحر بنمودی لیکن از شاعران خوش گفتار گر کس او را بشعر بستودی هم در او هزتی شدی پیدا هم عطایی بقد...
پدر کردی نصیحت مر پسر را که زنهار از کسی چیزی نخواهی و گر روزی چنان افتد که خواهی ز مردی خواه اگر چیزی بخواهی
بر میوه های نوبر بستانسرای طبع کردم بسان ماه بآیین صباغتی دیوان من بخواه و بتدقیق در نگر نا کرده هیچ زرگر ازینسان صیاغتی اکنون گذشت انکه کسی گاه نظم و نثر از من فصاحتی طلبد یا بلاغ...
با تو ابن یمین بخواهد گفت سخنی از ره نکو خواهی پادشاهی که بندگان وی اند خلق عالم ز ماه تا ماهی راه رشد و ضلال پیدا کرد بر یکایک ز ابله و داهی وز برای بیان باطل و حق کرد ارسال آمر و...
با خرد از سر ضجرت سخنی میگفتم کای ز نور تو ز ظلمت دل و جانم ناجی هیچ حضرت بود امروز که صاحب هنری گردد از گردش گردون بجنابش لاجی گفت باشد در دستور جهان آصف عهد آنکه خایب ز درش باز ن...
بگاه فقر توانگر نما-ز همت باش که گر چه هیچ نداری بزرگ دارندت نه آنکه با همه هستی شوی خسیس مزاج شوی اگر تو چو قارون گدا شمارندت
زهی عقیق تو افشانده بر روان گوهر ز شرم روی تو آبیست ناروان گوهر گهر فشانی لعلت چو آیدم در چشم فتد ز چشم من زار ناتوان گوهر سرشگ بر مژه من ز عکس دندانت چنان نشست که بر پیکر سنان گوه...
تا توانی ضمان مشو کس را کاولش بر دهد پشیمانی و اوسط آن بود ملامت خلق و آخر اندر غرامتش مانی
ترک شراب کردم از آنرو که دیدمش کز وی نماند در دل اصحاب طاعتی یک کار نیک ازو ندهد هیچکس نشان الا بهم کشیدن احباب ساعتی
جهد کردیم بسی تا دو سه روزی ز حیات دم بر آریم بکام دل خود با یاری عمر شد در سر این آرزو و دست نداد آنکه آید بکفم تازه گل بی خاری من تهیدستم و آزاده چو سرو از پی آن ندهد سرو صفت شاخ...
جلال دولت و دین آصف سلیمان فر خدیو کشور اهل هنر امیر علی فلک چو یاد وزیران کند تویی که بود یکیش صاحب کافی دگر امیر علی جهان پیر دگر باره نوجوان گردد ز ناز آنکه فتادش پسر امیر علی ک...
چهار چیزست آیین مردم هنری که مردم هنری زین چهار نیست بری یکی سخاوت طبعی چو دستگاه بود به نیکنامی دایم ببخشی و بخوری دو دیگر آنکه دل دوستان نیازاری که دوست آینه باشد چو اندرو نگری س...
چون رسد روزی به وقت خویشتن زحمت جستن چه بر خود می نهی بی اجل چون کس نخواهد مرد نیز پس چرا بر عجز و سستی تن دهی رزق مقسومست لا ترحل به موت محتوم است لا تغفل بهی
چنان زندگانی کن ای نیک رای بوقتی که اقبال دادت خدای که خایند از حسرت انگشت دست گرت بر زمین آید انگشت پای
چو روزگار بکام تو گشت و دولت یار بکوش تا دل آزرده یی بدست آری مباش یکنفس از کار خویشتن غافل مگر که فرصت امکان ز دست بگذاری که آنکسیکه ز تو جست یاریی امروز روا بود که تو فردا طلب کن...
چه خوش بودی ایدل درین دیر فانی که کس را بکس آشنایی نبودی و گر بودی آنگه بیاران یکدل فلک را سر بیوفایی نبودی خوشست آشنایی بهم اهل دلرا چه بودی که رسم جدایی نبودی
چهار چیز بچار دگر بود محتاج بیان کنم اگر آنرا تو مستمع باشی خرد بتجربه خویشی بدوستی با هم نسب بفخر حسب سروری بزر پاشی