شمارهٔ ١٨٣
هر که را در جهان همی بینی گر گدایی و گر شهناهیست طالب لقمه ایست و ز پی آن در تک چاه یا سر چاهیست مقصد خلق جمله یکچیز است لیک هر یک فتاده در راهیست اهل عالم بنان چو محتاج اند پس بنز...

امیر فخرالدین محمود بن امیر یمینالدین طُغْرایی فَریومَدی (زادۀ ۶۸۵ هجری قمری در فریومد از توابع سبزوار، درگذشتۀ ۷۶۹ هجری قمری) فیلسوف و شاعر قطعهسرای ایرانی است. پدرش امیر یمینالدین، مردی ادیب و شاعر بود که در زمان سلطان محمد خدابنده میزیست و در دستگاه امیران خراسان، به شغل دفتری و طُغْرانویسی اشتغال داشت و ظاهراً از همین روی به «طغرایی» شهرت یافته بود. سالهای نخستین زندگانی ابنیمین در خراسان گذشت. در دوران جوانی، به تبریز رفت و به درگاه غیاثالدین محمد بن رشیدالدین فضلالله، وزیر پیوست و آن وزیر را ستایش کرد، ولی کارش در آن شهر دوام نیافت چنان که ناگزیر شد در قطعهای که خطاب به غیاثالدین محمد سرود، از او اجازهٔ بازگشت به شهر خویش را بخواهد. قطعهٔ دیگری در دیوان او هست، که نشان از زندگی وی در عراق عجم و بازگشتش به خراسان میدهد. با درگذشت پدر، ابن یمین به جای او منشی امیران سربداران شد. وی در چند جنگ و سفر نیز این امیران را همراهی کرد. در رویدادی که در سیزدهم صفر سال ۷۴۳ هجری قمری، میان ملک معزالدین حسین کرت، با خواجه وجیهالدین مسعود سربداری، در زاوه رخ داد و به شکست و فرار خواجه وجیهالدین مسعود انجامید؛ دیوان ابنیمین در ضمن غارت بنگاه امیر به یغما رفت و بنا به گفتهٔ خواندمیر، خود شاعر نیز در این جنگ، به دست لشکر هرات گرفتار گشت، چون او را پیش ملک بردند، منظور نظر تربیت گردانید و بنا بر آنکه دیوان ابنیمین در آن مصاف تلف گشته بود، قطعهای در آن باب گفت. اما تلاش برای یافتن دیوان او مؤثر نیفتاد و شاعر ناگزیر شد با گردآوردن شعرهای پراکندهٔ خویش از اینجا و آنجا و افزودن اشعاری که پس از رویداد گفتهشده ساخته بود، دیوانی تازه ترتیب دهد. او در دوران پیری از دربار فاصله گرفته و تا پایان عمر در زادگاهش، فریومد، ماند. علاوه بر دیوان اشعار، بعضی منشآت او نیز در کهنترین ویرایش دیوانش که ظاهراً پیش از سال ۹۳۱ هجری قمری نوشته شده، موجود است و دو نامه از آنها نیز انتشار یافتهاست.
هر که را در جهان همی بینی گر گدایی و گر شهناهیست طالب لقمه ایست و ز پی آن در تک چاه یا سر چاهیست مقصد خلق جمله یکچیز است لیک هر یک فتاده در راهیست اهل عالم بنان چو محتاج اند پس بنز...
هر کو درین زمانه طلبکار منصبی است هیچ از نصاب عقل مر او را نصیب نیست گیتی بجز فریب ندارد طریقه یی از وی خلاف وعده نمودن غریب نیست سرور کند بلطف وز پا افکند بعنف اینست عادتش زوی این...
هنرمند باشد بسان گهر که هر کس مر او را خریدار نیست ز بیحاصلی گر نخواهد بطبع هنرمند را بیهنر عار نیست ز بیمایگی دان اگر عاقلی بدل مایل در شهسوار نیست چو با من ندارند جنسیتی عوام از ...
هر که موجود حقیقی را شناخت ذات ایزد را بلا اشباه گفت ره به یزدان هیچ میدانی که برد آنکه لا موجود الا الله گفت
هر چه داری بخور و بذل کن و باک مدار که ترا طعنه زند کس که فلان متلافست نبود هر چه کنند اهل کرم بی توجیه چه توان کرد که آن نزد بخیل اسرافست حاسدم مسرف اگر گفت چه غم کابن یمین نشمرد ...
هر کس که حال دینی و عقبی شناخت او زین بس ملول حال بدان سخت مایل است چیزیکه هست مرتبه اولش هلاک ترسان بود ز آخر او کو نه غافل است و آنچیز کآخرش بجز از مرگ هیچ نیست دانی که رغبتش نکن...
