شمارهٔ ۴۰۶
لب از می شسته وز آب لطافت روی چون گل هم به خون دردمندان تاب داده زلف و کاکل هم درون آی از درم کز پرده هستی روم بیرون ندارم بی جمالت بیش ازین صبر و تحمل هم تأمل تا به کی تدبیر تا چن...

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی میدانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگساری توبه کرد و در مشهد ساکن شد. بابا فغانی در ۹۲۵ هجری قمری درگذشت. اواخر زندگی او مقارن با سلطنت شاه اسماعیل صفوی بود. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
لب از می شسته وز آب لطافت روی چون گل هم به خون دردمندان تاب داده زلف و کاکل هم درون آی از درم کز پرده هستی روم بیرون ندارم بی جمالت بیش ازین صبر و تحمل هم تأمل تا به کی تدبیر تا چن...
چنین که پیش نظر صورت نکوی تو دارم بهر طرف که کنم سجده روبروی تو دارم ز دیدن دگرانم چه سود چون من حیران نظر بصورت ایشان و دل بسوی تو دارم صبا ز دست تو برگ گلی که سوی من آرد درون پیر...
دیده را فرش حریم حرمت ساخته ام مردم دیده طفیل قدمت ساخته ام اینکه از وصل توام غنچه ی امید شکفت گل آنست که با داغ غمت ساخته ام تا خطت بر ورق لاله زد از مشک رقم جان فدای خط مشکین رقم...
ما رند خراباتی و معشوق پرستیم بر ما قلمی نیست که دیوانه و مستیم هر چند که بر ما رقم نیستی افزود در دایره ی عشق همانیم که هستیم باید بره سیل فنا خانه گشادن اول چو در دیده بروی تو بب...
چندم خراشی از سخن تلخ سینه را آزار تا کی این دل چون آبگینه را انگیز خار خار دل ریش عاشق ست دادن به دست باد گل عنبرینه را صبح ست و در پیاله می یی همچو آفتاب ساقی بیار باقی نقل شبینه...
آه کز جلوه ی نازک بدنی مست شدم چاک دامان گلی دیدم و از دست شدم
خوش آن مستی که چون بر آستان او جبین مالم گهی خاک رهش بوسم گهی رخ بر زمین مالم درون پردرد و لب پرخنده این حالت بدان ماند که خون دل خورم پنهان و لب بر انگبین مالم مسلمانی تو هم ای تن...
امشب چراغ دل بحضور تو سوختم جاوید زنده ام که ز نور تو سوختم مشهور شهر گشتی و آتش بمن فتاد طالع نگر که وقت ظهور تو سوختم گاهی بدرد دشمن و گاهی بداغ دوست عمری چنین بحکم ضرور تو سوختم...
شب آن بدمهر را با غیر چون یکرنگ می دیدم به بخت خود دل بدروز را در جنگ می دیدم به ظاهر می نمود آن بی وفا دلگرمیی با من ولی در باطنش دل سخت تر از سنگ می دیدم به راهی با رقیبان دیدم آ...
متاب آن رخ ز من یک دم که در کوی تو می آیم که من آنجا برای دیدن روی تو می آیم دل از اندیشه اغیار باز آورده در آن کو برای سجده محراب ابروی تو می آیم تو هردم می کنی صد جور و من از بهر...
چندانکه رفته ام بچمن گل ندیده ام فیض بهار و منفعت مل ندیده ام زان عاشقان نیم که بدانم وفای گل من غیر نامرادی بلبل ندیده ام چندانکه سوختیم نگاهی نکرد و رفت ترکی بدین غرور و تجمل ندی...
مبین که تاب نگاه تو آفتاب ندارم بناز خنده ی پنهان مزن که تاب ندارم هنوز در خفقانم ز گریه های شبانه زبان بگز که وجود چنین شراب ندارم بماند دانش من در جواب یک سخن تو دگر زهر چه سخن م...
اسیر لطف و گرفتار خشم و ناز توام خراب یکنظر از چشم عشوه ساز توام سرم بسدره و طوبی فرو نمی آید که در مشاهده ی سرو سرفراز توام ز مجلس می و ساقی بمسجد آمده ام خراب زهد تو و کشته ی نما...
جدا زان ماهر و امشب به دل دردی عجب دارم سرشک لاله گون و چهره زردی عجب دارم سر من در گرو با یار و حیران مهره عقلم ازین منصوبه مشکل جان برم نردی عجب دارم به مژگان می روم پی در پی آن ...
گرچه طور رندی و بدنامی از حد می برم کافرم گر شمه ای از حال خود بد می برم هر زمان سنگ جفایی بر سفالم می خورد کوه کوه درد زین طاق زبرجد می برم هیچ کس آگه نشد از آتش پنهان من می روم ز...
آه کز هجر تو شب ها باده خون دانسته ام خورده ام خون و شراب لاله گون دانسته ام سوزدم هرکسی به لطفی این سزای آنکه من دیده ام شور اسیران و جنون دانسته ام خواهدم امروز از هر روز نیکوتر ...
مدامت چهره گلگون از شراب لاله گون بادا ترا خوبی و ما را گرمی مهر ت فزون بادا ز جامت جرعه ای کز لعل نوشین چاشنی گیرد گرفتار ان دل را شعله داغ درون بادا چو بگشایی لب از بهر سکون اضطر...
مردم دیده ی من حلقه ی موی تو چو دید آب حسرت شد و در حلقه ی چشمم گردید
ما نقد جان بگوشه ی میخانه برده ایم دل را بچشم و غمزه ی ساقی سپرده ایم چون در حریم میکده مستان نوا کنند ما هم برآوریم صدایی نمرده ایم در اشک ما مبین بحقارت که این شراب از پرده های د...
رفتیم و هر چه بود بعالم گذاشتیم دنیا و محنتش همه با هم گذاشتیم قطع نظر ز حاصل ده روزه ی جهان این منزل خراب مسلم گذاشتیم دور زمانه چون نکند هفته یی وفا دست از شمار این درم کم گذاشتی...
بیا که پیش تو ای سرو گلعذار بمیرم بهر کرشمه و نازت هزار بار بمیرم فتاده در سر راه تو جان من بلب آمد روا مدار که از درد انتظار بمیرم غریب شهر توام شهریار من نظری کن که حسرتی نبود گر...
ما سینه را ز جور تو غافل شکافتیم آهی زدیم و آبله ی دل شکافتیم لیلی نمینمود رخ از غایت غرور مجنون شدیم و دامن محمل شکافتیم زخم آنچنان نشد که فراهم شود دگر این دل نه همچو مردم عاقل ش...
شب آه و ناله از دل غمناک می زدم برق فنا بخرمن افلاک می زدم از درد بلبلان خزان دیده در چمن خوناب دیده بر ورق تاک می زدم در آرزوی جلوه ی گلهای آتشین از سوز سینه شعله بخاشاک می زدم می...
هر دم آرایش آن عارض چون گل کشدم گه در گوش گهی رشته ی کاکل کشدم از تجمل نکند بر من درویش نگاه آه از آنروز کزین ناز و تجمل کشدم نتوان دید که زلفش دگری باز کند ور ببندم نظر از دور تحم...