شمارهٔ ۴ - چهار پند نوشیروان
شنیدم که کسری یکی فرش داشت بر آن فرش هر گونه پندی نگاشت نخست آنکه دنیا نجوید کسی که داند بدو در نماند بسی دوم آنکه سودی ندارد حذر زکاریکه رفتست اندر قدر سوم آنک دانای خالق شناس ز م...

امیر فخرالدین محمود بن امیر یمینالدین طُغْرایی فَریومَدی (زادۀ ۶۸۵ هجری قمری در فریومد از توابع سبزوار، درگذشتۀ ۷۶۹ هجری قمری) فیلسوف و شاعر قطعهسرای ایرانی است. پدرش امیر یمینالدین، مردی ادیب و شاعر بود که در زمان سلطان محمد خدابنده میزیست و در دستگاه امیران خراسان، به شغل دفتری و طُغْرانویسی اشتغال داشت و ظاهراً از همین روی به «طغرایی» شهرت یافته بود. سالهای نخستین زندگانی ابنیمین در خراسان گذشت. در دوران جوانی، به تبریز رفت و به درگاه غیاثالدین محمد بن رشیدالدین فضلالله، وزیر پیوست و آن وزیر را ستایش کرد، ولی کارش در آن شهر دوام نیافت چنان که ناگزیر شد در قطعهای که خطاب به غیاثالدین محمد سرود، از او اجازهٔ بازگشت به شهر خویش را بخواهد. قطعهٔ دیگری در دیوان او هست، که نشان از زندگی وی در عراق عجم و بازگشتش به خراسان میدهد. با درگذشت پدر، ابن یمین به جای او منشی امیران سربداران شد. وی در چند جنگ و سفر نیز این امیران را همراهی کرد. در رویدادی که در سیزدهم صفر سال ۷۴۳ هجری قمری، میان ملک معزالدین حسین کرت، با خواجه وجیهالدین مسعود سربداری، در زاوه رخ داد و به شکست و فرار خواجه وجیهالدین مسعود انجامید؛ دیوان ابنیمین در ضمن غارت بنگاه امیر به یغما رفت و بنا به گفتهٔ خواندمیر، خود شاعر نیز در این جنگ، به دست لشکر هرات گرفتار گشت، چون او را پیش ملک بردند، منظور نظر تربیت گردانید و بنا بر آنکه دیوان ابنیمین در آن مصاف تلف گشته بود، قطعهای در آن باب گفت. اما تلاش برای یافتن دیوان او مؤثر نیفتاد و شاعر ناگزیر شد با گردآوردن شعرهای پراکندهٔ خویش از اینجا و آنجا و افزودن اشعاری که پس از رویداد گفتهشده ساخته بود، دیوانی تازه ترتیب دهد. او در دوران پیری از دربار فاصله گرفته و تا پایان عمر در زادگاهش، فریومد، ماند. علاوه بر دیوان اشعار، بعضی منشآت او نیز در کهنترین ویرایش دیوانش که ظاهراً پیش از سال ۹۳۱ هجری قمری نوشته شده، موجود است و دو نامه از آنها نیز انتشار یافتهاست.
شنیدم که کسری یکی فرش داشت بر آن فرش هر گونه پندی نگاشت نخست آنکه دنیا نجوید کسی که داند بدو در نماند بسی دوم آنکه سودی ندارد حذر زکاریکه رفتست اندر قدر سوم آنک دانای خالق شناس ز م...
سایلی حال جهانرا ز یکی کرد سؤال آن شنیدی که چه فرمود حکیمش بجواب گفت دنیا و نعیمش چو بیابان و سراب یا خیالیست که صاحبنظرش دید بخواب خواب را مردم بیدار دل اصلی ننهند نشوند اهل خرد غ...
این سعادت بین که باز اهل خراسان یافتند وین کرامت بین که از تأیید یزدان یافتند بودشان از آتش محنت جگرها تافته چون خضر در ظلمت غم آب حیوان یافتند با چنان نکبت که در وی غرقه بودند این...
علم را دیدم و تواضع را کان بزرگی و این بلندی داد وانکه بر بیخرد زبان بگشاد خصم را ساز جنگ پیش نهاد
شهریارا آن شنیدستی که روزی در شکار شاه کسری کرد سوی پیر دهقانی گذر پیر دهقان جوزبن میکشت با او گفت شاه نیستی گویی بتحقیق از فلاحت با خبر جوزبن گویند نارد کمتر از سی سال بار تو کجا ...
ایدل ازینجهان دلازار در گذر وز تنگنای گنبد دوار در گذر کار جهان نه لایق اهل بصیرتست فرزانه وار از سر اینکار در گذر در بحر غم ز حرص چو غواص شوخ چشم غوطه مخور ز گوهر شهوار در گذر گر ...