هیچ دانی کز چه باشد عزت آزادگان از سر خوان لییمان دست کوته کردنست هر که را این قحبه دنیا زبون خویش کرد گر بصورت مرد باشد لیک در معنی زنست بر سر کوی قناعت گوشه یی باید گرفت نیم نانی...
عزلت و انزوا و تنهایی برهانندت از هزار بلا رسته از دام هر زبون گیری زینچنین حالها بود عنقا گوشه یی و جریده یی که در او جمع باشد لطایف شعرا هر که دارد بسان ابن یمین نیست تنها که هست...
ولم أدخل الحمام من أجل زینه فکیف و نار الشوق بین جوارحی واکلنی لم یکفی فیض عبرتی دخلت لا بکی من جمیع جوارحی
آنکه دست و دل او مظهر جود و کرم است وانکه در داد و دهش صد چو فریدون و جم است قدوه و قبله شاهان جهان خواجه علی یاور ملک عرب داور ملک عجم است و آنکه تیغش بگه رزم ز خون دل خصم رود نیل...
یکیست فاضل و دانا اصیل و پاک نسب ولیک هیچ کسش در جهان ندارد دوست یکیست ناکس و بد اصل و بد رگ و مردود بهر کجا که رود صدهزارش نیکو گوست سیوال کردم ازین سر ز پیر دانایی که این تفاوت ف...
یک دو نوبت در جناب خسرو جمشید فر آنکه یابد ملک ازو همچون تن از جان تربیت وانکه بهر بخشش او سیم و زر را میرسد در صمیم کان ز لطف مهر تابان تربیت وانکه زیر سایه مهرش عجب ناید مرا گر ز...
با خرد گفتم که داری در جهان جایی چنان کاندر او دلخسته ای یک دم برآساید ز رنج گفت بگذر ز آن و این ساده دلی ها ترک گیر زان که نتوان یافتن بی خار گل بی مار گنج هست راحت در جهان مانند ...
غرمایی که داشتم زین پیش که از ایشان بمن رسیدی رنج همچو قارون فرو شدند بخاک جمله و باز ماند ز ایشان گنج هر یکی را بغیر مظلمه نیست هیچ حاصل درین سرای سپنج
ای که اندر شرب می ما را ملامت می کنی شرب می از رشد باشد زان کزو گیرد سماح می نگه دارد نفوس خلق را از عیب بخل وان کزو آید سخاوت باشد از اهل فلاح
یکی گفت صبح مشیبت دمید تو در خواب غفلت زهی بی فلاح بدو گفتم آخر ندانسته یی که خوشتر بود خواب وقت صباح
هر که او بر چار مطلوب از مطالب قادرست دستگاهش در شرف باشد به هر جایی فسیح اولا عقلی صحیح و ثانیا اصلی صریح ثالثا یاری نصیح و رابعا نطقی فصیح
هر که دارد کفاف عیش چنان که نباشد بدیگری محتاج کلبه یی نیز باشدش که ازان نکند هر دمش کسی اخراج در جهان پادشاه وقت خود است وینچنین شاه ننگرد سوی تاج بیشتر زین مجوی ابن یمین تا نمانی...
هر که را دسترس بنقره و زر باشد و بهره بر ندارد هیچ وانکه بر آب زندگانی خویش تخم خیرات می نکارد هیچ ابر او بر زمین تشنه دلان خشکسال کرم نبارد هیچ صفر باشد بپیش ابن یمین صفر را کس چه...
منت ایزد را که هستم با قناعت همنشین نیستم با کس رجوعی گر سقیمم گر صحیح نگذرم بر صدر مخلوق ار کریمست ار لییم ننگرم بر روی معشوق ار قبیح است ار صبیح با یساری کاملست ابن یمین از در نظ...
خسیسی اگر لاف آن میزند که باشد یکی در نسب اصل ما نیم منکر این ولی در حسب میان من و او بود فرقها اگر چه از آهو بود پشگ و مشک ولی پشگ چون مشک نارد بها
با من سفیه کرد سفاهت ز جهل خویش مکروهم آمد آنکه مر او را شوم مجیب او در سفه فزوده و من کرده حلم بیش چون عود کش فزون شود از سوز تاب و طیب
ای دیده در شناختن حال کاینات باید که باشدت نظری از سر انات بنیاد کارها همه بر هفت و چار دان نه از سر تهتک رأی از ره ثبات زان هفت و زین چهار که مجموع یازده است آباش هفت باشد و چارست...
فرزند خواجه در هنر از خواجه کمترست گر چه بشکل و صورت و هییت بسان اوست منگر بدانکه این پدرست آن پسر و لیک بس مغز کز بدی نرسد در بهای پوست خاقانی بلند سخن خود مثال این گفته ست نکته ا...