شمارهٔ ۱۱۶
نشستن با تو و بر خود نبالیدن ستم باشد تو را دیدن دگر در پوست گنجیدن ستم باشد توان تا سوخت چون پروانه پیش شمع رخسارت چو بلبل از هجوم درد نالیدن ستم باشد چو خوانا گشت خط عارضت متراش ...

سعید قصاب کاشانی از شاعران دورهٔ صفویه بود که در سدهٔ یازدهم و دوازدهم قمری میزیست. از زندگی وی اطلاعات دقیقی در دست نیست و خود نیز در اشعارش به امور زندگی اشارتی نکرده است. اما آنچه به طور جسته و گریخته از اشعار او درک میشود این است که مردی کاسب و تهیدست بوده است. بهطور قطع و یقین حرفهٔ او قصابی بوده و به همان جهت تخلص خود را «قصاب» قرار داده است. وی در مقاطع بعضی غزلها از حرفهٔ خود مضامین عالی برآورده است، مانند تشبیه مژهها به قناره (چنگک قصابی) در بیت زیر: «قصاب! دور دیده ز مژگان شوخ او از هر طرف ز بهر دل ما قنارهایست» در تذکرة المعاصرین حزین لاهیجی آمده: سعید قصاب اهل کاشان بود و حرفهاش قصابی. وی شعر بسیاری از مردم را حفظ داشت و به مجلس شعرا رفته و در گفتن غزلها با ایشان همراهی میکردهاست. وی معاصر و معاشر صائب تبریزی بود و مکرر اشعار خود را نزد وی میخواند و نزد او میآموخت. گفتهاند که او سواد نداشته اما معروف بوده که در قوافی و استعمال لفظ اشتباه نمیکرده است. نقل شده که قصاب کاشانی در اواخر عمر ترک پیشهٔ خود کرده و ساکن مشهد شده و تا آخر عمر آنجا ساکن بوده است. وی پس از درگذشت در آنجا دفن شد (در مورد محل دفن و سال درگذشت او اطلاعات دقیقی در در دست نیست اما با توجه به ذکر درگذشت او در تذکرهٔ حزین، میبایست چند سالی قبل از سال تألیف آن کتاب یعنی ۱۱۶۵ هجری قمری درگذشته باشد). دیوان قصاب کاشانی به همت آقای سعید محمدی در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
نشستن با تو و بر خود نبالیدن ستم باشد تو را دیدن دگر در پوست گنجیدن ستم باشد توان تا سوخت چون پروانه پیش شمع رخسارت چو بلبل از هجوم درد نالیدن ستم باشد چو خوانا گشت خط عارضت متراش ...
آن سرو سیم اندام من چون از گلستان بگذرد موج لطافت جو به جو از هر خیابان بگذرد شب های هجر او دلم راضی نمی گردد اگر یک قطره آب چشمم از بالای مژگان بگذرد از کثرت کم طالعی ترسم نسیم کو...
تا دست شانه در شکن زلف یار بود روزم ز رشگ تیره چو شب های تار بود گردیده سرخ هر مژه ما ز خون دل پیوسته دست و دیده ما در نگار بود وحشت تمام رفت ز یاد غزال ها هرگاه در سر تو هوای شکار...
ز وصلش دور بودم جان ز بس می رفت و می آمد نگشتم محرم آنجا تا نفس می رفت و می آمد هنوزم بیضه از خون بود کز ذوق گرفتاری دلم صدبار نزدیک قفس می رفت و می آمد صدای دوستی نشنیدم از این بی...
توان دیدن ز روی پیرهن چون گل صفایش را نسیمی وا کند چون غنچه گر بندد قبایش را به جز آیینه کز عکس جمال اوست مستغنی کسی دیگر در این صورت ندارد رونمایش را ز خون نیم رنگ دیده گلگون می ت...
جلدی است روزگار سراسر حدیث غم بر هر ورق که می نگرم مدعا یکی است
دلم تا کرد یاد از آن رخ جانانه روشن شد به نور شمع چون شد آشنا پروانه روشن شد خیال لعل ساقی آتشی افکنده در جانم که می چون شعله آهم در این پیمانه روشن شد حدیث عشق بازی بیش از این مخف...
روز نوروز علاج شب هجران نکند رفع غم بستگی چاک گریبان نکند عشق سیلاب عظیمی است مشو غافل از او خانه ای نیست که سیل آید و ویران نکند عاشق یک جهت آن است که روزی صدبار میرد از درد و نگا...
