شمارهٔ ۲۸۳
گر دلبر ما غمخور ما خواهد بود درد دل ما عین دوا خواهد بود جانان بعیادت ار قدم رنجه کند بیماری ما به ز شفا خواهد بود

امیر فخرالدین محمود بن امیر یمینالدین طُغْرایی فَریومَدی (زادۀ ۶۸۵ هجری قمری در فریومد از توابع سبزوار، درگذشتۀ ۷۶۹ هجری قمری) فیلسوف و شاعر قطعهسرای ایرانی است. پدرش امیر یمینالدین، مردی ادیب و شاعر بود که در زمان سلطان محمد خدابنده میزیست و در دستگاه امیران خراسان، به شغل دفتری و طُغْرانویسی اشتغال داشت و ظاهراً از همین روی به «طغرایی» شهرت یافته بود. سالهای نخستین زندگانی ابنیمین در خراسان گذشت. در دوران جوانی، به تبریز رفت و به درگاه غیاثالدین محمد بن رشیدالدین فضلالله، وزیر پیوست و آن وزیر را ستایش کرد، ولی کارش در آن شهر دوام نیافت چنان که ناگزیر شد در قطعهای که خطاب به غیاثالدین محمد سرود، از او اجازهٔ بازگشت به شهر خویش را بخواهد. قطعهٔ دیگری در دیوان او هست، که نشان از زندگی وی در عراق عجم و بازگشتش به خراسان میدهد. با درگذشت پدر، ابن یمین به جای او منشی امیران سربداران شد. وی در چند جنگ و سفر نیز این امیران را همراهی کرد. در رویدادی که در سیزدهم صفر سال ۷۴۳ هجری قمری، میان ملک معزالدین حسین کرت، با خواجه وجیهالدین مسعود سربداری، در زاوه رخ داد و به شکست و فرار خواجه وجیهالدین مسعود انجامید؛ دیوان ابنیمین در ضمن غارت بنگاه امیر به یغما رفت و بنا به گفتهٔ خواندمیر، خود شاعر نیز در این جنگ، به دست لشکر هرات گرفتار گشت، چون او را پیش ملک بردند، منظور نظر تربیت گردانید و بنا بر آنکه دیوان ابنیمین در آن مصاف تلف گشته بود، قطعهای در آن باب گفت. اما تلاش برای یافتن دیوان او مؤثر نیفتاد و شاعر ناگزیر شد با گردآوردن شعرهای پراکندهٔ خویش از اینجا و آنجا و افزودن اشعاری که پس از رویداد گفتهشده ساخته بود، دیوانی تازه ترتیب دهد. او در دوران پیری از دربار فاصله گرفته و تا پایان عمر در زادگاهش، فریومد، ماند. علاوه بر دیوان اشعار، بعضی منشآت او نیز در کهنترین ویرایش دیوانش که ظاهراً پیش از سال ۹۳۱ هجری قمری نوشته شده، موجود است و دو نامه از آنها نیز انتشار یافتهاست.
گر دلبر ما غمخور ما خواهد بود درد دل ما عین دوا خواهد بود جانان بعیادت ار قدم رنجه کند بیماری ما به ز شفا خواهد بود
ای زلف دلاویزت در گردن جان بندی وی لعل شکر ریزت هر بوسه ازو قندی من دل بتو میدادم جمعی ز سر غفلت کردند نصیحتها در عشق توأم چندی ای خسرو مهرویان فرهاد خودم کردی مادر بجهان نارد شیری...
گر دوست بکام در کنارم باشد با نیک و بد جهان چکارم باشد در عشق وی آبروی من هیچ نماند ور ماند ز چشم اشکبارم باشد
ای آنکه بخوبی بمه چارده مانی از دیده چرا همچو هلالی تو نهانی هستی صنما غایت آمال و امانی افسوس که غارتگر ایمان و امانی بس صافتر و پاکتر از آب روانی هم قوت دل از تو و هم قوت روانی گ...
عاقل سخن ار چه پیش محرم گوید باید همه نیک گوید و کم گوید و اندر پس هیچکس نگوید بد از انک دیوار سخن هم شنود هم گوید
آن غالیه گون نقش نگر بر گل سوری بر ماه دو هفته رقم است از گل سوری چشم بد حساد که بر کنده ز سر باد افکند ز تو دورم و فریاد ز دوری از ظلمت فرقت برهان ذره وشم ز آنک چون چشمه خورشید فل...
