شمارهٔ ۱۶ - کاغذی است از قائم مقام به فاضل خان
قائم مقام فراهانیقل لن یتفعکم الفرار فی البحر والبر وقایع بعد از ورود قسوره الزمانی در تلو کتابی مستطاب که رشک نگار ارژنگ و مانی بود بملاحظه رسید و مژدة سلامتی وجود مسعود موجب هزار گونه فرح و شادمانی گردید
خطا طیف حجن فی حبال متینه
تمدبها ایدالی نوارغ
از قراری که مرقوم داشته بودید گویا تمامی اوقات سرکار و قسوره روزگار بانشاد ضاله مصروف است همانا فرض تر زین کار دارید جایی که باشد نقل ومی بیکاری است این کارها
هل العیش الا ان تلذو تشتهی
و ان لام فیه ذوالشنان و فندا
یاد صحبت شریف سامی دنیا و مافیها را از خاطر برده نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست
مردم اسرار مفسدت را برمز می نویسند بنده آیات شوق و محبت را آشکار و عیان بعرض می رسانم
دل کز بر من گم شد و پیدا نشود باز
عالم همه دانند که اندر همدان است
پیداتر از این گر بتوان گفت بگویم
تا باز نگویی که این راز نهان است
گیرم که زیان آیدم از گفتن این راز
رسوای غمت را چه غم از سود و زیان است
گر در سر سودای تو بازم سر و جان زانک