بنگر چه سرخ چشمی و شوخی همیکند با من کبود روی سپهر سیاه کار بر خوان روزگار نگردم بصبر سیر اینست کار بنده بتر زین مخواه کار کارم تباه میکند این چرخ دون پرست ز آن غصه کم نیافت چو دون...
با خرد در حجره دل دوش صحبت داشتم شکوه ها میکردم از دوران این نیلی حصار گه زحل و عقد او با هم سخن میراندیم گاه میکردیم سر نحس و سعدش آشکار گفتم آخر چیست موجب کاین سپهر دون نواز با ه...
بتجرید در شهر من شهره ام چه گفتم خود از من بود شهره شهر چو عیسی نخواهم زن ار فی المثل بخواهد ز من نیم خرمهره مهر گرم زهره بوسی بمنت دهد مرا آید آن از لب زهره زهر نجویم بکس التجا جز...
برهان دین و حجت اسلام خواجه نصر ای منظر تو مظهر الطاف کردگار وی آنکه خاکپای ترا شاه اختران زیبد که تاج سر کند از بهر افتخار من بنده در مدایح سلطان معز دین گفتم قصیده یی خوش و مطبوع...
چو از جهان و ز اهل جهان نداری بهر جهان و هر چه در او هست جمله بادا نگار بدور دولت این خواجگان سفله نواز امید لذت و عیش از جهان و چرخ مدار غم زمانه مخور چشم عقل بر هم نه که در دیار ...
با عطارد گفتم آخر با تو دارم نسبتی چند بد مهری کنی به زین غم کارم بخور گفت کای ابن یمین گر قدرتی بودی مرا کی بدینسان گشتمی گشتمی گرد جهان آسیمه سر اکثر اوقات باشد درو بال و احتراق ...
باشد لییم در نظر عقل چون شبه بیقیمت و کریم بود پر بها چو در چون قدر هر یکی بر دانا مقررست بشنو نصیحتی ز من ای نامدار حر با مردم کریم بپیوند و دوست باش وز مردم لییم چو از دشمنان ببر...
بر بساط امیر عز الدین قصه یی راست میکنم تقریر بنده مانند مهره یکتا مانده در ششدر خمار اسیر بزیادت نمیدهم زحمت بسه تایی بیا و دستم گیر ده هزارت غلام باد چو من خانه گیر مساکن تسخیر ح...
من ار چند باری بدل گفته ام که چون هست کار جهان منقلب جهان جهانرا بشادی گذار مکن خویشتن را بغم مضطرب ولیکن دل خسته هم روز غم بشب چون رساند بلهو و لعب چو چرخ کهن هر دم از نو غمی نهد ...
اذا المرء لم یعرف مصالح نفسه و لاهوما قال الاحباء یسمع و لا ترج منه الخیر و اترک انه بایدی صروف الحادثات سیصنع
آن پریچهره که صد عاشق زارش باشد همچو من بسته بهر موی هزارش باشد آتشی در دل من قهر تو افروخت چنانک شعله صاعقه برقی ز شرارش باشد سرگلزار ندارم نکنم میل بگل تا مرا پای دل آزرده خارش ب...
چونکه سفر جزم کرد خسرو جمشید فر باد نگهبان خدا در سفرش از خطر تاج ملوک جهان شاه بسیط زمین آنکه فلک بنده وار بست به پیشش کمر و آنکه سپهر از پی مرکبش آرد پدید هر سر ماهی هلال نعل مطل...
چهار رکن جهان را بساط نرد انگار خلایقش چو حریفان مشتغل به قمار شمار خانه که در چار سوی او بینی دوره دوازده ساعات لیل دان و نهار شمار مهره او سی عدد به سان مه است که سی عدد بود ایام...
پیر مردی زنی جوان میخواست گفتمش ترک این هوس خوشتر زآنکه از عمر جاودان با پیر با جوانیش یکنفس خوشتر گرچه مرغند جمله مرغان لیک جنس با جنس همقفس خوشتر
پرهیز کن ز صحبت ارباب لوم از آنک گردند از لیام کریمان اثر پذیر همصحبت کریم شو ار بایدت کرم زیرا که طبع میشود از طبع خوی گیر گیرد صبا ز هر چه برو بگذرد نصیب از جیفه گند گیرد و بوی خ...
حضرت اصحاب دنیا را مثالی گفته اند عرضه دارم گرچه بعضی را نیاید دلپذیر نسبتش با مستراحی کرده اند از بهر آنک باشد از بهر قضای حاجت از وی ناگزیر لیک چون حاجت برآمد زود از آنجا در روند...
خرم آزاده یی که نشناسد کسش اندر جهان ز جمع بشر ز آنکه آنرا که مردمان دانند یاد نارند ازو مگر که بشر
خداوند دریا دل ای آنکه یافت ز جود تو جان خلایق سرور عطای کفت گوهر افشانت هست بمن بنده نزدیک و من از تو دور تو چون آفتابی که گاه طلوع رساند بدور و به نزدیک نور