شمارهٔ ۶۴
شکرست آن لب میگون تو یاقوت روانست که ازو چشم رهی چشمه یاقوت روانست بشکر خنده اگر پسته شیرین نگشایی عقل باور نکند آنکه ترا هیچ دهانست آب عناب روان گشت ز بادام دو چشمم بسکه آن پسته ش...

امیر فخرالدین محمود بن امیر یمینالدین طُغْرایی فَریومَدی (زادۀ ۶۸۵ هجری قمری در فریومد از توابع سبزوار، درگذشتۀ ۷۶۹ هجری قمری) فیلسوف و شاعر قطعهسرای ایرانی است. پدرش امیر یمینالدین، مردی ادیب و شاعر بود که در زمان سلطان محمد خدابنده میزیست و در دستگاه امیران خراسان، به شغل دفتری و طُغْرانویسی اشتغال داشت و ظاهراً از همین روی به «طغرایی» شهرت یافته بود. سالهای نخستین زندگانی ابنیمین در خراسان گذشت. در دوران جوانی، به تبریز رفت و به درگاه غیاثالدین محمد بن رشیدالدین فضلالله، وزیر پیوست و آن وزیر را ستایش کرد، ولی کارش در آن شهر دوام نیافت چنان که ناگزیر شد در قطعهای که خطاب به غیاثالدین محمد سرود، از او اجازهٔ بازگشت به شهر خویش را بخواهد. قطعهٔ دیگری در دیوان او هست، که نشان از زندگی وی در عراق عجم و بازگشتش به خراسان میدهد. با درگذشت پدر، ابن یمین به جای او منشی امیران سربداران شد. وی در چند جنگ و سفر نیز این امیران را همراهی کرد. در رویدادی که در سیزدهم صفر سال ۷۴۳ هجری قمری، میان ملک معزالدین حسین کرت، با خواجه وجیهالدین مسعود سربداری، در زاوه رخ داد و به شکست و فرار خواجه وجیهالدین مسعود انجامید؛ دیوان ابنیمین در ضمن غارت بنگاه امیر به یغما رفت و بنا به گفتهٔ خواندمیر، خود شاعر نیز در این جنگ، به دست لشکر هرات گرفتار گشت، چون او را پیش ملک بردند، منظور نظر تربیت گردانید و بنا بر آنکه دیوان ابنیمین در آن مصاف تلف گشته بود، قطعهای در آن باب گفت. اما تلاش برای یافتن دیوان او مؤثر نیفتاد و شاعر ناگزیر شد با گردآوردن شعرهای پراکندهٔ خویش از اینجا و آنجا و افزودن اشعاری که پس از رویداد گفتهشده ساخته بود، دیوانی تازه ترتیب دهد. او در دوران پیری از دربار فاصله گرفته و تا پایان عمر در زادگاهش، فریومد، ماند. علاوه بر دیوان اشعار، بعضی منشآت او نیز در کهنترین ویرایش دیوانش که ظاهراً پیش از سال ۹۳۱ هجری قمری نوشته شده، موجود است و دو نامه از آنها نیز انتشار یافتهاست.
شکرست آن لب میگون تو یاقوت روانست که ازو چشم رهی چشمه یاقوت روانست بشکر خنده اگر پسته شیرین نگشایی عقل باور نکند آنکه ترا هیچ دهانست آب عناب روان گشت ز بادام دو چشمم بسکه آن پسته ش...
آنکه از برق سحاب کرم شامل او تا ابد طی را دل و جان در تابست و آنکه خصمش بمثل گر بود از آهن و روی درگه معرکه لرزنده تر از سیمابست تیغ چون آب وی و سینه پر آتش خصم دشنه رستم دستان و د...
آن سرو سهی که جاش در چشم منست بی لعل لبش بحر گهر چشم منست دیدم برهش بتازگی آب روان و آن آب روان هنوز در چشم منست
اذا عدت نحو الآل و الکیس مترع فی الفضه البیضاء فالعود احمد و ایاک ان تلقی الاحبه معسرا فداک بشمل العاشقین مبدد فان کنت ذامال فقولک صادق و فعلک محمود و انت محمد فان صرت محتاجا ففی ک...
گاه آن آمد که بر کف ساقیان ساغر نهند رخت اندوه دل آزادگان بر در نهند مجلس عشرت کنند از خرمی همچون بهشت واندر او ساغر بجای چشمه کوثر نهند مطربان خوش نوا بنیاد عیش و خرمی بر ثنای حضر...
ای نسیم صبحدم زانجا که لطف طبع تست گرچه میدانم که هستی سخت سست و ناتوان یک سحر بگذر ز بهر خاطر ابن یمین بر جناب خسرو عادل امیر شه نشان سرور گیتی شهاب دولت و دین بوالفتوح آنکه زیبد ...
