شمارهٔ ۵٠١
قطع کن ای ابن یمین وصل آنک هیچ بجز بوالعجبی نیستش اهل ادب را نکند التفات آنک بجز بی ادبی نیستش آن چه بزرگیست که یکجو کرم در نسب و در حسبی نیستش هستی او را عدم انگار از آنک آنچه ازو...

امیر فخرالدین محمود بن امیر یمینالدین طُغْرایی فَریومَدی (زادۀ ۶۸۵ هجری قمری در فریومد از توابع سبزوار، درگذشتۀ ۷۶۹ هجری قمری) فیلسوف و شاعر قطعهسرای ایرانی است. پدرش امیر یمینالدین، مردی ادیب و شاعر بود که در زمان سلطان محمد خدابنده میزیست و در دستگاه امیران خراسان، به شغل دفتری و طُغْرانویسی اشتغال داشت و ظاهراً از همین روی به «طغرایی» شهرت یافته بود. سالهای نخستین زندگانی ابنیمین در خراسان گذشت. در دوران جوانی، به تبریز رفت و به درگاه غیاثالدین محمد بن رشیدالدین فضلالله، وزیر پیوست و آن وزیر را ستایش کرد، ولی کارش در آن شهر دوام نیافت چنان که ناگزیر شد در قطعهای که خطاب به غیاثالدین محمد سرود، از او اجازهٔ بازگشت به شهر خویش را بخواهد. قطعهٔ دیگری در دیوان او هست، که نشان از زندگی وی در عراق عجم و بازگشتش به خراسان میدهد. با درگذشت پدر، ابن یمین به جای او منشی امیران سربداران شد. وی در چند جنگ و سفر نیز این امیران را همراهی کرد. در رویدادی که در سیزدهم صفر سال ۷۴۳ هجری قمری، میان ملک معزالدین حسین کرت، با خواجه وجیهالدین مسعود سربداری، در زاوه رخ داد و به شکست و فرار خواجه وجیهالدین مسعود انجامید؛ دیوان ابنیمین در ضمن غارت بنگاه امیر به یغما رفت و بنا به گفتهٔ خواندمیر، خود شاعر نیز در این جنگ، به دست لشکر هرات گرفتار گشت، چون او را پیش ملک بردند، منظور نظر تربیت گردانید و بنا بر آنکه دیوان ابنیمین در آن مصاف تلف گشته بود، قطعهای در آن باب گفت. اما تلاش برای یافتن دیوان او مؤثر نیفتاد و شاعر ناگزیر شد با گردآوردن شعرهای پراکندهٔ خویش از اینجا و آنجا و افزودن اشعاری که پس از رویداد گفتهشده ساخته بود، دیوانی تازه ترتیب دهد. او در دوران پیری از دربار فاصله گرفته و تا پایان عمر در زادگاهش، فریومد، ماند. علاوه بر دیوان اشعار، بعضی منشآت او نیز در کهنترین ویرایش دیوانش که ظاهراً پیش از سال ۹۳۱ هجری قمری نوشته شده، موجود است و دو نامه از آنها نیز انتشار یافتهاست.
قطع کن ای ابن یمین وصل آنک هیچ بجز بوالعجبی نیستش اهل ادب را نکند التفات آنک بجز بی ادبی نیستش آن چه بزرگیست که یکجو کرم در نسب و در حسبی نیستش هستی او را عدم انگار از آنک آنچه ازو...
کسی که لاف بزرگی همی زند بنگر که تا چگونه کند پیش عقل اثباتش گرش مروت و مردی بود ازو بپذیر و گرنه روی بگردان ز حشو و طاماتش کسی که با تو نکویی کند چو بتوانی در استمالت او کوش و در ...
کریم دولت و دین سرور زمان و زمین تویی که مثل تو گیتی ندید داور خویش سزد که خسرو سیارگان ز بهر شرف ز خاکپای شریف تو سازد افسر خویش عروس مملکت اندر زمان جلوه گری کند ز گوهر تیغ و سنا...
مرا سپهر چو نراد مهره دزد آمد که دانه دل ازادگان بود خصلش هر آن خدنگ بلا کز کمان چرخ جهد درون سینه فرزانگان بود نصلش گرش عنایت و گر بیعنایتی رواست که این بنا چه فتادست بی ثبات اصلش...
هر که وجه معاش خود دارد وز کسی هم نمیرسد ستمش در جهان پادشاه وقت خودست چیست از پادشاه وقت کمش
هر نکته که از گفتن آن بیم گزندست از دشمن و از دوست نهان دار چو جانش هر گاه که خواهی بتوان گفت و چو گفتی هر وقت که خواهی نتون کرد نهانش
که میبرد سخنی از زبان ابن یمین بدانجناب که اقبال زیبدش فراش خجسته در گه شاهنشه زمین و زمان که هست بر در او شاه انجم از او باش ستوده خسرو افاق تاج دولت و دین که بادتا بابدبر سریر مل...
