شمارهٔ ٨۶۶
مرا در خفیه دی میگفت یاری که بینم شاه را از تو غباری چه گفتی باز گو تا هست باقی در آن حضرت مجال اعتذاری بدو گفتم که تا اکنون جز اخلاص بحمدالله نکردم هیچ کاری ولی گفتم ازو لایق نباش...

امیر فخرالدین محمود بن امیر یمینالدین طُغْرایی فَریومَدی (زادۀ ۶۸۵ هجری قمری در فریومد از توابع سبزوار، درگذشتۀ ۷۶۹ هجری قمری) فیلسوف و شاعر قطعهسرای ایرانی است. پدرش امیر یمینالدین، مردی ادیب و شاعر بود که در زمان سلطان محمد خدابنده میزیست و در دستگاه امیران خراسان، به شغل دفتری و طُغْرانویسی اشتغال داشت و ظاهراً از همین روی به «طغرایی» شهرت یافته بود. سالهای نخستین زندگانی ابنیمین در خراسان گذشت. در دوران جوانی، به تبریز رفت و به درگاه غیاثالدین محمد بن رشیدالدین فضلالله، وزیر پیوست و آن وزیر را ستایش کرد، ولی کارش در آن شهر دوام نیافت چنان که ناگزیر شد در قطعهای که خطاب به غیاثالدین محمد سرود، از او اجازهٔ بازگشت به شهر خویش را بخواهد. قطعهٔ دیگری در دیوان او هست، که نشان از زندگی وی در عراق عجم و بازگشتش به خراسان میدهد. با درگذشت پدر، ابن یمین به جای او منشی امیران سربداران شد. وی در چند جنگ و سفر نیز این امیران را همراهی کرد. در رویدادی که در سیزدهم صفر سال ۷۴۳ هجری قمری، میان ملک معزالدین حسین کرت، با خواجه وجیهالدین مسعود سربداری، در زاوه رخ داد و به شکست و فرار خواجه وجیهالدین مسعود انجامید؛ دیوان ابنیمین در ضمن غارت بنگاه امیر به یغما رفت و بنا به گفتهٔ خواندمیر، خود شاعر نیز در این جنگ، به دست لشکر هرات گرفتار گشت، چون او را پیش ملک بردند، منظور نظر تربیت گردانید و بنا بر آنکه دیوان ابنیمین در آن مصاف تلف گشته بود، قطعهای در آن باب گفت. اما تلاش برای یافتن دیوان او مؤثر نیفتاد و شاعر ناگزیر شد با گردآوردن شعرهای پراکندهٔ خویش از اینجا و آنجا و افزودن اشعاری که پس از رویداد گفتهشده ساخته بود، دیوانی تازه ترتیب دهد. او در دوران پیری از دربار فاصله گرفته و تا پایان عمر در زادگاهش، فریومد، ماند. علاوه بر دیوان اشعار، بعضی منشآت او نیز در کهنترین ویرایش دیوانش که ظاهراً پیش از سال ۹۳۱ هجری قمری نوشته شده، موجود است و دو نامه از آنها نیز انتشار یافتهاست.
مرا در خفیه دی میگفت یاری که بینم شاه را از تو غباری چه گفتی باز گو تا هست باقی در آن حضرت مجال اعتذاری بدو گفتم که تا اکنون جز اخلاص بحمدالله نکردم هیچ کاری ولی گفتم ازو لایق نباش...
باهل خطه فریومد از طریق رضا مگر بعین عنایت نظر فکند خدا که آفتاب سپهر کرم بطالع سعد فکند سایه الطاف خود برین ضعفا ستوده آصف ایام عز دولت و دین که زیبدش که کند پادشاهی وزرا زهی کریم...
لعمرک ما کل الرجاء لصادق و لا کل من یخشی الأمر لواقع اذا کان بین المرء و الشر لیله فما علمه فی الصبح فالله صانع
یا الهی مرا زمن بستان تا نباشم حجاب چهره جان هستیم را بخود حجاب مکن پرتو خود بخود نقاب مکن منما نیست را بصورت هست مبر از یاد ما عهود الست در ازل چون حجاب تو دیدیم سخنی از لب تو بشن...
بر آینه سرمه سیه ریخته بین طوطی روان بحلق آویخته بین زان سنبل تر ز انشاخ شکر چون نرگس مست را برانگیخت ز خواب سبحان الله فتنه انگیخته بین میگفت دلم در دور قمر افسوس که عمر رفت بر بو...
حبذا قصری که دارد پای ثابت اندر آب سر ز رفعت برکشیده تا باوج آفتاب آفتاب از عکس جام روشنش بر روزنش کرد خوش خوش رخ نهان حتی توارت بالحجاب از خجالت ها که می یابد ز نقش دلکشش روح مانی...
