شمارهٔ ۴۸۶
دارم دلی هوای بسی خوب رو درو یک قطره خون گرم و هزار آرزو درو آیینه ییست دایره ی خط سبز تو کز غایت صفا بتوان دید رو درو نقاش صنع شکل دهانت ز نازکی پرداخت آنچنان که نگنجید مو درو دام...

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی میدانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگساری توبه کرد و در مشهد ساکن شد. بابا فغانی در ۹۲۵ هجری قمری درگذشت. اواخر زندگی او مقارن با سلطنت شاه اسماعیل صفوی بود. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
دارم دلی هوای بسی خوب رو درو یک قطره خون گرم و هزار آرزو درو آیینه ییست دایره ی خط سبز تو کز غایت صفا بتوان دید رو درو نقاش صنع شکل دهانت ز نازکی پرداخت آنچنان که نگنجید مو درو دام...
ای مست ناز از دل ما بیخبر مشو نا آزموده منکر اهل نظر مشو ساغر ز دست خود بکف بیغمان منه در قصد جان عاشق خونین جگر مشو در کار ما اگر نکنی زهر چشم کم باری بروی غیر چو شیر و شکر مشو با...
عرق چکیده ز رویش ز آفتاب فرو چنانکه از ورق گل چکد گلاب فرو خطت چو سنبل مشگین بود سحرخیزی گرفته هر طرفش نور آفتاب فرو برآمدی چو مه چارده بگوشه ی بام ز انفعال رخت رفت آفتاب فرو گه نی...
چشم گریانم که می گردد ز شوقت خون در او جا ندارد جز خیال آن لب میگون در او غنچه سیراب از باران اشکم در چمن چشمه خونست و غلتان لؤلؤ مکنون در او آنچه روی عالم افروز است هرسو جلوه گر ک...
آزاد تر از بلبل باغست دل ما کبک قفس کنج فراغست دل ما صد گونه شراب از قدح دیده کشیده فارغ زصراحی و ایاغست دل ما بی مرغ کباب و می چون چشم کبوتر افروخته چون دیده ی زاغست دل ما آسوده ز...
خط مشگین چیست گرد عارض گلگون او شاه بیت دفتر حسن و وفا مضمون او سبزه ی تر چون بگرد آن لب میگون دمید گو مشو غافل دل دیوانه از افسون او در حضور غنچه گو بلبل زبان را بسته دار چون به آ...
فارغم از باغ و ناز سوسن آزاد او وز فریب باغبان و جلوه ی شمشاد او دل نخواهد سایه ی سرو و لب آب روان کم مبادا از سر ما خنجر بیداد او هر که را تشریف رسوایی دهد سلطان عشق هر دم آید صد ...
زهی شمع فلک در خرگه از تو همه جادو زبانان در چه از تو اگر اینست لب ای چشمه ی نوش شود خضر و مسیحا گمره از تو گدایان را ز خوان نعمت خویش تو روزی می دهی شیی الله از تو چه بازیها که کر...
بتی کز غایت خوبی زند با مهر و مه پهلو به یک جا کی نهد با عاشقان رو سیه پهلو چو غنچه آنکه شبها برگ گل در پیرهن دارد چه غم دارد که من چون می نهم بر خاک ره پهلو به آزار دلم هر تار مو ...
هرگز نیافت برگ گلی عندلیب تو ای غنچه ی شکفته فغان از رقیب تو تو شادمان بحسن و من از عشق داغ داغ آتش قرین من شد و گلشد نصیب تو محبوب عالمی شده یی داغ بهر چیست خود کیست ای چراغ محبان...
داری برقیبان سریاری عجب از تو بر گریه ی ما رحم نداری عجب از تو ما را به یک چشم زدن کار توان ساخت پیش نظر خود مگذاری عجب از تو دانی که غنیمان چه غیورند بخونم دل برطرف من نگماری عجب ...
هرگز بکسی باز نشد چشم و لب تو آه ای پسر از این همه شرم و ادب تو ما خود ز ندامت سرانگشت گزیدیم تا روزی دندان که باشد رطب تو نزدیک رسم رانی و از دور زنی تیر دشوار بود قصه ی من در طلب...
نبیند از حیا هرگز کسی دامان پاک او گواه دامن پاکست چشم شرمناک او تنش در پیرهن بینند و رخسارش در آیینه همین باشد صفای عاشقان سینه چاک او رقیب خیره پندارد که دارد پیش او قدری نمی دان...
منت که باز شد گرهی از جبین تو حرفی شنیدم از لب چون انگبین تو از یک اشاره می کشی و زنده می کنی صد آفرین بغمزه ی سحرآفرین تو ای باغبان که نخل گلت بر مراد باد از دور چند غصه خورد خوشه...
نیست یکدم که نه با ناله و فریادم ازو تا چه کردم که بدین روز بد افتادم ازو آنکه نزدیکتر از جان عزیزست بمن کی تواند که نیاید نفسی یادم ازو می شوم محو چو رو می دهم گریه ی شوق آه ازین ...
تازگیی که شد ز می آن رخ همچو لاله را تازه کند به یک نفس داغ هزارساله را کشته دیرساله را زنده کند به جرعه ای چاشنیی که می دهد می ز لبت پیاله را پیش تو سرو و لاله را جلوه نازکی رسد خ...
من کیستم آتش بدل افروخته یی وز شعله ی عشق آتش اندوخته یی در مهر و وفا چو سنگ آتش برگم باشد که رسم بصحبت سوخته یی
اگر عکس تو افتد ای صنم در پرده مستان را صراحی لعبت چینی نماید می پرستان را
تا جهان بحر و سخن گوهر و انسان صدفست گوهر بحر سخن مدحت شاه نجفست والی ملک عرب سرور اشراف قریش آنکه تشریف قدومش دو جهان را شرفست شمع جمعست چو در گوشه ی محراب دعاست آفتابیست فروزنده ...
شرم دار از چشم مردم چند سازی ای فلک آبروی دردمندان را روان چون آب جوی تا بکی سرگشته گردانی پی وجهی که آن گر دهی یکرو سیه سازی وگرنه هر دوروی
مستانه برون تاخته ای توسن کین را بتخانه چین ساخته ای خانه زین را گر صیدکنان ناوک مژگان بگشایی چشم تو گرفتار کند آهوی چین را روزی که نهم رخ بنشان کف پایت از سر بنهم سلطنت روی زمین ر...
ای باد صبح از پی آن نور دیده رو دنبال آن خجسته غزال رمیده رو از ضعف تن نمی رسم از پی خدای را ای نازنین سوار عنان را کشیده رو عشاق خسته منتظر یک نظاره اند دامن کشان چو می گذری آرمید...
لیلی اگر سنگ جفا بر کاسه غافل زده لیلی وشان سنگ ترا مجنون صفت بر دل زده هر جا که باشد رنگ و بو آورده محمل را فرو مسکین دلم بیراه و روسرها دران منزل زده لیلی بصد حشمت روان مجنون به ...
خال بنفشه گون به رخ آتشین منه بر برگ لاله نافه تر اینچنین منه مرغ خرد مقید دام بلا مساز بر پای عقل سلسله عنبرین منه بر سر چو بهر کشتن ما کج نهی کلاه آن کاکل خمیده به طرف جبین منه د...