شمارهٔ ٨٨
با فلک دوش بخلوت گله یی میکردم که مرا از کرم تو سبب حرمان چیست اینهمه جور تو با مردم فاضل ز چه خاست وینهمه فضل تو با جاهل و با نادان چیست فلکم گفت که ایخسرو اقلیم هنر هست معهود چو ...

امیر فخرالدین محمود بن امیر یمینالدین طُغْرایی فَریومَدی (زادۀ ۶۸۵ هجری قمری در فریومد از توابع سبزوار، درگذشتۀ ۷۶۹ هجری قمری) فیلسوف و شاعر قطعهسرای ایرانی است. پدرش امیر یمینالدین، مردی ادیب و شاعر بود که در زمان سلطان محمد خدابنده میزیست و در دستگاه امیران خراسان، به شغل دفتری و طُغْرانویسی اشتغال داشت و ظاهراً از همین روی به «طغرایی» شهرت یافته بود. سالهای نخستین زندگانی ابنیمین در خراسان گذشت. در دوران جوانی، به تبریز رفت و به درگاه غیاثالدین محمد بن رشیدالدین فضلالله، وزیر پیوست و آن وزیر را ستایش کرد، ولی کارش در آن شهر دوام نیافت چنان که ناگزیر شد در قطعهای که خطاب به غیاثالدین محمد سرود، از او اجازهٔ بازگشت به شهر خویش را بخواهد. قطعهٔ دیگری در دیوان او هست، که نشان از زندگی وی در عراق عجم و بازگشتش به خراسان میدهد. با درگذشت پدر، ابن یمین به جای او منشی امیران سربداران شد. وی در چند جنگ و سفر نیز این امیران را همراهی کرد. در رویدادی که در سیزدهم صفر سال ۷۴۳ هجری قمری، میان ملک معزالدین حسین کرت، با خواجه وجیهالدین مسعود سربداری، در زاوه رخ داد و به شکست و فرار خواجه وجیهالدین مسعود انجامید؛ دیوان ابنیمین در ضمن غارت بنگاه امیر به یغما رفت و بنا به گفتهٔ خواندمیر، خود شاعر نیز در این جنگ، به دست لشکر هرات گرفتار گشت، چون او را پیش ملک بردند، منظور نظر تربیت گردانید و بنا بر آنکه دیوان ابنیمین در آن مصاف تلف گشته بود، قطعهای در آن باب گفت. اما تلاش برای یافتن دیوان او مؤثر نیفتاد و شاعر ناگزیر شد با گردآوردن شعرهای پراکندهٔ خویش از اینجا و آنجا و افزودن اشعاری که پس از رویداد گفتهشده ساخته بود، دیوانی تازه ترتیب دهد. او در دوران پیری از دربار فاصله گرفته و تا پایان عمر در زادگاهش، فریومد، ماند. علاوه بر دیوان اشعار، بعضی منشآت او نیز در کهنترین ویرایش دیوانش که ظاهراً پیش از سال ۹۳۱ هجری قمری نوشته شده، موجود است و دو نامه از آنها نیز انتشار یافتهاست.
با فلک دوش بخلوت گله یی میکردم که مرا از کرم تو سبب حرمان چیست اینهمه جور تو با مردم فاضل ز چه خاست وینهمه فضل تو با جاهل و با نادان چیست فلکم گفت که ایخسرو اقلیم هنر هست معهود چو ...
موسم پیری رسید ایدل جوانی ترک گیر ز آنکه نالایق بود کار جوان از مرد پیر هر چه آن در تیرگی شام دستت میدهد می نشاید کرد چون روشن شود صبح منیر بگذر از کار جهان اکنون که داری اختیار پی...
والا شهاب دولت و دین ایکه در کرم صد همچو معن زایده و آل بر مکی دارم طمع ز جود تو یک گبر کی شراب بفرست و بنده را مکن از خویش مشتکی ور نیست گبر کی بفرست آنچه هست از آنک هر چ آید از ت...
همی گفتم از راه ضجرت شبی نسیم صبا را بخواهشگری که لطفی بود بی نهایت اگر پیامی ز من سوی خسرو بری کریم جهان انک گر حاتمش بدیدی نکردی بجز چاکری بهنگام فرصت بگو اینقدر از آن پس که خدمت...
هرگز این آسمان سرگردان بمرادم نمیکند دوری هر سعادت که جست فی الحالم او ز طوری فکند با طوری و آن شقاوت که بود طالب غیر بمنش ره نمود بر فوری بارها بودم اندرین فکرت که چرا میکند چنین ...
هر که در عالم رندی قدمی رفته بود هیچ زاهد نتواند که بنازد بروی زو فره می نتوان برد ولی وقت سپرد دنبه بگذارد و به نیز گدازد بروی گر بزرگی کند اندر نظرش حاتم طی سر بپاشندگی خرده فراز...
