شمارهٔ ۴۲۶
ز شوق آنکه خواند نامه ام را آنچنان شادم که در وقت نوشتن می رود نام خود از یادم به خون دل نوشتم نامه و سویش روان کردم بخواند یا نه باری من نیاز خود فرستادم دلم بی اختیار از بخت جوید...

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی میدانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگساری توبه کرد و در مشهد ساکن شد. بابا فغانی در ۹۲۵ هجری قمری درگذشت. اواخر زندگی او مقارن با سلطنت شاه اسماعیل صفوی بود. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
ز شوق آنکه خواند نامه ام را آنچنان شادم که در وقت نوشتن می رود نام خود از یادم به خون دل نوشتم نامه و سویش روان کردم بخواند یا نه باری من نیاز خود فرستادم دلم بی اختیار از بخت جوید...
جدا از آن شاخ گل صد داغ حسرت زین چمن بردم همین گلها شکفت از عشق او رنجی که من بردم ز آسیب خزان ای باغبان ایمن نشین اکنون که بی او آه سرد از سایه سرو و سمن بردم به طرف باغ گو آهنگ ع...
غمت خوردم که روزی با تو چون گل هم نفس باشم نه چون وقت گل آید در شمار خار و خس باشم مرا از سوختن شد دولت پروانگی حاصل چرا بیخود به شهد عیش مایل چون مگس باشم مرا جذب عتابت می کشد در ...
روز نوروزست و دل درد تو دارد سوز هم وه که می سوزم بدرد و داغت این نوروز هم بیخودم در ناله و زاری نه شب دانم نه روز زار می نالم شب از درد جدایی روز هم باز چون خوانم دل خود را که این...
بسوز ای شمع خوبان عاشق دیوانه خود را مشرف کن به تشریف بقا پروانه خود را تو شمع بزم اغیار ی و من در آتش غیرت ز برق آه روشن می کنم کاشانه خود را سر من در خمار ست از می لعل لبت ای گل ...
ز مهر و ماه بگذشتی به گاه جلوه در خوبی تعالی الله همینست ای پسر معراج محبوبی
هر زمان با خود خیال آن رخ گلگون کنم آرزوی دیدن رویت بدل افزون کنم چون خیال صورت خوب تو آرم در نظر از تحیر آفرین بر خامه ی بیچون کنم سر ز طاعت بر ندارم گر بعمر خود دمی سجده یی در سا...
کی بود ای گل که تنگت در دل شیدا کشم چند ناز سرو و جور غنچه رعنا کشم بی گل روی تو در خلوت سرای چشم و دل خوش نباشد گر هزاران صورت زیبا کشم می کشم دامن ز گرد راهت از غیرت ولی گر دهد د...
مدام از آتشی آشفته حالم فغان کز اختر بد در وبالم سخن نشنیدم و عاشق شدم وای که خواهد داد گردون گوشمالم چنان از همدمانم دل گرفتست که از خود نیز می گیرد ملالم سبو بردار و صحبت برطرف ک...
ما سر به آب خنجر قصاب شسته ایم دست از مراد خویش بصد آب شسته ایم پهلو نهاده ایم بشمشیر آبدار وز دل غبار بستر سنجاب شسته ایم انگشت خاکرا بلب تشنه سوده ایم دست و دهان ز نقل و می ناب ش...
ساقی خرابم از طرب دوش چون کنم از دستت این شراب دگر نوش چون کنم لب می گزی که زود چرا مست می شوی ساغر تو می دهی من مدهوش چون کنم گویند جامه می دری و آه می کشی با این سهی قدان قباپوش ...
بیخود شدم ز آمدنت باده چون کشم کامی از آن عذار و لب ساده چون کشم جانی که در ریاضت حاجت تمام سوخت پیش تو ای مراد خدا داده چون کشم من عاشقم که باد مرا عیش خوش حرام می با شکر لبان پری...
کجاست دل که به شبهای تار گشت کنم شراب نوشم و در کوی یار گشت کنم دلم ربوده ی کوی تو گشته است چنان که شادمان نشوم گر هزار گشت کنم هزار بار بخون گشتم و نشد که دمی گرفته دست تو در لاله...
ما باده را بنغمه ی ناهید خورده ایم آب از کنار چشمه ی خورشید خورده ایم شاهانه مجلسی طلب و ساقیی که ما می در شرابخانه ی جمشید خورده ایم در مجلسی حبیب ز دست مسیح و خضر آب بقا و نعمت ج...
ما خویش را بچنگ ملامت سپرده ایم از لوح سینه حرف سلامت سترده ایم خون خورده ایم و یاد ندامت نکرده ایم جان داده ایم و نام غرامت نبرده ایم اندوه روز هجر و بلای شب فراق از فتنه های روز ...
شبی که در نظر آن طره ی خمیده کشم هزار بار بجان بوسم و بدیده کشم مرا که غنچه ی وصل از دعای صبح شکفت چگونه منت گلهای نو دمیده کشم نیافت خاطرم آرام تا ز بوی گلی درین چمن نفسی چند آرمی...
خدا را صاف کن با ما دل بی کینه خود را مدار از خاکسار ان در غبار آیینه خود را دلم گنجینه راز است و بر لب مهر خاموشی که پیش غیر نگشایم در گنجینه خود را نخواهد غنچه بختم شکفت ای شاخ گ...
بدل خیال تو دارم خراب چون نشوم در آتشم ز تو هر دم کباب چون نشوم
دشمن شدی بیکدمه زاری که داشتم آیا کجا شد آن همه یاری که داشتم چندان نمک زدی که بجان هم رسید کار در سینه آن جراحت کاری که داشتم هر چند سوختیم دل از حال خود نگشت شد راست لاف پاک عیار...
تمام عمر اگر بر قبله ی طاعت جبین سایم چنان نبود که در کویت شبی رخ بر زمین سایم خوش آن راحت که چون سنگ جفایی زو خورم هر دم پی تسکین دل بر سینه ی اندوهگین سایم چو مهر محضر خونم نماید...
ترا گزیده برای گزند خویشتنم هلاک میطلبم نه بیند خویشتنم گل مراد ز نخل تو آنقدر چیدم که شرمسار ز بخت بلند خویشتنم تو گرم گشته و من دل نهاده بر آتش چه حالتست که هم خودسپند خویشتنم ز ...
چونی هر چند از درد جدایی ناتوان رنگم شود از ناله هر دم تیز تر سوی تو آهنگم دلم را از جمالت پرده ی هستی بود مانع ز محرومی کنون با هستی خود بر سر جنگم چو می گویم غم خود با کسی بی غنچ...
منم دل پریشان چه در طرب گشایم چو غمت نمی گذارد که بخنده لب گشایم حذر از شکایت من که بود تمام آتش ز دل شکسته آهی که بنیم شب گشایم هوس وصال ان لب چه کنی بگفت شیرین منم آنکه چشم موری ...
امیدم این نبود کزین در خجل روم با داغ دل در آیم و با درد دل روم عشقم سبک عیار بر آورد پیش دوست دیگر در آتش که من منفعل روم بگذار تا بخاک درش میرم ای رفیق من از کجا و باغ کجا زیر گل...