گر بعیب انقلاب روزگار بی ثبات میکشد ابن یمین از آشنایی سرزنش مشفقی فرزانه یی باید زهر تهمت بری تا بگوش جان فرو خواند به پیغام از منش کز صروف روزگار ایمن بود هر سفله طبع رنج دل باشد...
گر بانگورست مایل خاطر ابن یمین عرضه دارم شمه یی گر زانکه داری باورش پیش ازین معشوقه بودی دختر رز بنده را گشت پیدا حالتی کاندر گذشتم از سرش اینزمان چون شد ز ترشی دختر رز منزوی هر زم...
اکنون که هر کسی بمرادات واصلند حرمان نگر که بنده بمهجوری اندرست اینهم یکی ز جمله شوریده طالعیست کین بنده ضعیفبرنجوری اندرست
اذا أمکنت فرصه فی العدو فلا تبدء شغلک الا بها فان لم تلج بابها مسرعا أتاک عدوک من بابها و ایاک من ندم بعدها أتأمل اخری و اتی بها
رسید خسرو عادل بطالع مسعود بمنتهای مراد و بغایت مقصود سر ملوک زمان شهریار روی زمین خدایگان سلاطین وجیه دین مسعود چو آفتاب جهان سروری جهانگیری که باد سایه عالیش تا ابد ممدود جواز بر...
ای دل ز غم منال که از گردش زمان تنها تو نیستی به جفای زمانه خاص خاصیتی است مردم این روزگار را نتوان به هیچ روی شدن منکر خواص گر فی المثل هزار نکویی کنی به خلق زیشان به جز بدی نتوان...
دل بجان آمد از مضیق جهان وین بتر کم امید نیست خلاص از گزند سپهر ناهموار چون گزیدم ولات حین مناص بخت را گفتم ای رمیده ز من با زمانه مزن دم اخلاص که ندارد معاویه در مکر حاجت یاری سلا...
کسی کو ز غوغای فقر و نیاز بغیر از جنابت نجوید مناص گرش حاجت از تو نگردد روا وز آن بینوایی نگردد خلاص یقین دان که رونق ز بازار او تو بردی و سیمش تو کردی رصاص به بی آبی او را چو خون ...
گر کسی با تو میزند لافی که ترا دوستم بصد اخلاص نقد او بر محک تجربه زن تا کنی فرق سیم او زر صاص گوشه یی نان دوست گر شکنی که بجویی از آن ز ضعف خلاص فی المثل گر برادر و پدرست بشکند در...
بدوستی که نیاید امیدها همه راست نه نیز هر چه بترسند از آن شود واقع چو در میانه هر دو بلا شبی باشد چه داند آنکه چه سازد بصبحدم صانع
طلب کن گوشه امن و فراغی که عالم نیست خالی از وقایع خلاف طبع دونان زی که باشد سلیقتها مخالف چون طبایع ز دونان نیز صحبت را فرو کش مکن با هر لییمی عمر ضایع
پیشتر زینکه رند وش بودم کار من داشتی هزار فروغ وینزمان کز برای مصلحتی دم زهدی همی زنم بدروغ کارم از فقر و فاقه گشته چنانک نرسد نان بتره تره بدوغ وز برای رعایت ناموس میزنم در گرسنگی...
منم آنکس که بهر گوهر فضل گشته در بحر فکرتم غواص مدحت گفته های من گویند اهل تمییز از عوام و خواص گر عطارد نکوهدم شاید ز آنکه القاص لایحب القاص گر نه از طبع جوهریم بدی سیم گشتی بقدر ...
رضی ملت و دین ایکه با افاضت تو برسم طعنه توان گفت ابر را فیاض توییکه لازم ذاتی بود جواهر را بعهد بخشش عامت زوال چون اعراض ز همت تو که قانون جود اساس نهاد محصل است همه وقت امید را ا...
یک نکته اختیار کن از عقل خرده دان دانسته یی که عقل مصون باشد از غلط چون مشک گیسوی تو بکافور شد بدل دیگر مگیر دامن خوبان مشک خط
آفت مرد چون ز شهرت اوست خنک آنکس که خامل الذکرست زانکه در مجلس اکابر عصر ناقص القول کامل الذکرست
ترا ایزد چو بر دشمن ظفر داد بکام دوستانش سر جدا کن و گر خواهی مرام نیک مردان طمع از جان ببر او را رها کن