مردم نکند روزی خود بیش بجهد وز غایت خود کس نرود پیش بجهد کاریکه در آن بسعی تو حاجت نیست زنهار مینداز در آن خویش بجهد
بیا ساقی بدور دو ستکانی بده بر گل شراب ارغوانی کنار جویبار از خرمی شد چو دوران جوانی از جوانی نهان کرد آب را از دل ولی آب پدید آورد اسرار نهانی چمن چون کلبه جوهر فروش است ز گوهر ها...
هر چند که فرزند بسامان باشد دردیست که بی مایه درمان باشد از زیستنش رنج فراوان باشد وز مردن او خرابی جان باشد
بگرد مه ز عنبر خط کشیدی دو هفته ماه را در خط کشیدی عطارد را مکر خواهی خط آموخت که بر سطح قمر سر خط کشیدی نهادی خار غم آنلحظه گلرا که چون لاله ز عنبر خط کشیدی گر افسون تب عشقم نکردی...
ما را فلک از دوست اگر دور افکند ور همچو بنات نعشمان ز هم بپراکند صد شکر که بر رغم فلک بار دگر گشتیم بهم چو عقد پروین پیوند
بگوش جان من آید دمادم آوازی که هست طایر جانرا هوای پروازی بلی نشیمن او شاخسار سدره بود چه میکند قفسی و اندرو نه دمسازی بعقل و علم اگر پرورش دهی جانرا ز سر غیب نماید بر او نهان رازی...
هر کو بجهان بجز خوشی نگزیند باید که دمی بی صنمی ننشیند دانم که ز دیده بهگزینتر نبود او نیز جهان بمردمی میبیند
بیتو ایجان و جهان کار من از دست برفت دل شیدا ز برم تا بتو پیوست برفت عقلم آمد که بصبرم کند ارشاد و لیک چون مرا دید چنین شیفته ننشست برفت سنبل زلف تو چون سلسله جنباند ز دور بیخود از...
بر خاک فتاده رند کی مست و خراب خونابه فشان ز آتش غم همچو کباب کم نیست ز زاهدی که دارد بادی در سر چو حباب ار چه رود بر سر آب
بحسن روی تو ای آفتاب خرگاهی ندید دیده گردون ز ماه تا ماهی توییکه رنگ رخت را جهانیان گویند که چشم بد مرسادت که صبغه اللهی اگر رسایی قد تو باغبان بیند هزار طعنه زند سرو را بکوتاهی ز ...
وقتیکه یلان برند بر کنده حسد وازاد بدل بر نهد از بنده حسد حقا که پسندیده بود نزد خرد بر دولت مرده گر برد زنده حسد
بتا از نازکی گویی ز سر تا پا همه جانی ز جان نازکتر ار باشد تو سرو سیمبر آنی نهم رخ بر رخ خوبت بر غم خصم تا بیند که بشکفته گل رعنا فراز سرو بستانی خوشا روی دلارایت ز می بروی هزاران ...
در کان کرم فضه وارزیز نماند وز جمله جواهر بجز ازریز نماند در نوبت ما نخاست یک مرد کریم جز طاهر اسحاق که آن نیز نماند
بمراد دل من گر بودم دسترسی نزنم تا بزیم بیرخ جانان نفسی در سر من هوس زلف تو خوش سوداییست نرود سر برود ار سر ازینسان هوسی هر چه در مستی عشق تو کنم خرده مگیر عاشق و مست کجا مینگرد پی...
گفتند که خرمی در افاق نماند کس جفت طرب در خم این طاق نماند گفتم سبب اینغم بی پایان چیست گفتند که طاهر بن اسحاق نماند
بنمای رخ ببنده که شمس و قمر تویی بگشای لب بخنده که شمس و قمر تویی فرماندهی بمصر دلم در نیامدست هرگز عزیزتر ز تو یوسف مگر تویی بگرفت حسن تو همه آفاق را چنانک بر هر چه افکنم نظر ا ند...
هرگز فلکم زیاد می نگذارد هر دم بغمی تازه ترم بسپارد نزد فلک ستمگرم عیبی نیست جز آنکه مرا اهل هنر پندارد
تا بر سریر حسن تویی ماه چهره ای هستم ز عشق تو در شهر شهره ای ز آن در شاهوار و بناگوش همچو سیم هستند در مقار نه ماهی و زهره ای چون جزع دل فریب تو هرگز به جادویی نامد برون ز حقه افلا...