بزرگوار امیری که زبده کرم است در انتساب حسینی و سیرتش حسن است سر اکابر سادات مشرق و مغرب عماد دولت و ملت علی بن حسن است ملک صفات بزرگی که نطق فایح او شکست رونق بازار نافه ختن است ز...
منت ایزد را که بخت نوجوان پیرانه سر رهنمایم گشت سوی شهریار بحر و بر سرور و سردار شرق و غرب تاج ملک و دین داور و دارای گیتی خسرو جمشید فر آنک می بینند خلقان جهان او را کنون آنچه زین...
بخور بنوش بپاش و بدان که حاصل عمر خرد نداشت کسی کو بدیگری بگذاشت منه ذخیره که بسیار کس ز غایت حرص نهاد گنج بصد رنج و دیگری برداشت
مرا چو یاد خراسان گذر کند بضمیر ز خون دیده کنم همچو لاله برگ زریر چنانم آتش دل بر فلک زبانه زند که یک شرر بود از شعله هاش چرخ اثیر اگر چه بیرخ احبابم وز چرخ نفور وگرچه با غم اصحابم...
بگفتار اگر درفشاند کسی خموشی به بسیار از آن بهترست خردمند خامش بود چون صدف اگر خود درونش پر از گوهرست
نامد الحق اینچنین فیروز کآمد شهریار رستم از مازندران وز هفت خوان اسفندیار آتش قهرش چو خاک راه کرده پایمال دشمنان باد پیما را به تیغ آبدار اینچنین باشد بلی شاهی که باشد رایتش بخت و ...
براه راست توانی رسید در مقصود تو راست باش که هر دولتی که هست تراست تو چوب راست بر آتش دریغ میداری کجا بآتش دوزخ برند مردم راست
هر چند مدتی شدم از روی اضطرار دور از جناب حضرت میمون شهریار شاه جهان پناه که بر تخت خسروی یک تا جور ندید چو او چشم روزگار شاه جهان طغایتمور خان که ملک را آورده ز ابر معدلت آبی بروی...
تعیین دال و ذال که در مفردی فتد ز الفاظ فارسی بشنو زان که مبهم است حرف صحیح ساکن اگر پیش از او بود دال است ورنه هر چه جز این ذال معجم است
مرا ز جور تو ای روزگار سفله نواز بسیست غصه چگویم که قصه ایست دراز بناز میگذرانند عمر بیهنران هنروران ز تو افتاده اند در تک و تاز زدون نوازی تو هر که بد برهنه چو سیر لباس گشت وجودش ...
جهان لطف و کرم تاج ملک خواجه علی تویی که کس ز تو شد هر که در زمانه کس است طبیعتی است در احیای مکرمات ترا که هست خاصیتش آنکه عیسوی نفس است بجز خیال کسی شبروی نیارد کرد در آن دیار که...
منت خدیرا که پس از هجر دیر باز بخت رمیده روی بوصلم نهاد باز اقبال بهر رونق کارم میان ببست دولت در مراد برویم گشاد باز چشم مرا چو چشمه خورشید نور داد خاک جناب حضرت شاه رهی نواز سلطا...
جهان از بهر یکتن نیست تنها یقین میدان درینمعنی شکی نیست مپنداری که هر جا هست تاجی ز بهر آن مهیا تارکی نیست سلامت با قناعت توأمانند چو آز اندر زمانه مهلکی نیست اگر صد اسب داری در طو...
جهان جود و کرم ای پناه اهل نیاز بروی خلق در خرمی ز لطف تو باز شکوه و حشمت و اورنگ تاج دولت و دین که دین ز دولت تو یافت صد سعادت باز تویی بمرتبه شاهی که بندد از پی نام کمر به پیش تو...
تا توانی التماس از کس مکن خاصه از ناکس که آن عین خطاست گر دهد مانی بزیر منتش ور ندادت آبرویت را بکاست گر کشد نفست بلاها صبر کن زانکه عز صبر به از ذل خواست
دولت بود مساعد و اقبال و بخت یار آنرا که کرد بندگی شاه اختیار آن شاه داد بخش که دوران دولتش آرد بمهرگان ستم عهد نو بهار سلطان شرق و غرب شهنشاه بحر و بر خورشید ملک سایه الطاف کردگار...
ترک و تجریدست زاد اندر طریق راه حق هر که دارد توشه یی او را امید مخرجست نردبان سازی ز همت روح را گاه عروج در طریق حق براق رهنوردت مسر جست هر که جان دارد تو آزادیش را هرگز مجوی تا د...
روز نوروز و می اندر قدح و ما هشیار راستی هست برینکار خرد را انکار باز در بزم چمن نرگس سرمست نهاد بر سر تبسی ء سیمین قدح زر عیار بار دیگر بتماشا شه خوبان چمن آمد از حجره خلوت بسوی ص...