شمارهٔ ۱۱۲
بابافغانی شیرازیدل بیقرار و دولت دیدار مشکلست
گر خود عنایتی نکنی کار مشکلست
میخانه یی برون ندهد این شراب تلخ
کمتر که شرح مسیله بسیار مشکلست
هر دم بدل هزار سنان می رسد ز دوست
با آنکه درد خوردن یک خار مشکلست
تا نیست جذبه یی نتوان کرد جان نثار
رفتن بپای خود بسر دار مشکلست
پیش دهان تنگ تو بستم لب از سؤال
آری درین معامله گفتار مشکلست
از قرص آفتاب عجب نیست کسب نور
کاری چنین ز ذره ی دیوار مشکلست
دل را بیازمای فغانی و عشق ورز
رفتن درین محیط بیکبار مشکلست
