شمارهٔ ۵٢ - قصیده در مدح خواجه علاءالدین محمد
زهی به سلسله زلف مشگبار مجعد دل شکسته چون من هزار کرده مقید ربوده گوی لطافت به صولجان سر زلف ز دلبران سهی قد و شاهدان سمن خد گشاده هندوی زلفت به تاب دست تطاول کشیده غمزه ترکت ز جفن...

امیر فخرالدین محمود بن امیر یمینالدین طُغْرایی فَریومَدی (زادۀ ۶۸۵ هجری قمری در فریومد از توابع سبزوار، درگذشتۀ ۷۶۹ هجری قمری) فیلسوف و شاعر قطعهسرای ایرانی است. پدرش امیر یمینالدین، مردی ادیب و شاعر بود که در زمان سلطان محمد خدابنده میزیست و در دستگاه امیران خراسان، به شغل دفتری و طُغْرانویسی اشتغال داشت و ظاهراً از همین روی به «طغرایی» شهرت یافته بود. سالهای نخستین زندگانی ابنیمین در خراسان گذشت. در دوران جوانی، به تبریز رفت و به درگاه غیاثالدین محمد بن رشیدالدین فضلالله، وزیر پیوست و آن وزیر را ستایش کرد، ولی کارش در آن شهر دوام نیافت چنان که ناگزیر شد در قطعهای که خطاب به غیاثالدین محمد سرود، از او اجازهٔ بازگشت به شهر خویش را بخواهد. قطعهٔ دیگری در دیوان او هست، که نشان از زندگی وی در عراق عجم و بازگشتش به خراسان میدهد. با درگذشت پدر، ابن یمین به جای او منشی امیران سربداران شد. وی در چند جنگ و سفر نیز این امیران را همراهی کرد. در رویدادی که در سیزدهم صفر سال ۷۴۳ هجری قمری، میان ملک معزالدین حسین کرت، با خواجه وجیهالدین مسعود سربداری، در زاوه رخ داد و به شکست و فرار خواجه وجیهالدین مسعود انجامید؛ دیوان ابنیمین در ضمن غارت بنگاه امیر به یغما رفت و بنا به گفتهٔ خواندمیر، خود شاعر نیز در این جنگ، به دست لشکر هرات گرفتار گشت، چون او را پیش ملک بردند، منظور نظر تربیت گردانید و بنا بر آنکه دیوان ابنیمین در آن مصاف تلف گشته بود، قطعهای در آن باب گفت. اما تلاش برای یافتن دیوان او مؤثر نیفتاد و شاعر ناگزیر شد با گردآوردن شعرهای پراکندهٔ خویش از اینجا و آنجا و افزودن اشعاری که پس از رویداد گفتهشده ساخته بود، دیوانی تازه ترتیب دهد. او در دوران پیری از دربار فاصله گرفته و تا پایان عمر در زادگاهش، فریومد، ماند. علاوه بر دیوان اشعار، بعضی منشآت او نیز در کهنترین ویرایش دیوانش که ظاهراً پیش از سال ۹۳۱ هجری قمری نوشته شده، موجود است و دو نامه از آنها نیز انتشار یافتهاست.
زهی به سلسله زلف مشگبار مجعد دل شکسته چون من هزار کرده مقید ربوده گوی لطافت به صولجان سر زلف ز دلبران سهی قد و شاهدان سمن خد گشاده هندوی زلفت به تاب دست تطاول کشیده غمزه ترکت ز جفن...
عزمم درست گشت که نارم دگر بکف مدح کسی که هست بدو هجو هم دریغ میغند این خسان به نپاشیدن عطا ز آنرو که جمله صاعقه بارند همچو میغ ابن یمین ز همت دونان کرم مجوی کی کار ذوالفقار کند زنگ...
پیشتر زین روزگاری داشتم الحق چنانک بود حالم و بالم از وی با رفاغ و با فراغ از پی عشرت براغ اندر مزارع داشتم وز برای عیش بودم کاخها در صحن باغ با حریفان موافق عمر میبردم بسر در تماش...
شاعری نیست پیشه یی که ازو رسدت نان بتره تره بدوغ زان بود کار شاعران بی نور که ندارد چراغ کذب فروغ راستی سخت زشت و بیمعنی است اجرتی خواستن برای دروغ
ای سپهر بیحفاظ دون نواز صرفه میکن گاهگاهی در صروف کارهایی کز تو میآید برون اهل دانش را نمیباشد وقوف تربیتها میکنی نا اهل را چشم شهبازی همیداری ز کوف سگ نخواهد کرد شیری در شکار گر ک...