ای بس که بر طریق مناجات گفته ام وقت سحر بدرگه رزاق ذوالمنن ای آنکه رزق تفرقه بر ابلهان کنی من هم نیم چنان بخرد کو نصیب من
ایکه حصن حصین همی سازی پس بکیوانش میکشی ایوان تا بدانی که چیست حاصل آن آیت اینما تکونوا خوان
از کریمان خواه حاجت ز آنکه نبود هیچ عیب ز ابر باران در ز دریا و زر از کان خواستن وز لییمان دم مزن زیرا که بیمعنی بود استخوان از سگ ز گربه نان که از خر خواستن
آصف ثانی علاء ملک و دین کو را خطاب مینویسد منشی گردون وزیر خافقین صاحب صاحبقران آنحاکم فرمانروا کامتثال حکم او باشد فلک را فرض عین آن سرافرازیکه در راه معالی قدر او از بلندی زیر پا...
امیر حیدری ایسالک مسالک حق تویی مجرد و مفرد بسان روح الامین چو عقل کل شده دانند حقیقتها توییکه علم یقین تو هست عین یقین کنند صومعه داران عالم علوی برین روش که تو داری بصد زبان تحسی...
آنم که بندگی نکنم حرص و آزار آزادگیست رسمم و این خود سزد ز من حقا که بر سر افسر شاهی نبایدم گر بیم آن بود که صداعی رسد ز من شادی نمای هستم و از دولت زمان غم نیز هم نمیخورم از محنت ...
آنچه ندیدست دو چشم زمان و آنچ بنشیند دو گوش زمین در گل ما آنک نبودست آن خیز و بیا در گل ما این ببین
الا ایصبا خدمتم عرضه دار بدرگاه دستور با زیب و زین سرسرکشان کز بلندی قدر همی بسپرد تارک فرقدین اگر بگذرد برق تیغش بکوه بلرزد چو سیماب در کان لجین ز بیم سخای در افشان کفش شود زرد رخ...
ای باد صبحدم گذری کن ز روی لطف بهر من شکسته محزون ممتحن سوی جناب آصف ثانی علاء دین کز راه رتبت اوست سلیمان این زمن دستور دین پناه محمد که رأی اوست در ضبط ملک بر صفت روح در بدن آنصا...
شهره شهر شد از غایت خوبی رویت ای شده ترک فلک از دل و جان هندویت هست رخسار تو یک ماه که در غره او جلوه دادست دو عنبر ز هلال ابرویت چشم بد دور که بستان ارم را گه حسن خار اندوه نهادست...
ای شده ظاهر پرست باطنت آباد کن خرقه پاکت چه سود چون بدنت پاک نیست مرد ره عشق را گر قدمی همدم است صاحب سجاده و شانه و مسواک نیست گر بفلک بر کشی دامن رفعت چو مهر صبح صفت گر ز صدق جیب...
از کوی تو با دل حزین باید رفت با غصه و قهر همنشین باید رفت رفتیم ز پیش تو بجایی که مپرس از خدمت مخدوم چنین باید رفت
الهی انت خلاق البرایا و وهاب النهاب بلا امتنان انلنی فی الدنیی عرضا مصونا برغم الحاسدین بلا هوان و لا تشمت عداتی و کن بی حفیظا من تصاریف الزمان
گاه آن آمد که عالم جمله باغستان شود صحن بستان از خوشی چون روضه رضوان شود نرگس رعنا زمستی سر نهد بر پای سرو غنچه را لب از خواص زعفران خندان شود زلف سنبل را بیفشاند صبا مشاطه وار و ا...
اگر تو در کلام الله نون ساکن و تنوین بدشواری همی گویی کند ابن یمین آسان شود پیدا بحرف حلق و اندریر ملون مدغم بود مقلوب بایا و شود در مابقی پنهان
اگر مجال بود بندگی ابن یمین ببارگاه جلال خدایگان برسان نیاز من بزمین بوس او چو شرح دهی سخن چنانکه تو دانی بآسمان برسان
ای عزیز ار نصیحتی کنمت در بدو نیک آن تفکر کن گر پسند آیدت ز من بشنو ور نه نشنوده اش تصور کن اولا صدر شو باستحقاق پس بمجلس درون تصدر کن ردف را از ردیف بازشناس بعد از آن دعوی تشعر کن...
ای خداوندی که اندر دفع فاقه جود تو آن اثر دارد که اندر دفع صرصر پوستین بنده ای کز مهر تو بودست دایم پشت گرم چون روا داری که سرما افتدش در پوستین باد دی ماهی به صد سختیش خواهد کند پ...