شمارهٔ ۱۰۷ - مخاطب نامة معلوم نیست
قائم مقام فراهانیمخدوم مهربان امشب اول شب مهمان قاضی جدید بودیم گروهی مختلف از ملا و میرزا و شمشیربند و مجتهد و سوزنی و سی پاره و بنده بیچاره و میرزا محمدعلی و عبدالرزاق بیک مجمع که منقضی شد خسته کوفته نیم جانی بخانه رسید کمری واشد رختخوابی میافتاد پرده بالا رفت در برهم خورد کسی داخل شد متوهم شدم از جا جستم و گفتم چه خبر است گفت کدام خبر تازه تر از این خواهد بود که میرزاها رفتند و منزل رسیدند و تو هنوز قلم برنداشته وحرفی ننگاشته ای شب در شراب بوده ای و روز در خمار اگر تو بلطف ایشان مغروری و از باس هراس نداری خوددان جثه من حقیر است و اسمم افعل تفضیل کثیر اگر نترسم چه کنم تاب عتاب بزرگان ندارم مگر یادت رفته است آن روز در بالاخانه میرزا تقی مرا بالمشافهه محصل فرمودند و وصول نوشتجات بتحصیل من مقرر شد بسم الله این سر و این چماق کافر کوب یا بزن و بشکن و بکوب یا مخواب و بنشین و بنویس گفتم جان من این جسارت تازه است از کجا پیدا کردی گفت از آن روز بالاخانه که مرا بر تو گماشتند بهمان نشانه که آن پسره قزوینی مورچه پی زده تکلتو گذاشته شست پاش از درز جوراب در آمده پایی که جاش بر سر آفتاب بود از روی رختخواب پاشنه میزد
اکلیل عرش را مانند فرش در زیر قدم میسپرد و من هم از روی آزمودگی و کهنه کاری تعلیلمی باو میکردم و جوهر معرق بیادش میدادم گفتم سبحان الله بمثل مشهور هریرده صاحب کمال و آر