من از فروتر خویش ار همی کشم رنجی عجب مدار که خواهم برینت داد وقوف نه آفتاب فلک نور بخش ماه بود همیشه ماه رساند به آفتاب کسوف
آنرا که بخت یار و سعادت بود رفیق باشد گشاده سوی مراد دلش طریق منت خدایرا که مرا کرد کامکار بر چشمه سار کوثر و برهاند از حریق ناخوانده همچو روزی نیک اختران رسید با طلعتی چو روز شب ق...
از بخل و ز کبر بر حذر باش کین هر دو کنند جمع تفریق زین هر دو بجز فساد ناید دلرا نکنی بدین دو تعلیق در بخشش و در تواضع افزای شاید که دهد خدای توفیق
حال صیغت امر و ماضی و مضارع بودنست اسم فاعل اسم مفعول و مشبه جمع و وقف مصدر و ا سم زمان اسم مکان ادغام و مد التقاء ساکنین اعلال و قصر ابدال و حذف افعل التفضیل اماله نسبت تخفیف همز ...
در وصیت از بزرگان جهان گفت دانایی بفرزند خلف با کسی کن دوستی کو در دو حال با تو باشد همچو گوهر در صدف بر نگردد از تو چون گردی فقیر صحبتت داند در آنحالت شرف هم نخواهد چون ترا بیند غ...
زمن نا مناسب بود اینزمان نشستن ببزم طرب با حریف ولیک ار بود خلوتی دلپذیر می از دست سیمین عذاری ظریف به پیری اگر باشدم آرزو نیاید شگفتم ز طبع لطیف
الهی معاصی ابن یمین اگر چه ز غایت بسی در گذشت نماند و گر هست در آب و خاک اگر باد عفوت بدو برگذشت
قیل لی أنت أفضل الناس طرا فی المعانی و فی الکلام البدیه فلماذا ترکت مدح ابن موسی و الخصال الذی تجمعن فیه قلت لا استطیع مدح امام کان جبریل خادما لابیه
زلف تو بر دو هفته قمر چون مقر کند آشوبها به پشتی دور قمر کند چون روی تست فاتحه خرمی دلم اخلاص بندگی تو دایم زبر کند بر حد تیغ و نوک سنان گر بسوی تو باشد رهی قدم از فرق سر کند دانی ...
دلا مکارم اخلاق اگر همی خواهی دو کار پیشه کن اینت مکارم اخلاق مشو مخالف امر خدای عز و جل بکوش تا بود اندر میان خلق وفاق
دلا تا میتوان کردن منه پیش سران گردن ترا خود وجه نان خوردن رساند قادر مطلق ببر شاخ طمع از پی که باشد بار آن لاشی طمع اسمی بود کزوی شود صدر شور و شر مشتق بمجلس پسته خندان کن زبانرا ...
سیه باد روی سپهر کبود که با کینه جفت است و با مهر طاق به عیسی مریم خری می دهد به کون خری می دهد صد یراق
مدتی گردون دونم خسته و آزرده داشت از فراق افضل آفاق و یار اشتیاق آفتاب ملک و ملت آنکه تا باشد جهان جفت او ننشیند اندر سایه این سبز طاق فخر آل مصطفی سید علاء الملک آنک درگهش چون خلد...
زهی ابله کسی کز بهر مرده کند با زندگان عهد خود جنگ کسی کو باز نشناسد بد از نیک بود واجب گریز از وی به فرسنگ به تاج خسروی کی نازد آن کس که از تابوت یاد آرد به اورنگ مرایی زیستن در پ...
رسم کرم مجو ز بخیلان روزگار نشنیده یی که میوه نروید ز چوب خشک از ناکسان دهر امید وفا مدار ناید ز جیفه سگ مردار بوی مشک
مرد ثابت قدم آنست که از جا نرود ورچه سرگشته بود گرد زمین همچو فلک همچو سیمرغ که از جا نبرد طوفانش نی چو گنجشک که افتد ز دم باد تفک بهره یی از ملکت هست و نصیبی از دیو ترک دیوی کن و ...
پیروی خردت روی ظفر بنماید که خرد بر سپه هستی تو هست یزک بخرد راه توان برد بسوی درجات که خدا گفت که عاقل نبود زاهل درک رو هنر جمع کن از تفرق مال منال مرتضی را چه تفاوت که برد غیر فد...
دختران ضمیر ابن یمین همه چستند و چابک و چالاک در پس پرده طبیعت خویش آنچنانشان بپروریدم پاک که اگر هم بدست نامحرم افکندشان فلک ندارم باک ببلاغت رسیده اند و کفو نیست شویی و من ازین غ...
ز دلتنگی خرد را دوش گفتم که ای بر ملک دانش گشته مالک بسا کاندر پی کسب فضایل کشیدم رنج در قطع مسالک چو حاصل کردمش گفتم بیابم بسعی او خلاصی از مهالک بدیدم از هنر عیبی بتر نیست بنزدیک...