شمارهٔ ۴١۴
تا شدست این قصر خرم بزمگاه شهریار ای بسا خجلت که دارد زو بهشت کردگار جنه المأوی که بودی پیش ازین پنهان ز خلق در میان آب کوثر گشت اکنون آشکار تا فروغ جام گوناگون بصحنش اوفتاد شد زمی...

امیر فخرالدین محمود بن امیر یمینالدین طُغْرایی فَریومَدی (زادۀ ۶۸۵ هجری قمری در فریومد از توابع سبزوار، درگذشتۀ ۷۶۹ هجری قمری) فیلسوف و شاعر قطعهسرای ایرانی است. پدرش امیر یمینالدین، مردی ادیب و شاعر بود که در زمان سلطان محمد خدابنده میزیست و در دستگاه امیران خراسان، به شغل دفتری و طُغْرانویسی اشتغال داشت و ظاهراً از همین روی به «طغرایی» شهرت یافته بود. سالهای نخستین زندگانی ابنیمین در خراسان گذشت. در دوران جوانی، به تبریز رفت و به درگاه غیاثالدین محمد بن رشیدالدین فضلالله، وزیر پیوست و آن وزیر را ستایش کرد، ولی کارش در آن شهر دوام نیافت چنان که ناگزیر شد در قطعهای که خطاب به غیاثالدین محمد سرود، از او اجازهٔ بازگشت به شهر خویش را بخواهد. قطعهٔ دیگری در دیوان او هست، که نشان از زندگی وی در عراق عجم و بازگشتش به خراسان میدهد. با درگذشت پدر، ابن یمین به جای او منشی امیران سربداران شد. وی در چند جنگ و سفر نیز این امیران را همراهی کرد. در رویدادی که در سیزدهم صفر سال ۷۴۳ هجری قمری، میان ملک معزالدین حسین کرت، با خواجه وجیهالدین مسعود سربداری، در زاوه رخ داد و به شکست و فرار خواجه وجیهالدین مسعود انجامید؛ دیوان ابنیمین در ضمن غارت بنگاه امیر به یغما رفت و بنا به گفتهٔ خواندمیر، خود شاعر نیز در این جنگ، به دست لشکر هرات گرفتار گشت، چون او را پیش ملک بردند، منظور نظر تربیت گردانید و بنا بر آنکه دیوان ابنیمین در آن مصاف تلف گشته بود، قطعهای در آن باب گفت. اما تلاش برای یافتن دیوان او مؤثر نیفتاد و شاعر ناگزیر شد با گردآوردن شعرهای پراکندهٔ خویش از اینجا و آنجا و افزودن اشعاری که پس از رویداد گفتهشده ساخته بود، دیوانی تازه ترتیب دهد. او در دوران پیری از دربار فاصله گرفته و تا پایان عمر در زادگاهش، فریومد، ماند. علاوه بر دیوان اشعار، بعضی منشآت او نیز در کهنترین ویرایش دیوانش که ظاهراً پیش از سال ۹۳۱ هجری قمری نوشته شده، موجود است و دو نامه از آنها نیز انتشار یافتهاست.
تا شدست این قصر خرم بزمگاه شهریار ای بسا خجلت که دارد زو بهشت کردگار جنه المأوی که بودی پیش ازین پنهان ز خلق در میان آب کوثر گشت اکنون آشکار تا فروغ جام گوناگون بصحنش اوفتاد شد زمی...
چو دنیا کند با تو بخشش تو نیز ببخشش که گردان بود روزگار نه از جود یابد چو آمد کمی نه بخلش بود چون شود گوشدار
چون روزگار هست بتصحیف روز کار پس روز کار خواندنش به که روزگار یعنی که روز کار کنونست کار کن کین روز چون گذشت دیگر نیست روز کار
هر کس که توبه کرد بدور گل از شراب کی توبه اش قبول کند غافر الذنوب تایب شدن بدور گل از لطف طبع نیست ساقی بیار باده علی رغم من یتوب قطع تعلق از همه لذات کرده ام الا ز جام باده صافی و...
مردی که صلاح خود نداند در کار وانهم ننیوشد که بدو گوید یار او را بگذار و خیر ازو چشم مدار کو سیلی روزگار یابد بسیار
این سعادت بین که باز اندر زمان آمد پدید وین کرامت بین که ناگه در جهان آمد پدید شد فروزان از سپهر سروری ماه دگر وین جهان پیر را بخت جوان آمد پدید در دریای فتوت از صدف بنمود روی گوهر...
خیز ای نسیم باد صبا از طریق لطف بر درگه سپهبد ما ز ندران گذر اول سلام من برسان بعد از آن بگو کای سرور زمانه و سردار نامور کارت که شد گشاده بتوفیق روزگار ما را همه خیال چنانست کان م...
