شمارهٔ ۱۷۸
سیمای توام در دل پر نور نگنجد نور شجر حسن تو در طور نگنجد در حلقه ی دلها ز صدای نی تیرت شوریست که در انجمن سور نگنجد بر کنگره ی وحدت و بردار حقیقت غیر از سر شوریده ی منصور نگنجد از...

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی میدانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگساری توبه کرد و در مشهد ساکن شد. بابا فغانی در ۹۲۵ هجری قمری درگذشت. اواخر زندگی او مقارن با سلطنت شاه اسماعیل صفوی بود. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
سیمای توام در دل پر نور نگنجد نور شجر حسن تو در طور نگنجد در حلقه ی دلها ز صدای نی تیرت شوریست که در انجمن سور نگنجد بر کنگره ی وحدت و بردار حقیقت غیر از سر شوریده ی منصور نگنجد از...
چشمم ز گرد آن کف پا یاد می کند می گرید و نسیم صبا یاد می کند در آتشم ز حسرت روز شکار تو این دلرمیده بین که چها یاد می کند نامم ز لطف تست در آن کوو گرنه کی دیوانه ی غریب ترا یاد می ...
برون خرام و قدم نه رکاب زرین را نگارخانه چین ساز خانه زین را بپابوس تو دست از وجود خود شستم نثار جوهر جان است ساق سیمین را چو طوطیم هوس شکر است با تو که گفت که طوق گردن من ساز دست ...
من می نه پی دفع خرد می نوشم حقا که بدفع خوی بد می کوشم عیبست مرا که خود گریزانم ازو این عیب ز دیده های خود می پوشم
بمیرم چند بر مقصود بخت واژگون باشم ز من معشوق سامان جوید و من در جنون باشم
گل شکفت و لاله هم وا کرد از طومار مشک می زند باز از ریاحین جوش در گلزار مشک صحن بستان گشت چون آیینه از آب روان از خط ریحان بر آوردست چون زنگار مشک هست هر بیخ بنفشه نافه و هر غنچه ا...
تا رخت را سبزه در گلبرگ تر پنهان بود از تماشا سیر نتوان شد مگر پنهان بود باز وقت آمد که هر کس با حریف سرو قد در میان لاله و گل تا کمر پنهان بود خوش بود با لاله رویان باده در لبهای ...
از جور گلرخان دل من خوار و زار شد چندان جفا کشید که بی اعتبار شد ای آرزوی دیده و دل بهر دیدنت عمرم تمام صرف ره انتظار شد حیرت نصیب دیده ی شب زنده دار گشت حرمان حواله ی دل امیدوار ش...
تو آن گلی که مه آسمان جبین تو بوسد ملک ز سد ره فرود آید و زمین تو بوسد چنان لطیف مزاجی که جای بوسه بماند اگر نسیم صبا برگ یاسمین تو بوسد رود نشانه ی دندان حسرت از لب عاشق دمی که می...
گلی که از نفسش مشک ناب بگدازد چرا لب شکرین از شراب بگدازد خوش آن بدن که ز می در قبا چو گل روید نه آنکه همچو شکر در گلاب بگدازد بر آن سرم که چراغی ز روغنم ماند دمی که این تن بیخورد ...
مجاوران سر کوی یار سر بخشند خورند زهر و بخلق خدا شکر بخشند چه جای باده ی لعل و مفرح یاقوت دران مقام که احباب جام زر بخشند همین بود کرم دلبران باهل نظر که سیم ناب ستانند و خاک در بخ...
مدام از کشت امیدم خس و خاشاک می روید عجب گر بر مراد من گلی از خاک می روید چو من بی بهره ام از عشرت دنیا چه سودم زان که بر طرف چمن گل می دمد یا تاک می روید پریشانم ز سعد و نحس گردون...
پیش لبت که مرد که هم از تو جان ندید یک آفریده از تو مسیحا زیان ندید جاوید کام ران که تویی در ریاض دهر گلدسته یی که آفت باد خزان ندید فردا جواب نقد کدام آرزو دهد عاشق که هیچگونه مرا...
احبابرا ادای کلام تو می کشد نقل درست و بحث تمام تو می کشد هر دم رقیب از تو پیامی رساندم باک از رقیب نیست پیام تو می کشد چون آب زندگی همه جانی ولی چه سود چون زنده می کنی و خرام تو م...
از دیده پنهان آن پری گشت و دل من خوش نکرد آن مرغ وحشی عاقبت رفت و نشمین خوش نکرد نی شد بمسجد منکرم زاهد که در میخانه هم طور من بی دین و دل پیر برهمن خوش نکرد از شمع خود ماندم جدا چ...
خزان رسید و گلستان به آن جمال نماند سماع بلبل شوریده رفت و حال نماند نشان لاله ی این باغ از که می پرسی برو کز آنچه تو دیدی بجز خیال نماند بشکل و رنگ رخت از خزان کمالی یافت ولی چه س...
وای که تلخ شد دوا بر دل پرگزند ما مرگ بود نه زندگی داروی سودمند ما از دو لبت نصیب ما ناز و عتاب میشود وه که شراب تلخ شد از تو گلاب و قند ما عاقبت مراد ما چون همه نامرادی است چیست ب...
تا خار کند نزاع همسنگی گل زایل نشود ز غنچه دلتنگی گل مادام که در حجاب نشوست و نما ظاهر نشود کمال یکرنگی گل
به دور لاله چون ابر بهاران رو به صحرا کن شراب ارغوانی نوش و عالم را تماشا کن
ای نور اله از مه رخسار تو لامع مهر ازل از آینه روی تو طالع رویت که بود آینه صنع الهی بینند در آن اهل نظر جلوه صانع از شوق گل روی تو شد آدم خاکی در آب و هوای چمن دهر مزارع بر آینه چ...
دلم ز روز بد خویش ماتمی دارد چه ماتمست که اندوه عالمی دارد خراب حالم و با کس نمی توانم گفت خوشا کسی که بهر حال محرمی دارد مراد ما به میان سهی قدان بستند ولی چه سود که بس جای محکمی ...
روزی فلکم پیش در او نرسانید بختم بقبول نظر او نرسانید عشقم تن چون موی بروز سیه افگند یکبار در آغوش و بر او نرسانید زانم چه که بر اوج رسد اختر طالع بر حال بدم چون اثر او نرسانید آخر...
امروز اگر می بمن آن لب نرساند پیداست که مخمور تو تا شب نرساند نظاره ی جولان توام کی برد از هوش گر این طرفت بازی مرکب نرساند بیچاره خرابی که دلش سوزد و از بیم دستی بچنان عارض و غبغب...
نه قرار دل بر من نه بزلف یار گیرد بکجا روم ندانم که دلم قرار گیرد شده ام خراب آن دم که چنان میان نازک دهدم به دست و آنگه ز میان کنار گیرد نبود بسوز عاشق دل مدعی ندانم که ببزم یار خ...