شمارهٔ ۱۴۲
هر زمان از عشق پاک آن شوخ با من خوشترست بیش خاصیت دهد هرچند می بیغش ترست شمع را هر ذره گر پروانه یی خیزد ز مهر جان آن یک بیشتر سوزد که پر آتش ترست صاحبان حسن اگرچه فتنه جویانند لیک...

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی میدانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگساری توبه کرد و در مشهد ساکن شد. بابا فغانی در ۹۲۵ هجری قمری درگذشت. اواخر زندگی او مقارن با سلطنت شاه اسماعیل صفوی بود. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
هر زمان از عشق پاک آن شوخ با من خوشترست بیش خاصیت دهد هرچند می بیغش ترست شمع را هر ذره گر پروانه یی خیزد ز مهر جان آن یک بیشتر سوزد که پر آتش ترست صاحبان حسن اگرچه فتنه جویانند لیک...
سبزی آثار خط گرد لب آن ساده بست این عجب آب زمرد بین که بر بیجاده بست کشته ی آن خط نوخیزم که چون ترکیب شد صورتش معنی آب زندگی در باده بست ایکه در دامی نیفتادی مبین زنجیر زلف این کمن...
دل بیتو چنان سوخت که داغش نتوان یافت در بزم تو دیگر بچراغش نتوان یافت هر چند که گم گشته ی ما هست پری خوی اما نه چنان هم که سراغش نتوان یافت مجنون در مکتب خوبانست دل من در خانقه و ک...
چشمم نظری در رخ آن دل گسل انداخت در هم شد و تیرم به دل منفعل انداخت جنگ من و معشوق چو جنگ دل و دیده ست کو حمله به دل زد دل پر خون به گل انداخت در جامه نمی گنجم ازین شوق که آن شمع د...
یار باید که غم یار خورد یار کجاست غم دل هست فراوان دل غمخوار کجاست ماه من روشنی دیده ی بیدار منست یا رب آن روشنی دیده ی بیدار کجاست دلم افگار شد از داغ و بمرهم نرسید سوختم مرهم داغ...
روزی که در دلم عشق تو خانه ساخت سیل بلا بخانه ی صبرم روانه ساخت نقاش قدرت آن رخ عابد فریب را آشوب روزگار و بلای زمانه ساخت آن قطره ها که بر مژه ام خوشه بسته بود چشمم ز شوق لعل لبت ...
باده در جامت مدام از اشک گلگون منست غنچه ی لعل تو گویا تشنه ی خون منست خرم آن محفل که عمدا گویم از لیلی سخن هر که پرسد حال من گویی که مجنون منست چهره ی زردم نموداریست از خون جگر صو...
مست تو بجز ناله ی جانسوز ندانست نشناخت گل تازه و نوروز ندانست مجنون تو هم بر سر خاکستر گلخن جان داد و بهار چمن افروز ندانست فردا چکند با جگر سوخته عاشق چون فایده ی صحبت امروز ندانس...
شد باز دیده بر رخ نیکوی او مرا گلها شکفت در چمن کوی او مرا ای باغبان برو که خدا داد در ازل سرو سهی تو را قد دلجوی او مرا شادم که هر دم از دم دیگر فزونترست دیوانگی ز سلسله موی او مر...
هر دم چو فلک بوضع دیگر گردد کام دل ازو کجا میسر گردد صد دور کند بکام خود سیر ولی چون دور مراد ما رسد بر گردد
چو برگ لاله سموم غمت گداخت مرا روم بدشت عدم کاین هوا نساخت مرا
ای چشمه ی مهر از کف نعلین تو ظاهر چون آب روان گرد رهت طیب و طاهر سلطان خراسان علی موسی جعفر ای مهر رخت شمع سراپرده ی باقر تابنده ز لوح دلت اسرار الهی زانگونه که در آب روان عقد جواه...
بازم چراغ دل بمی ناب روشنست چشمم ز جلوه ی گل سیراب روشنست چون صبح اگر ستاره فشانی کنم رواست کز دیدن تو دیده ی بیخواب روشنست امشب که در خرابه ی درویش آمدی بیرون مرو که خانه ز مهتاب ...
من بنده ی حسنی که نشانش نتوان یافت پنهان نتوان دید و عیانش نتوان یافت گنجی که ازان کون و مکانست بفریاد فریاد که در کون و مکانش نتوان یافت افتاده چو دولت بکنار من درویش آن نقد که در...
خوبی همین کرشمه و ناز و خرام نیست بسیار شیوه هست بتان را که نام نیست کامی ندید از تو دل نامراد من جایی که نامرادی عشقست کام نیست ماییم و آه نیم شب و ناله سحر اهل فراق را طلب صبح و ...
در کنج محنت این دل دیوانه خوشترست دیوانه را مقام بویرانه خوشترست این قطره های اشک عقیقی زمان زمان در دیده ام ز سبحه صد دانه خوشترست ای پندگو خموش که در گوش جان من یک ناله ی حزین ز ...
دیوانه ام مرا سخن واژگون بسست در نامه ام حکایت عشق و جنون بسست یکچند نیز ناله ی ما می توان شنید ای مست عیش زمزمه ی ارغنون بسست بهر هلاک خویش چه آیم به بزم تو این یک نظر که می نگرم ...
مرا به باده نه باغ و بهار شد باعث بهار و باغ چه باشد که یار شد باعث رسیده بود گل آن سرو چون به باغ آمد بیار می که یکی از هزار شد باعث نبود ناله ی مرغ چمن ز جلوه ی گل لطافت رخ آن گل...
دو هفته ییکه حریفی درین سرای سپنج اگر بجرعه ی دردی رسی بنوش و مرنج جهان بتیست که چون دل بمهر او بستی جفا و جور زیادت کند بعشوه و غنج ترا که هست پر از شبچراغ خانه ی دل سرشک لعل مریز...
ای از نظاره تو خجل آفتاب صبح لعلت به خنده نمکین برده آب صبح تابان ز جیب پیرهنت سینه چو سیم چون روشنی روز سفید از نقاب صبح ما را چو شمع با تو نشانند روبرو سوز و گداز نیم شب و اضطراب...
مرغ دلم به حلقه مویی نهاده رخ در باغ وصل بر گل رویی نهاده رخ مست وصال چون نشود آنکه هر نفس بیخود بجیب غالیه بویی نهاده رخ افگنده ام عنان دل از دست هر طرف در خون من دواسبه عدویی نها...
مردم ز عیش گلشن دنیا چه دیده اند این بیغمان ز باغ و تماشا چه دیده اند امروز چون مراد هم اینجا میسرست اصحاب در بشارت فردا چه دیده اند احبابرا حیات ز اصحاب عشرتست اندیشه کن که از گل ...
در این چمن چه گلی باز شد به منزل ما کز آن به باد فنا رفت غنچه دل ما ندیده روشنی دیده امید هنوز فلک نشاند به یک دم چراغ محفل ما دگر برای چه نخل امید بنشانیم چو گل نکرد نهالی که بود ...
تا از نظرم نهفته یی همچو پری دیوانه شدم ز غایت در بدری گر بیخبر آمدم بکوی تو مرنج کز خود خبرم نبود از بیخبری