شمارهٔ ۵۶۹
هر نفس نالد گرفتاری به عشق نوگلی نیست خالی یک دم این باغ از نوای بلبلی بسته زنجیر لیلی بود مجنون سال ها من گرفتارم کنون در دام مشکین کاکلی بس که مشتاقم برم حسرت چو بینم در چمن محرم...

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی میدانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگساری توبه کرد و در مشهد ساکن شد. بابا فغانی در ۹۲۵ هجری قمری درگذشت. اواخر زندگی او مقارن با سلطنت شاه اسماعیل صفوی بود. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
هر نفس نالد گرفتاری به عشق نوگلی نیست خالی یک دم این باغ از نوای بلبلی بسته زنجیر لیلی بود مجنون سال ها من گرفتارم کنون در دام مشکین کاکلی بس که مشتاقم برم حسرت چو بینم در چمن محرم...
دهی حیات ابد این دم از تو نیست عجب به یک کرشمه کشی این هم از تو نیست عجب ز من که سوخته ام عیش و خرمی عجبست تو شادزی که دل خرم از تو نیست عجب هزار بار نمک بر جراحتم زده یی یکی اگر ب...
ای چشم ترا جانب هر ذره نگاهی وی در دل هر ذره ز مژگان تو راهی هر چند که گریان ترم از ابر بهاری در کشت امیدم نشود سبز گیاهی کی جان بسلامت برم از معرض خوبان من یکتن و این قوم جفا پیشه...
منم و سر ارادت چو سگان بر آستانی به جبین ز مهر داغی به رخ از وفا نشانی به هزار جان شیرین به دلست و عمر سرمد نفسی که خوش برآید به وصال نوجوانی بگشا کمند مشگین که به گوشه های ابرو هم...
سرم در راه آن سرو خرامان خاک بایستی بر او آمد شد آن قامت چالاک بایستی در آن دم کز هوای او گرفتم شاخ گل دربر دلم چون غنچه گر بشکفت باری چاک بایستی بیاد آن دهان پیوسته می بوسم لب ساغ...
بگشای پرده از گل رخسار اندکی آبی نما بتشنه ی دیدار اندکی بسیار نازکی مکن آزار بی دلان ای گل گذار همدمی خار اندکی رفتی بگشت باغ و من از در فغان کنان سر بر نکردی از سر دیوار اندکی هر...
تو و حسن و کامرنی من و عشق و نامرادی که بروی خویش بستم در خرمی و شادی ره و رسم نامرادی ز دل شکسته یی جو که قدم بهستی خود زده در هزار وادی چه بود سیاهی شب چو تویی چراغ منزل چه غم از...
با غمت سازم که روزی غمگسار من شوی همدم جان و دل امیدوار من شوی اینهمه جور و جفا کز خشم و نازت می کشم صبر دارم در وفا تا شرمسار من شوی چون نکردی یاری من بخت هم یاری نکرد بخت یار من ...
مرا در دیده جان آن پری رخسار بایستی خرام او دمی در چشم من صد بار بایستی خلد بی روی او از هر گلی در دیده ام خاری اگر خاریست باری زان گل رخسار بایستی بسرو و سوسن خود باغبان بسیار می ...
دلا در عشق جانان خواری و خونخوارگی اولی ز ناز و سرکشی مسکینی و بیچارگی اولی سپردن جان بدست یار و گشتن از جهان فارغ چو باید کشته شد در عاشقی یکبارگی اولی من و کنج غم و دردل خیال بزم...
من از سوز جگر دارم دل و جان در خطر امشب بخواهم سوخت زین آتش که دارم در جگر امشب برا از قید تن ای جان اگر آسودگی خواهی تو هم این جامه ی ناموس را در بر بدر امشب سزد گر بر چراغ هستی خ...
دل از نظاره آن گلعذارم گلشنست امشب چراغ از روغن بادام چشمم روشنست امشب سپندم خوشه پروین و شمع مهر هم زانو مه نو پاسبان و زهره ام چوبک زنست امشب وصالم هست اما زهره بوس و کنارم نیست ...
ای تو را بر سرو و گل در جلوه پنهان رازها سرو را در سایه قد تو در سر نازها بس که می خوانند د ل ها را به کویت هر نفس بلبلان را در گلستان ها گرفت آوازها تا چرا دم زد ز رعنایی به دور ح...
روزیکه فلک بکشت ما داس نهد نامرد چو مرده تن بکرباس نهد کو شیر دلی که زیر شمشیر فنا دندان بجگر جگر بالماس نهد
دمی کز تن جدا سازد سرم تیغ جفای تو تن زارم روان در سجده افتد پیش پای تو
بر کاینات آنچه یقین فرض و واجبست مهر و محبت اسدالله غالبست انسان ندانمش که نداند بهین قوم آنرا که هل اتی علی الانسان مناقبست فرقست از آنکه زاده ی دین آمد از ازل با آن نو اعتقاد که ...
دوش بگرفت محتسب مستم همره او پی قصاص شدم گرم بگرفته بود همچو تبم عرقی کردم و خلاص شدم
منم ای شمع دل رفته و جان آمده بر لب شده بر آتش شوق تو چو پروانه مقرب شب وصلت که دران پرده کند عقل گرانی من و افسانه لعلت که فسونی ست مجرب من و خورشید جمالت چکنم ماه وشانرا که بانوا...
آنم که ببزم کسم آهنگ نبودست در پهلوی من جای کسی تنگ نبودست یوسف که از او آن همه خونابه کشیدند عاشق کش و بیباک بدین رنگ نبودست چندانکه بهار آمده و رفته گل از باغ در ساغر عیشم می گلر...
یار را چون هوس صحبت درویشانست گر قدم رنجه کند دولت درویشانست جگر پاره و داغ دل خونابه چکان لاله ی عیش و گل عشرت درویشانست پای بر چشم فقیران نه و اندیشه مکن کاین عنایت سبب حرمت دروی...
بهار و لاله ما بی گل و پیاله گذشت پیاله یی نکشیدیم و دور لاله گذشت نیافت در گره غنچه ی دلم سببی صبا که در چمن گل به صد رساله گذشت غریق بحر امیدم که در سفینه ی نوح به یک لطیفه بلای ...
گل گل رخت ز دیده ی نمناک من شکفت گلزار حسنت از نظر پاک من شکفت خون می چکد ز داغ دل لاله در چمن گویا همین دم از جگر چاک من شکفت هر گل که نقشبند جمال تو نقش بست در جویبار دیده ی نمنا...
دوش جان زندگی از چشمه ی حیوان تو داشت دیده آب دگر از چاه زنخدان تو داشت دل بسی چاشنی ازچشمه ی نوش تو گرفت دیده چندین نمک از پسته ی خندان تو داشت روزگار دل دیوانه برآشفت که دوش کار ...
گل خود روی مرا بوی بنی آدم نیست آنچه من می طلبم در چمن عالم نیست عیبم این است که دستم ز زر و سیم تهیست ورنه از تحفه ی دردم سر مویی کم نیست غرض از مهلت ده روزه ام اثبات وفاست ورنه گ...