شمارهٔ ١۴٠ - وله در مدح کرایشاه
ایصبا لطفی بود گر بگذری یک صبحگاه بر جناب خسرو خسرو نشان کر ایشاه آنکه گردون در هنر همتا ندیدش گر چه کرد بارها از مرکز ماهی نظر بر اوج ماه ورچه هم ممکن بود دیدن نظیرش در هنر گر کند...

امیر فخرالدین محمود بن امیر یمینالدین طُغْرایی فَریومَدی (زادۀ ۶۸۵ هجری قمری در فریومد از توابع سبزوار، درگذشتۀ ۷۶۹ هجری قمری) فیلسوف و شاعر قطعهسرای ایرانی است. پدرش امیر یمینالدین، مردی ادیب و شاعر بود که در زمان سلطان محمد خدابنده میزیست و در دستگاه امیران خراسان، به شغل دفتری و طُغْرانویسی اشتغال داشت و ظاهراً از همین روی به «طغرایی» شهرت یافته بود. سالهای نخستین زندگانی ابنیمین در خراسان گذشت. در دوران جوانی، به تبریز رفت و به درگاه غیاثالدین محمد بن رشیدالدین فضلالله، وزیر پیوست و آن وزیر را ستایش کرد، ولی کارش در آن شهر دوام نیافت چنان که ناگزیر شد در قطعهای که خطاب به غیاثالدین محمد سرود، از او اجازهٔ بازگشت به شهر خویش را بخواهد. قطعهٔ دیگری در دیوان او هست، که نشان از زندگی وی در عراق عجم و بازگشتش به خراسان میدهد. با درگذشت پدر، ابن یمین به جای او منشی امیران سربداران شد. وی در چند جنگ و سفر نیز این امیران را همراهی کرد. در رویدادی که در سیزدهم صفر سال ۷۴۳ هجری قمری، میان ملک معزالدین حسین کرت، با خواجه وجیهالدین مسعود سربداری، در زاوه رخ داد و به شکست و فرار خواجه وجیهالدین مسعود انجامید؛ دیوان ابنیمین در ضمن غارت بنگاه امیر به یغما رفت و بنا به گفتهٔ خواندمیر، خود شاعر نیز در این جنگ، به دست لشکر هرات گرفتار گشت، چون او را پیش ملک بردند، منظور نظر تربیت گردانید و بنا بر آنکه دیوان ابنیمین در آن مصاف تلف گشته بود، قطعهای در آن باب گفت. اما تلاش برای یافتن دیوان او مؤثر نیفتاد و شاعر ناگزیر شد با گردآوردن شعرهای پراکندهٔ خویش از اینجا و آنجا و افزودن اشعاری که پس از رویداد گفتهشده ساخته بود، دیوانی تازه ترتیب دهد. او در دوران پیری از دربار فاصله گرفته و تا پایان عمر در زادگاهش، فریومد، ماند. علاوه بر دیوان اشعار، بعضی منشآت او نیز در کهنترین ویرایش دیوانش که ظاهراً پیش از سال ۹۳۱ هجری قمری نوشته شده، موجود است و دو نامه از آنها نیز انتشار یافتهاست.
ایصبا لطفی بود گر بگذری یک صبحگاه بر جناب خسرو خسرو نشان کر ایشاه آنکه گردون در هنر همتا ندیدش گر چه کرد بارها از مرکز ماهی نظر بر اوج ماه ورچه هم ممکن بود دیدن نظیرش در هنر گر کند...
فخر آل مصطفی سید لطیف الدین تویی آنکه پیش رأی پیرت عقل اول کودکیست با صفا از کوکب دری نعلین تو شد هر کجا تاجی فروزان بر فراز تار کیست صیقل رایت بانوار یقین روشن کند هر کرا آیینه دل...
باد میمون نهضت رایات شاه دین پناه آنکه بر خلقش بحق کردست ایزد پادشاه شاه دین پرور نظام دولت و ملت کز اوست سربلند و پای برجا در جهان دیهیم و گاه و آنکه شاه اختران دربندگی او کمر گر ...
فاقه را کرده باشد استقبال هر که ممسک بود بوقت حیات در جهان میزید چو درویشان بینوا تا رسد زمان وفات زو حساب توانگران خواهند چون در آید بعرصه عرصات
دارم ز جورت ایصنم عنبرین کله صد گونه در صمیم سویدای دل گله شایسته نیست از تو که با آنچنان جمال با مات هست بسته طریق مجامله شایسته نیست از تو که با آنچنان جمال با مات هست بسته طریق ...
فرزند و نور دیده من ایکه در سخن داند خرد که مرتبه مهتری توراست خورشید در نظم تو در گوش میکشد چون آفتاب ملک سخن گستری توراست میدان نظم و نثر مرا بود پیش ازین پا نه درین بساط کنون سر...
