شمارهٔ ۳۱
ز راه آن حرم گردی چو در پیراهنم گیرد روان هر ذره از بهر زیارت دامنم گیرد

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی میدانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگساری توبه کرد و در مشهد ساکن شد. بابا فغانی در ۹۲۵ هجری قمری درگذشت. اواخر زندگی او مقارن با سلطنت شاه اسماعیل صفوی بود. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
ز راه آن حرم گردی چو در پیراهنم گیرد روان هر ذره از بهر زیارت دامنم گیرد
ای عارضت به بوسه ز لب دلنوازتر آبت ز آتش همه کس جانگدازتر شمعیست قامت تو که در جلوه ی جمال هست از تمام کج کلهان سرفرازتر آه از تکبر تو که بیگانه تر شوی هرچند دارمت من مسکین بنازتر ...
ای مرا هر ذره با مهر تو پیوندی دگر هر سر مویی به وصلت آرزومندی دگر بگسل از دام گرفتاری که بر هر ذره اش از کمند زلف مشگین بسته یی بندی دگر منکه همچون غنچه دارم با لبت دلبستگی کی گشا...
از بیم جان گویم که دل دارد دلارایی دگر من جای دیگر در بلا مسکین دلم جایی دگر در جستجوی دلبری گویم سخن از هر دری روی سخن با دیگری در سر تمنایی دگر از گلستان کوی او دورم ز بیم خوی او...
خط گرد خال آن لب میگون زیاده تر دردم زیاد بود شد اکنون زیاده تر حسنت زیاده باد که هر روز می کنی خوبی زیاده شیوه ی موزون زیاده تر کردی چنان عتاب که در سینه کار کرد حسن عبارت از لب م...
باز این دل دیوانه را افتاده سودای دگر وز ناله در هر کشوری افگنده غوغای دگر از شمع دولتخانه ای سوزم به هر کاشانه ای هر لحظه چون پروانه ای در آتشم جای دگر شد جان غم پرورد من دور از م...
کار ما جز نامرادی نیست دور از وصل یار نامرادانیم ما را با مراد دل چکار گر نمی چینم گل شادی خوشم با خار غم زانکه من دیوانه ام گل را نمی دانم ز خار دل چو بردی بعد ازین صبر و قرار از ...
ما شسته ایم ز آینه دیده گرد غیر زین نقشخانه جلوه او دیده ایم خیر فارغ بود دل از مدد شیخ خانقاه آن را که جذب پیر مغان می کشد به دیر ماییم و طوف کعبه کوی پریوشان قطع نظر ز ملک سلیمان...
چون بمیخانه رسیدی سخن دور گذار دختر رز طلبیدی هوس حور گذار بیشتر از می و معشوقه به عاشق نرسید قصه ی روضه دقیقست بجمهور گذار باز کن دیده ی بیدار در آیینه ی جام نظر خلوتیان را به هما...
شب هجرم خوش آمد ناله و فریاد از آن خوش تر فغانم هم خوش و آه دل ناشاد از آن خوش تر از او خوش می نماید اینکه بد گوید رقیبان را وگر هرگز از ایشان می نیارد یاد از آن خوش تر نرنجم هرگز ...
شکر خدا که با من بیدل نشست یار می خورد و بی حجاب بمحفل نشست یار منعم نه آگهست که با بینوای شهر آمد بدرد نوشی و بر گل نشست یار در بزم عیش و گوشه ی غم با وجود ناز با دردمند خویش مقاب...
ساقیا بیدار گردان چشم خواب آلوده را باده نوش و نقل کن دل های خون پالوده را لاله از حد می برد مستی و گل تر دامنی خیز و در جام شراب انداز مشک سوده را گر گناهی نیست در مستی ثوابی نیز ...
گرمی مجلس از نفس دلکش منست جوش و خروش اهل دل از آتش منست
دلا به گوشه ی آن چشم شرمناک نگر تو پاک آمده یی پاک باش و پاک نگر مزاج حسن لطیفست و طبع عشق غیور جفای یار نخواهی بترس و باک نگر چرا فریفته ی چرخ و انجمی شب و روز گهی به حال فرورفتگا...
خیز ای ندیم و مجمره ی عود برفروز ساقی بیا و چهره ی مقصود برفروز امشب که آفتاب حریفست و مه انیس شمع طرب بطالع مسعود برفروز می ده ز جام لعل که مهمان بود عزیز محفل بشمعهای زر اندود بر...
هلاک جانم از آن خط دلکشست هنوز اگر چه سبزه ی سیراب شد خوشست هنوز فدای آن گل رویم که دستزد نشدست خراب آن می لعلم که بیغشست هنوز بگرد آینه اش خط سبز دایره ییست ولی ز آه دل ما مشوشست ...
خورشید من امروز به شکل دگری باز می خورده نهان گرم ز ما می گذری باز افروخته رخسار و جبین کرده عرقناک از حال دل تشنه لبان بی خبری باز دانم چه نظرهاست در آن دم که به شوخی پنهان ز برم ...
مست آمدی کرشمه کنان در قبای ناز زینگونه نازنین که تویی هست جای ناز بخرام و ناز کن که خدا در ریاض حسن آراست سرو قد ترا از برای ناز هر جا که هست غمزه و نازست کار تو دل مبتلای غمزه و ...
رخ برفروز و خون دلم را روانه ساز آتش بخرمنم زن و مستی بهانه ساز این قطره ها که در جگرم تازه شد گره از عشق خوشه خوشه کن و دانه دانه ساز هر تیر غمزه یی که ز مژگان روان کنی اول دل شکس...
ما گرفتاریم بر ما ناوک بیداد ریز سوسن و گل در کنار مردم آزاد ریز قطره ی خونابه ام در آتش گلخن فگن پاره ی خاکسترم در رهگذار باد ریز خار خشک ما سزاوار سموم آتشست آسمان گو آب رحمت بر ...
چون یار شدی مهر و وفا گم نکنی باز از ره نروی گوش به مردم نکنی باز سوزد جگر مدعی از تندی خویت در روی وی از شمع تبسم نکنی باز صد بار دلم را به سخن ساخته یی شاد آخر چه شنیدی که تکلم ن...
این نخل تازه بین که ندیدست خار کس نگرفته رنگ دامنش از لاله زار کس با آب خود بر آمده همچون گل بهشت لب تر نکرده هیچگه از جویبار کس آیینه اش ز آه کسان مانده در امان ننشسته گرد بر دلش ...
دارم از غنچه ی لعل تو خطایی که مپرس لطف و قهری که مگو ناز و عتابی که مپرس هر زمان سوخته ی داغ بهشتی صفتیست دارم از دست دل خویش عذابی که مپرس بیخود از پرتو خورشید رخش افتادم بر رخم ...
آنکه به تیزی زبان نرم کند ادیب را نیست گناه اگر کشد عاشق بی نصیب را ناله مرغ بوستان گریه کی آرد اینقدر من که بهانه ساختم نغمه عندلیب را آب حیات کی شود روزی ناکسی چو من من به هلاک خ...