شمارهٔ ٩۶
تو ز من برتری اگر جستی گفت آنکو ز حالت آگاهست گر چه فخرست ظن مبرکه بدین دست عارت ز عرض کوتاهست نه که تبت یدا ابی لهب است جاش بالای قل هواللهست

امیر فخرالدین محمود بن امیر یمینالدین طُغْرایی فَریومَدی (زادۀ ۶۸۵ هجری قمری در فریومد از توابع سبزوار، درگذشتۀ ۷۶۹ هجری قمری) فیلسوف و شاعر قطعهسرای ایرانی است. پدرش امیر یمینالدین، مردی ادیب و شاعر بود که در زمان سلطان محمد خدابنده میزیست و در دستگاه امیران خراسان، به شغل دفتری و طُغْرانویسی اشتغال داشت و ظاهراً از همین روی به «طغرایی» شهرت یافته بود. سالهای نخستین زندگانی ابنیمین در خراسان گذشت. در دوران جوانی، به تبریز رفت و به درگاه غیاثالدین محمد بن رشیدالدین فضلالله، وزیر پیوست و آن وزیر را ستایش کرد، ولی کارش در آن شهر دوام نیافت چنان که ناگزیر شد در قطعهای که خطاب به غیاثالدین محمد سرود، از او اجازهٔ بازگشت به شهر خویش را بخواهد. قطعهٔ دیگری در دیوان او هست، که نشان از زندگی وی در عراق عجم و بازگشتش به خراسان میدهد. با درگذشت پدر، ابن یمین به جای او منشی امیران سربداران شد. وی در چند جنگ و سفر نیز این امیران را همراهی کرد. در رویدادی که در سیزدهم صفر سال ۷۴۳ هجری قمری، میان ملک معزالدین حسین کرت، با خواجه وجیهالدین مسعود سربداری، در زاوه رخ داد و به شکست و فرار خواجه وجیهالدین مسعود انجامید؛ دیوان ابنیمین در ضمن غارت بنگاه امیر به یغما رفت و بنا به گفتهٔ خواندمیر، خود شاعر نیز در این جنگ، به دست لشکر هرات گرفتار گشت، چون او را پیش ملک بردند، منظور نظر تربیت گردانید و بنا بر آنکه دیوان ابنیمین در آن مصاف تلف گشته بود، قطعهای در آن باب گفت. اما تلاش برای یافتن دیوان او مؤثر نیفتاد و شاعر ناگزیر شد با گردآوردن شعرهای پراکندهٔ خویش از اینجا و آنجا و افزودن اشعاری که پس از رویداد گفتهشده ساخته بود، دیوانی تازه ترتیب دهد. او در دوران پیری از دربار فاصله گرفته و تا پایان عمر در زادگاهش، فریومد، ماند. علاوه بر دیوان اشعار، بعضی منشآت او نیز در کهنترین ویرایش دیوانش که ظاهراً پیش از سال ۹۳۱ هجری قمری نوشته شده، موجود است و دو نامه از آنها نیز انتشار یافتهاست.
تو ز من برتری اگر جستی گفت آنکو ز حالت آگاهست گر چه فخرست ظن مبرکه بدین دست عارت ز عرض کوتاهست نه که تبت یدا ابی لهب است جاش بالای قل هواللهست
بر من در سعادت و دولت کشاد باز گردون پس از مشقت و اندوه دیرباز بگشاد دیده باز همای سعادتم ز آندم که چشم بسته همی دیدمش چو باز از سعی دور اختر و توفیق لطف حق بخت رمیده روی سوی من نه...
آمدم بار دگر بر سر پیمان شما که ندارم پس ازین طاقت هجران شما بر سرم افسر شاهی نبود خوش تر از آنک دست و پا بسته به زنجیر به زندان شما چون دوات ار چکد از دیده من خون سیاه سر نه پیچم ...
ای دل همه حاجتی روا باد ترا لیکن ز من این مژده ترا باد ترا کز هر که نشان بخت تو پرسیدم گریان شد و بس گفت بقا باد ترا
سال هفتصد و پنجاه و نه ز هجرت نبوی دهم ز ماه محرم سه شنبه از هفته بپور آغاج نظام خجسته پی یحیی ز تیغ قهر اجل تا بحشر شد خفته
چار حرفست نام آن دلبر که درش قبله ایست مردم را اول نام و ثانی و ثالث خمس نصف است و ربع چارم را
خرم آن کوی که منزلگه یارست آنجا روز پیروز کسیراست که بارست آنجا عارضش لاله سیراب و قدش سرو سهی است بر سر سرو سهی لاله ببارست آنجا هر خم از چین سر زلف گره بر گرهش که زهم باز کنی مشک...