چون خونم از دو دیده گریان روان شود مژگان ز اشک شاخ گل ارغوان شود روشن کند چراغ رخش نور آفتاب روشن چو شمع محفل روحانیان شود سربرنگیرم از ره کنعان به راه تو تا خاک من غبار ره کاروان ...
از ازل در رحم آنگه که حیاتم دادند یک نفس چاشنی عمر ثباتم دادند بزم آفاق نمودند به من چون شطرنج آن زمان جای در این عرصه ماتم دادند صبر و آرام و دل و هوش ز من بگرفتند وانگه از خط بنا...
لب تشنه نیاز چو بی تاب می شود از آب تیغ ناز تو سیراب می شود عاشق در این محیط خطرناک چون حباب در یک نفس ز شوق تو نایاب می شود آن کس که بر کشاکش این بحر تن نهاد چون موج طوق گردن گردا...
تنم به هیچ مکان بی رخت قرار ندارد به جز خیال تو کس بر دلم گذار ندارد به هر کجا که روم همچو مرغ طعمه دامم به غیر من به کسی روزگار کار ندارد در این سراسر گلزار نیست برگ درختی که چون ...
روزی که خط به گرد رخش جلوه گر شود آیا چه فتنه ها که به دور قمر شود از دیده ام فغان که به تحریر نامه ات چندان نماند آب که مکتوب تر شود پر دور نیست تشنه لعل لب تو را در خاک استخوانش ...
عشق آن روزی که با دل ها نمک را تازه کرد شورش دیوانه با صحرا نمک را تازه کرد ابر تا برداشت نم از دیده من خون گریست این سزای آنکه با دریا نمک را تازه کرد باز تن همچون کباب در نمک خوا...
مگر تیر جفای یار پر در بسترم دارد که امشب خواب راحت راه بر چشم ترم دارد محبت این قدر دارد به قتلم کز پس مردن به جای خشت تیغش دست در زیر سرم دارد مرا سوزاند و دست از دامن من دل برنم...
خوبان چو خنده بر من بی تاب کرده اند دردم دوا به شربت عناب کرده اند در زیر ابرویت صف مژگان ز راه کفر برگشته اند و روی به محراب کرده اند فارغ نشین که آن مژه های بهانه جو خون خورده ان...
ز تأثیر محبت سوخت در دل کینه عاشق را ز آه آتشین گرم است لب تا سینه عاشق را به ما سرتاسر هر هفته می خوردن شگون دارد نمی باشد تفاوت شنبه و آدینه عاشق را نیاز و ناز را چون شیر و شکر د...
گیرم ز تو بینایی و گردم به تو حیران القصه به غیر از تو کسی در نظرم نیست
از دل اول باده مهر کارها را می برد بعد از آن از چهره گلگون صفا را می برد می کند گستاخ با هم عاشق و معشوق را پای می چون در میان آمد حیا را می برد در میان پاکبازان باده چون پیدا شود ...
خورشید تف از عارض تابان تو دارد مه روشنی از شمع شبستان تو دارد تمکین و سرافرازی و رعنایی و خوبی سرو سهی از قد خرامان تو دارد خود را ز حشم کم ز سلیمان نشمارد آن مور که ره بر شکرستان...
عشق بی دردسر نمی باشد بحر بی شوروشر نمی باشد نکند جا به هر دلی غم دوست هر صدف را گهر نمی باشد عاشقان را به جز شهید شدن آرزوی دگر نمی باشد چه کنی منعم از پریدن رنگ بی دلان را جگر نم...
قوتی نه در تن من نه توانی مانده بود کافرم گر بی تو در جسمم روانی مانده بود تا چو شاهین نظر کردی سفر از دیده ام بی تو مژگانم تهی چون آشیانی مانده بود تا به طوف مشهد از چشمم نهادی پا...
عمر چون بی آرزوی لعل جانان بگذرد رهروی باشد که بی آب از بیابان بگذرد آنکه خواهد طی نماید شاه راه عشق را شرط آن باشد که اول گام از جان بگذرد عشق روگردان ز تیر بی حد معشوق نیست شهد پ...
وصالت بی کسان را جمله کس باشد اگر باشد دو عالم را غمت فریادرس باشد اگر باشد وصال دوست گر داری طمع قطع تعلق کن خلاف نفس سرکش از هوس باشد اگر باشد ز شوقت با دل صد چاک همراز فغان من د...