یاد ایامی که دروی صاحب صاحبقران گاهگاهی التفاتی سوی چاکر داشتی حاتم ثانی جلال ملک و دین کان کرم آنکه هر روزم ز روز رفته بهتر داشتی گر هزاران غم رسیدی بر دل ابن یمین از دلش یکیک بدس...
یعلم الله که در وفا داری زان فزونم که در گمان آری چشم آن دارم از فراست تو که مرا بی روش نپنداری خود مبادا و گر بود جرمی هم تو گیری بغیر نگذاری
هر چه در دولت تو ساخته اند و آنچه با کس کنی ز نیکویی نزد اهل کرم نه ای معذور گر از آن هیچگونه وا گویی
هزار اهل مروت در آمدند از پای که هیچ سست قدم را نرفت پای از جای گذر زگنبد گردان که نیست منزل عیش حذر ز مادر گیتی که هست حادثه زای
یکی پرسید ز افلاطون بگاه نزع کای دانا کجا دفنت کنم وقتی که روی از خلق برتابی برآورد از جگر آهی حکیم زنده دل وانگه بگفتش دفن کن هر جا که خواهی گر مرا یابی مدار ابن یمین زین پس نظر ب...
بردم بنزد خواجه شکایت ز رنج فقر گفتم دوای این بکف همت شماست بر حال من چو یافت وقوف تمام گفت زین رنج غم مخور که دوایش بدست ماست از من گرفت باز طعام و شراب و گفت اول علاج مردم بیمار ...
منت خدایرا که بتوفیق کردگار نامی که جست یافت جهانگیر نامدار نویین عهد خسرو خسرو نشان حسین آنکس که روزگار بدو دارد افتخار هر آرزو که داشت نهان در میان دل بخت جوان نهاد بشادیش در کنا...
بنام ایزد زهی خرم سرایی که چون فردوس اعلی دلگشایست هواش از اعتدال طبع دایم چو انفاس مسیحا جان فزایست غبار آستانش از خوش نسیمی بسان ناف آهو مشک زایست درو گر سوز باشد مشک و عودست و گ...
شکر این دولت که یارد گفت ز اهل روزگار کز کمینه بنده یاد آورد شاه کامکار شهریار ملک پرور پادشاه دین پناه آنکه دین و ملک را باشد بذاتش افتخار و آنکه با دست گهر بارش نبینی در جهان هیچ...
ز مستی عشق ار خرد یار تست مشو هشیار ار توانی دمی مده یکدمه وقت خود را ز دست دمی نزد دانا به از عالمی
ز مخلوق کاری گشایش نگیرد دل اندر خدا بند اگر کار خواهی مرو گرد هر در بامید عزت چه فخری بود کز ره عار خواهی جناب امیر و وزیران نیرزد که از حاجب بارشان بار خواهی چو مرکز درین دایره پ...
زر بسیار چه حاجت که کنی صرف بر آنک خانقاهی بگچ و سنگ بعیوق بری زر که بر خشت و گلت صرف شود ساده دلا شرم دار از خرد خود که ز خیرش شمری سفره گردان کن اگر نام نکو میطلبی که باین نام ز ...
زنهار قصد کندن بیخ کسان مکن زیرا که بیخ خویشتن است اینکه میکنی تا کی من و جمال من و ملک و مال من چندین هزار من شدی ایقطره منی
شهاب الدین علی را گفت یاری که ما را از میت چون نیست بهری تو خود باری همی نوش و میفکن نشاط باده از شهری به شهری جوابش داد کان نوشیدنی نیست کزان خواهم گرفتم پادزهری
صاحبا بنده را بخدمت تو پیش ازین بیش ازین محل بودی بعنایت که داشتی با او پیش آزادگان مثل بودی از شرف در پناه سایه تو همچو خورشید در حمل بودی از تو تحسینش بود و احسان هم که گهی نیز د...
صحبت صاحبنظر باید که باشد با دو کس یا کریمی نامجوی و یا حکیمی راستگوی تا ز جود آن درین دنیا بیابد بکام دل یا ز علم این بدان دنیا بیابد آبروی گر خرد داری مشو یکدم جدا زین هر دو تن و...
سیرت آزادگان از سفلگان هرگز مجوی کی بود چون سرو سوسن هر کجا خار و خسی آبروی از آتش شهوت چرا ریزی بخاک از هوا چون بگذری زان پس صفا بینی بسی شوربای چشم خود خوردن بر ابن یمین به که با...
سرا فاضل آفاق رکن ملت و دین تویی که زبده اسلاف و فخر اخلافی هر آن رموز کز آن عین عقل قاصر ماند کند حقایق آن را بیانت کشافی چگونه گوهر و صفت بسلک نظم آرم که شرح فضل تو مشکل توان بوص...