شمارهٔ ۵۴۷
دوش از طرف گلستان مست و غلتان آمدی گرچه ما را کشتی اما خوشتر از جان آمدی با که می خوردی که بیخود گشتم از بوی خوشت از در میخانه یا از گشت بستان آمدی از تو کافر دل امید آب حیوان داشت...

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی میدانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگساری توبه کرد و در مشهد ساکن شد. بابا فغانی در ۹۲۵ هجری قمری درگذشت. اواخر زندگی او مقارن با سلطنت شاه اسماعیل صفوی بود. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
دوش از طرف گلستان مست و غلتان آمدی گرچه ما را کشتی اما خوشتر از جان آمدی با که می خوردی که بیخود گشتم از بوی خوشت از در میخانه یا از گشت بستان آمدی از تو کافر دل امید آب حیوان داشت...
چنان شد گریه من در فراق لاله رخساری که چندین چشمه خون سر زد از هر طرف گلزاری مرا بس گرم می پرسی که چونی از تماشایم تو حال دیگران را پرس من در آتشم باری به قند و گل نوازی دیگران را ...
ای رقیب آندم که بر کف تیغ بیدادش دهی از من سرگشته بهر امتحان یادش دهی شکل شیرین را نکو آراستی آه ای قضا گر بدین صورت خرامی سوی فرهادش دهی هر زمان از خیل خوبان فتنه یی سازی سوار وز ...
نشد جز درد و داغ عشق حاصل در سفر ما را که از هر شهر و یاری ماند داغی در جگر ما را اگر چه می رویم از دست شوخی زین دیار اما همین حالت دهد رو باز در شهر دگر ما را همان بهتر که یاران ب...
از او قاصد بخشم آمد به من یارست پنداری ز مرگم می دهد پیغام غمخوارست پنداری نگاهی می کنم از دور و خرسندم بجان دادن مراد از عاشقی این مردن زارست پنداری کشم از دوستان جوری که داغ دشمن...
بتو حال خود چه گویم که تو خود شنیده باشی غم دل عیان نسازم که بدان رسیده باشی چکند کسی که عمری بغزال نیم خوابت چو نر فگنده باشد ز برش رمیده باشی برهت فتاده بیخود چه خوش آنکه بیگمانی...
چه شد کز صحبت یاران چنین رنجیده می آیی ز گلزاری که می رفتی گلی ناچیده می آیی گلت از غیرت آه کدامین تشنه می جوشد که در آب و عرق زین گونه تر گردیده می آیی کسی باید که بیند یک نظر شکل...
یاد داری که دلم را بجفا خون کردی مست بودی چه بجان من مجنون کردی بر سرم شب همه شب جنگ رقیبان تو بود در میان آمدی و عربده افزون کردی عاشق امروز بخون دل خود دست زند که هوای می لعل و ل...
بنشین و از میان کمر فتنه را گشای تا جان تشنه را دهم آبی قبا گشای در انتظار یک نگهم جان به لب رسید چشمی به روزگار من مبتلا گشای از حد گذشت روشنی مجلس رقیب یک ره در خرابه این بینوا گ...
سرم ای بخت در جولانگه صید افگنی دادی دگر هر تار موی من بدست دشمنی دادی چه شکرت گویم ای بخت سیه کز بهر آرامم در این آوارگی باری نشان گلخنی دادی مخور خون ای دل و بیهوده رنج خود مکن ض...
چه سان گویم که شب سرخوش کجا ای ماه می رفتی چه سان غافل به گفتار رقیب از راه می رفتی عنان کج کرده و خود را به مستی داده یکباره ز اندوه نهان هرکسی آگاه می رفتی غرور حسن یا یاد کسی بو...
گه گه بجور از عاشی ای شوخ بیزارم کنی بازم نمایی عشوه یی وز نو گرفتارم کنی تو می روی و من بخود طوطی صفت در گفتگو باشد که آیی سوی من گوشی بگفتارم کنی دیدن بغیرت در سخن نبود بسم کز طع...
ای به کرشمه هر زمان گلبن باغ دیگری من شده کوه درد و تو لاله راغ دیگری سوز تو در دل حزین چون نگرم به نیکوان بر دل خویش چون نهم بیهده داغ دیگری یار به دیگری روان من ز پیش به سر دوان ...
چه بد گفتم که خونم زین جواب تلخ می ریزی شکر داری و در جامم شراب تلخ می ریزی دلی دارم به صد جا داغ و طعن مردمش بر سر تو هم تا کی نمک بر این کباب تلخ می ریزی به اشک شوربختان خنده تا ...
دگرم ز روی ساقی چه گلی شکفت امشب دل بیقرار در خون بچه روز خفت امشب به تبسم نهانی که زدی به گریه من مژه خیال بازم چه گهر که سفت امشب ز میان همنشینان چه روی بخشم بیرون چو بهیچ باب عا...
می خواه اضطراب برای چه می کنی جامی بکش حجاب برای چه می کنی اکنون که من خرابتر از دیگران شدم پرهیز از شراب برای چه می کنی دانسته ام که شب همه شب چیست در سرت وان گشت ماهتاب برای چه م...
ای صبا منع گرفتاری بلبل می کنی با وجود آنکه می دانی تغافل می کنی صبر اگر باشد توان چیدن رطب از چوب خشک آتشت گردد ریاحین گر توکل می کنی نفی کس لازم نمی آید ز درد عاشقی بلکه اثباتست ...
از گریه سوختیم و تو آهی نمی کنی در آب و آتشیم و نگاهی نمی کنی بهر تو در متاع خود آتش زدیم و هیچ رحمی بحال خانه سیاهی نمی کنی ما را ز پهلوی تو چو دل نامه شد سیاه تو شادمان باینکه گن...
تا کی نشان خویش بظلمت فرو بری یکرنگ عشق باش که نامی برآوری آیینه پاک دار چه حاجت بجام جم اکنون که دست داد صفای قلندری آب حیات نیز نماند عزیز من می نوش و محو ساز خیال سکندری آب و هو...
هر گه فسانه من مجنون هوس کنی نشنیده یی هزار یکی از چه بس کنی زینسان که گوشت از صفت حسن خود پرست مشکل بود که گوش بگفتار کس کنی صیدم کن ای سوار مبادا نیابیم از من گذشته چونکه نظر باز...
دلا بی نقد جان راه سر کویش نپیمایی که نتوان رفت راه کعبه تا نبود توانایی مرا جان بر لب و گفتی که می آیم دم دیگر چو خواهی آمدن باری چرا ایندم نمی آیی دمی گفتی نیاسودم ز سودای پریروی...
نشستی با شراب و رود تا در خونم افگندی بشو دست از وجود من که در جیحونم افگندی ز بزم خود چو موج آب و همچون شعله از آتش به یک جام لبالب شمع من بیرونم افگندی همانساعت بعقل و دانش خود خ...
بس تازه و تری چمن آرای کیستی نخل امید و شاخ تمنای کیستی روز آفتاب روزن و بام که می شوی شبها چراغ خلوت تنهای کیستی رنگت چو بوی دلکش و بویت چو روی خوش حوری سرشت من گل رعنای کیستی گل ...
گر آن بودی که بختم نیکخواه خویشتن بودی سرم در پای ترک کج کلاه خویشتن بودی نگشتی هرزه بر گرد چراغ دیگران هرگز صفای خاطرم از برق آه خویشتن بودی کجا بر طاق ابرویش توانستی نظر کردن اگر...