دل باز بسوداش در انداخت مرا و اندر کف صد شور و شر انداخت مرا سودی نکند غم زیان خوردن من من بعد که خانمان برانداخت مرا
چیست نامی که مستوی خوانیش از عبارات تازیان باشد پارسی گردد ار کنی مقلوب لیک معنیش هم همان باشد
رفته بود از سال هجرت هفتصد با سی و هشت در شب شنبه سه و ده از ربیع آخرین کز قضای حق جلال ملک منصور علی شد ز شهرستان بسوی روضه خلد برین
با من و دلدار من جز بخت در مجلس مباد مجلس ما را بغیر دخت رز مونس مباد چشم من بادا و بس روشن بنور روی او ور بود چشم دگر باری بجز نرگس مباد مجلسی کز پرتو شمع رخش رخشان بود غیر من پرو...
بیوصل تو کار دل قوی با خلل است هجران تو رهزن بقا چون اجل است رویت بصفا میان خوبان جهان چون ملت اسلام میان ملل است
بویی که ز چین سر زلفت بمن آید خوشتر ز دم نافه مشک ختن آید جز قامت رعنای تو بالا ننماید سروی که ازو بوی گل و یاسمن آید میگون لب شیرین تو چون در نظرآرم در دیده غمدیده عقیق یمن آید با...
بی خنده آن پسته شکر شکنت کس را چه خبر که هست یا نی دهنت چون خط مسلسل است بررق حریر از سنبل تر سلسله ها بر سمنت
با ما غم هجران تو ای دوست نه آن کرد کان قصه توانیم بصد سال بیان کرد از خانه دل رخت صبوری بدر انداخت چه جای صبوری که از اینخانه روان کرد با باغ و بهار طربم آتش شوقت آن کرد که با برگ...
با روی چو روزت بقمر حاجت نیست با پسته شورت بشکر حاجت نیست می روشن و شب تیره و مجلس خلوت گفتن که چها گشت دگر حاجت نیست
بازم از دیده در بار گهر می آید لعل فام است مگر خون جگر می آید تیر مژگان که زند ترک کمان ابروی من پیش پیکان ویم سینه سپر می آید هر زمانی که تصور کنم آن روی چو مه جانم از بهر تماشاش ...
بر من صنما جور تو امروزی نیست یکذره ترا رحمت و دلسوزی نیست تو شاد بزی که با چنین خو که تراست جز غم ز تو ام هیچ دگر روزی نیست
بر گل سیراب سنبل را چو جولان میدهد بلبل طبع مرا یاد از گلستان میدهد چون نبات از شکر میگونش سر بر میزند خضر پنداری نشان از آبحیوان میدهد مشک بر کافور میبیزد صبا از زلف او زان چو انف...
گر حرص زیر دست و طمع زیر پای تست سلطان وقت خویشی و سلطان گدای تست ایصاحب اجل که روی در قفای دل رخش امل مران که اجل در قفای تست
تا سنبل سیراب تو بر لاله گره شد خورشید تو گفتی که مگر زیر زره شد مسکین دل زارم هدف تیر بلا گشت آندم که کمان خم ابروت بزه شد احرام طواف سر کوی تو گرفتیم چون ابروی تو قبله جان که و م...
دردا که گل و موسم گلزار گذشت بلبل ز گلستان بسوی خار گذشت خوشوقت کسی که از همه فار غبال عمرش بتماشای رخ یار گذشت
تا سنبل تر بر سمنت جلوه گری کرد بس غالیه سایی که نسیم سحری کرد در معرض بالای بلندت بسوی سرو هر کس که نظر کرد ز کوته نظری کرد زد با دهنت غنچه ز خود لاف و از اینروی در پیش ریاحینش صب...
بیچاره دلم چو محرم راز نیافت واندر قفس جهان هم آواز نیافت در زلف سیاه ماهرویی گم شد تاریک شبی بود کسش باز نیافت