دوش با خود نفسی مصلحت دنیا را میزدم هندسه یی در بدو در نیک امور گاه میساختمی بر که و حوضی که در او جز بکشتی نکند خیل خیالات عبور گه بصحرای هوس از پی نظار گیان باغها ساختمی متصل دور...
دی مرا دوستی که مایل بود دایمش خاطر خطیر بشعر گفت از اشعار خود بخوان غزلی ای تو بر شاعران امیر بشعر گفتم از شعر کرده ام اعراض گرچه هستم بلا نظیر به شعر زان کز ابناء دهر نیست کسی نه...
در باب تواضع آنچه دانی با خلق جهان بجای می آر کافزوده کند ترا تواضع نزدیک کریم طبع مقدار اما چو لییم طبع باشد افتد ز تواضعت به پندار بروی نظر از تکبر افکن و آن جزء ادب تمام بشمار
ز دانای صانع مشو نا امید که گردد مبدل غمت با سرور نبینی که خورشید بعد از کسوف بپوشد رخش دیده ها را ز نور
زمستان و پیری و بیحاصلی بدینصورت ار کرد باید سفر ببینم بچشم آنچه گوشم شنید که باشد سفر قطعه یی از سقر
سر افاضل عالم امام عبدالحی ز هی بخامه گهر پاشتر ز ابر مطیر ز اهل فضل تویی آنکه در مراتب شعر رسیده یی بکمال و گذشته یی ز اثیر تویی که خامه زر پیکرت بغواصی میان ببست و برآورد در ز لج...
روزی که فتوحی رسد از عالم غیبت آن روز مبارک شمر و فال نکو گیر ور به طلبی عمر گرانمایه مفرسای از کهنه گرت کار بر آید کم نو گیر در مسکن خویش ار نه بکامست معاشت بار سفر آنجا که دلت خو...
زین همدمان فغان که همه مار ماهیند صورت بسان ماهی و سیرت بسان مار از بهر سیم خام بماهی طمع مکن پخته ز بهر مهره نبوسد لبان مار محبوب اهل دل نشود بد کنش بمال آخر نه گنج سیم و زر آمد م...
ز حالم نیست آگه کس که چون من برنجم زین سپهر سخت پیکار بتلخی میکشد در تنگ و بندم چو شیرین دید طبعم نیشکر وار اگر زین پس بر این سیرت بماند نماند در دیار فضل دیار دلا زو هم مبین شادی ...
مرا مهر خسرو چو تابان شود چه باک ار بود خصم با کین و تاب چو رخشان کند رخ ز شرق آفتاب زحل خواه گوتاب و خواهی متاب
یارب ان لم یکن فی وصله طمع ولیس لی فرج من طول هجرته فاشف السقام الذی فی مقلته و استر صباحه خدیه بلحیته
ایدل بیار مژده که شاه جهان رسید فرمانده ملوک زمین و زمان رسید شاه جهان طغایتمور خان که ملک را چون او رسید با تن آزرده جان رسید چون عز پایبوس شهنشاه یافت تخت پایش ز قدر بر سر هفت آس...
شکر انعام حاتم ثانی مخلص الملک یونس طاهر آنکه کس را خلاف نیست که هست نسبتش طاهر و حسب ظاهر بکدامین زبان توانم گفت ای زبانها ز شکر تو قاصر چون یساری ندارد ابن یمین که شود بر جزای آن...
شنیدم که عیسی علیه السلام تضرع کنان گفت کای کردگار جمال جهان فریبنده را چنانک آفریدی بچشمم در آر برین آرزو چند گاهی گذشت همی کرد روزی بدشتی گذار زنی را در آن دشت از دور دید نه اغیا...
شاه جهان طغایتمور خان تاجبخش کز قدر و جاه بر سر کیوان نهد سریر شاهی که از جلالت جاه و علو قدر تیرش دبیر میسزد و مشتری وزیر از گلشن مکارم اخلاق او برد باد صبا بعرصه عالم دم عبیر از ...
شرف دولت و دین مشرف دیوان هنر آن منوچهر که خجلت ده مینوست بچهر گفت جزوی دو سه از گفته تو یافته ام آورم نزد تو روزی ز سر شفقت و مهر روز ها رفت و نیاورد مگر مهر برید اوهم از بنده خود...
صاحبا مدتیست تا کردم خدمتت آنچنانک بد مقدور هر چه فرموده یی ز باطل و حق بوده امر ترا بجان مأمور نه مرا هست عز و منصب و جاه نه شراب و کباب و نه منظور هر که از بهر خدمت مخلوق گردد از...