شمارهٔ ۲۲۴
سحر فغان من آن مه ز طرف بام شنید شکایتی که ازو داشتم تمام شنید زیان دشمنی و سود دوستی گفتم عیان نگشت که خود رای من کدام شنید دگر هوای گلستان نکرد مرغ چمن چو حال خسته دلان اسیر دام ...

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی میدانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگساری توبه کرد و در مشهد ساکن شد. بابا فغانی در ۹۲۵ هجری قمری درگذشت. اواخر زندگی او مقارن با سلطنت شاه اسماعیل صفوی بود. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
سحر فغان من آن مه ز طرف بام شنید شکایتی که ازو داشتم تمام شنید زیان دشمنی و سود دوستی گفتم عیان نگشت که خود رای من کدام شنید دگر هوای گلستان نکرد مرغ چمن چو حال خسته دلان اسیر دام ...
سرشک لعل من حاصل گل آزار می آرد گهر می ریزم و سنگ ملامت بار می آرد شکست از دیده بدخورد جامم این سزای او که صحبت را ز خلوت بر سر بازار می آرد شراب تلخ با محبوب سیم اندام نوشیدن فرح ...
کنون که باد خزان فرش لعل فام کشید خوش آنکه در صف مستان نشست و جام کشید دلم که جام نگون داشت سالها چو حباب ببین که موج شرابش چسان بدام کشید خزان در آمدن آن سوار حاضر بود که در رهش و...
تا چند طلب باشد و مطلوب نباشد خون گریم و نظاره ی محبوب نباشد هر ناله میان من و او قاصد دردیست دلسوز مرا حاجت مکتوب نباشد هر جا که شکافند دل مهر پرستان یکذره نیابند که مجذوب نباشد گ...
دود از دل من باده ی گلرنگ برآورد زین خرقه ی تر آینه ام زنگ برآورد هر بار نمی برد چنین مطربم از دست این بار ندانم که چه آهنگ برآورد عشق آمد و در چاه فراموشیم افگند آنگاه سر او بگل و...
به این جادو و شانم تا سر پیوند خواهد بود به زنجیر محبت گردنم در بند خواهد بود اگر صد خوب پیش آمد ترا یاد آرم و سوزم بلا آندل که با وصل تو حاجتمند خواهد بود درین مجلس بچیزی هر کسی د...
به هر سرچشمه کآن آرام جان زد خرگهی آنجا به عشرت با می و معشوق بنشیند مهی آنجا نه دل آگه شود کز دیدنش چون می شود حالم نه از غیرت توانم دید با این آگهی آنجا که میداند که چونم می کشد ...
ای دل بهوس روزی ننهاده مخواه با قسمت خود بساز و از غصه مکاه صد سال نگردد بهزار آب سفید رویی که بسیلی طمع گشت سیاه
به غیر از مه ندارد کس خبر از ناله و آهم که او در وادی هجر تو شب ها بود همراهم
ای تا به قیامت علم فتح تو قایم سلطان دو عالم علی موسی کاظم در دیده و دل نور تجلی تو باقی بر چهره ی جان لمعه ی دیدار تو دایم آنرا که دهد لطف تو پروانه ی دولت هرگز نشود قابض ارواح مز...
ساقی چه بود باده و زین آب چه خیزد من تشنه ی عشقم ز می ناب چه خیزد گل دیده نیفروزد و مه دل نرباید مقصود تویی از گل و مهتاب چه خیزد خنجر مکش از دور که من صید هلاکم نزدیکتر از این غضب...
صبحی بمن آن شاخ گل از خواب نخیزد یا نیمشبی مست ز مهتاب نخیزد از خانه ی زین خاست بقصد دل عاشق زانگونه که آتش بچنان تاب نخیزد از گرمی می بود که آن غمزه برآشفت بی جوشش خونی رگ قصاب نخ...
هوا خوشبوی گشت و مرغ در پرواز می آید بهار رفته از گلشن به گلشن بازمی آید تحیت می رساند بلبلان را باد نوروزی که گل بار دگر در جلوه گاه ناز می آید چه باد مشک بیز است اینکه بوی جان ده...
افغان که دل به هیچ مقامم نمی کشد کس جرعه یی شراب ز جامم نمی کشد آزرده ام چنانکه به گلگشت کوی تو دل هم به اختیار تمامم نمی کشد دست من و میان تو زین نازکان شهر چابکتر از تو کس چو بدا...
روز گلگشتست و یاران برگ عشرت ساختند گلرخان رفتند و در گلزار صحبت ساختند کار افتادست عاشق را که در صحرا و باغ دلبران هر روز مجلس را بنوبت ساختند گوشه ی بستان خوشست اکنون که محبوبان ...
بیا که شاهد گل شمع بوستان گردید چمن ز حوروشان روضه ی جنان گردید هوا کریم صفت گشت و ابر گوهر بار فلک انیس شد و بخت مهربان گردید به یک دو قطره که از دیده ریخت بلبل مست نظاره کن که چه...
گلرخان از نفس ما اثری یافته اند دل دگر ساخته گویا خبری یافته اند اشک ریزان سحرخیز ترا ذکر بخیر که زهر قطره برین در گهری یافته اند نیست نزدیکتر از کوی تو راهی بخدا که ازین کعبه به ف...
خوبی بالتفات وفا کم نمی شود بنمای رخ که از تو صفا کم نمی شود صحبت بیاد و بوسه بپیغام تا بکی این غایبانه بازی ما کم نمی شود من بوی جان فرستم و تو نکهت عبیر باری درین میانه صبا کم نم...
معاذالله گرت با همدمان رغبت زیاد افتد من بیتاب را از غصه آتش در نهاد افتد دلم خواهد که ساید دیده بر اندام سیمینت چه می گویم که از چشم جهان بینم سواد افتد بخو وصلت روا می داشتم بر د...
دود برآمد ز دلم چون سپند دور نشد از سر کارم گزند آه که با طالع بد آمدم دود سپندم نکند ارجمند عاشق دیوانه نداند که چیست طالع فرخنده و بخت بلند پند مگویید که من عاشقم نیش زبانم نبود ...
عرضه مده به دور گل ساغر لاله گون مرا کز می و گل نمی رسد فایده جز جنون مرا بود به بوی گلرخی میل دلم سوی چمن خاصه که خود نسیم گل آمده رهنمون مرا اهل صلاح را به کف ساغر شهد و شیر به م...
ایزد همه خلق و لطف بخشید ترا وز خلق جهان بلطف بگزید ترا یکذره ات از نور خدا خالی نیست بالله که می توان پرستید ترا
دلگرمی افزون می شود دور از مهی چون هر شبم گویا ببرج آتشین کردست منزل کوکبم
زبان خامه ندارد سر رسوم و رقوم بجز مناقب ذات مقدس مخدوم حقیقتی که در اشیا مدام در سیرست بدان صفت که ازو نیست ذره یی محروم فروغ شمع هدایت امیر وادی نحل که حل و عقد دو عالم به دست او...