شاد باش ایدل که خوش آمد بشیراز گرد راه مژده داد از مقدم میمون شاه دین پناه خسرو عادل معزالدین و الدنیا حسین آفتاب ملک و ملت سایه لطف اله یوسف مصر دل اهل خراسان زینخبر از حضیض چاه ذ...
کردم ز میان همگان عزم کناری تایب شده یکباره ز چیزیکه حرام است گفتند که اسرار نهان داشتنت چیست بر گو که حلالست حرامست کدام است گفتم که بلی هست نهان نزد من اسرار کاسرار نهان داشتن آی...
باز دین و ملک را بر رغم چرخ چنبری کارها خواهد نهادن روی در نیک اختری عرضه دارم کز چه معنی این تصور کرده ام واندر استخراج آن چون کرد فکرم ساحری بنده را شاهنشه عادل طلب فرموده بود تا...
کسی گفت عزت بمال اندرست که دنیا و دین را درم یاورست چه مردی کند زور بازوی جاه که بی مال سلطان بی لشکرست تهیدست با هیبت و نام نیک زن زشترویی که بیچادرست بدان مرغ ماند که بر شخص او پ...
به خلوت با خرد گفتم شبی کای پیر نورانی تویی کت حل هر مشکل مسلم شد به آسانی تو آن آیینه قدسی که شد صورت نمای حق چه باشد از حقایق آن که تحقیقش نمیدانی که را دانی درین دوران که فیض دس...
کسی کو طریق تواضع رود کند بر سریر شرف سلطنت ولیکن تو جایش بدان و مکن ملک سیرتی درگه شیطنت تواضع بود با بزرگان ادب بود با فرومایگان مسکنت
بر آمدم صبحدم باد بهاری جهان خوشبوی گشت از مشک تاری چه باد خوش نفس بود اینکه بشکست بیکدم قیمت مشک تتاری مگر هر صبحدم بر رهگذارت همیسوزد کسی عود قماری کنون در باغ نقاش طبیعت بهر نقش...
فرهاد خویش کرد مرا ماه چهره یی شیرین لبی که خسرو خوبان برزنست مثلش ز آدمی نتوان یافت بهر آنک با حور و با پری بگه حسن برزنست بس نازک و لطیف زنی خواستست لیک او را هزار فخر بهر شیوه ب...
فرخنده باد مقدم شاه جهانپناه خورشید ملک شیخ علی سایه اله شاهی که باشد از زبر تخت خسروی تابان رخش چنانکه ز گردون دو هفته ماه از فر فرق او که در آفاق سرورست بر آفتاب سایه کند گوشه کل...
عقل با روح قدس گفت که فردوس برین هیچ دانی بخوشی بر چه مثال افتادست روح قدسی ز سر حیرت و دانش گفتش بخوشی راست چو گرمابه علیا با دست
ای سپهر بیوفا با ما جفا تا کی کنی با گروه پر جفا آخر وفا تا کی کنی چشم ما را از غبار آستان سفلگان تا چه مدت سرمه سازی توتیا تا کی کنی گر شدی بیگانه با من دست از کارم بدار هر زمانه ...
گردش گردون دون آزاده ها را خسته کرد کو دل ازاده یی کز دست او مجروح نیست در عنا تا کی توان بودن بامید بهی گر کسی را صبر ایوبست عمر نوح نیست
الا ای نسیم سحر گر توانی قدم رنجه کن یک سحر بی توانی ترا طول و عرض جهان دور ناید چو بهر سفر چرمه بیرون دوانی ز شهباز مشرق بیکدم چو خواهی رسالت بعنقای مغرب رسانی سزد گر بری هم ز مور...
خطابی با فلک کردم که از تیغ جفا کشتی شهان عالم آرا و جوانمردان برمک را زمام حل و عقد خود نهادی در کف قومی که از روی خرد باشد بر ایشان صد شرف سگ را نهان در گوش جانم گفت فارغ باش و خ...
اذا هبت ریاحک فاغتنمها فان لکل عاصفه سکون فلا تغفل عن الاحسان فیها فلا تدری السکون متی یکون
ایدل غافل بدان کاحوال عالم هیچ نیست پیش زخم حادثات دهر مرهم هیچ نیست چون ز شادی کس نیابد در همه روی زمین زیر طاق آسمان گویی که جز غم هیچ نیست با خزان عمر و سردی دم باد فنا نوبهار ع...
گر وعده یی که داد مرا آصف زمان یکبارگی مرا ز خاطر عاطر گذاشتست بروی گرفت نیست گر اینسان که چاکرست بس خلق را که بر در امید داشتست وانگاه دین وعده یکیک گزارده چون رایت کرم بفلک برفرا...
بهارست ای پسر در ده ز بهر رفع دلتنگی شرابی چون گل و لاله بخوشبویی و خوشرنگی نگه کن نقش بندی طبیعت را که در بستان چنان بر آب میبندد هزاران نقش ارژنگی جهان شد خرم و خندان کنون آمد زم...