شمارهٔ ۱۵۶
می کند هر دم به قصدم چرخ تقدیر دگر می رسد هر لحظه بر دل زین کمان تیر دگر بر سپاه خاطر من روزگار کینه خواه می زند هر دم ز بخت تیره شبگیر دگر می خورم خود زخم هر ساعت ز چین ابرویی می ...

سعید قصاب کاشانی از شاعران دورهٔ صفویه بود که در سدهٔ یازدهم و دوازدهم قمری میزیست. از زندگی وی اطلاعات دقیقی در دست نیست و خود نیز در اشعارش به امور زندگی اشارتی نکرده است. اما آنچه به طور جسته و گریخته از اشعار او درک میشود این است که مردی کاسب و تهیدست بوده است. بهطور قطع و یقین حرفهٔ او قصابی بوده و به همان جهت تخلص خود را «قصاب» قرار داده است. وی در مقاطع بعضی غزلها از حرفهٔ خود مضامین عالی برآورده است، مانند تشبیه مژهها به قناره (چنگک قصابی) در بیت زیر: «قصاب! دور دیده ز مژگان شوخ او از هر طرف ز بهر دل ما قنارهایست» در تذکرة المعاصرین حزین لاهیجی آمده: سعید قصاب اهل کاشان بود و حرفهاش قصابی. وی شعر بسیاری از مردم را حفظ داشت و به مجلس شعرا رفته و در گفتن غزلها با ایشان همراهی میکردهاست. وی معاصر و معاشر صائب تبریزی بود و مکرر اشعار خود را نزد وی میخواند و نزد او میآموخت. گفتهاند که او سواد نداشته اما معروف بوده که در قوافی و استعمال لفظ اشتباه نمیکرده است. نقل شده که قصاب کاشانی در اواخر عمر ترک پیشهٔ خود کرده و ساکن مشهد شده و تا آخر عمر آنجا ساکن بوده است. وی پس از درگذشت در آنجا دفن شد (در مورد محل دفن و سال درگذشت او اطلاعات دقیقی در در دست نیست اما با توجه به ذکر درگذشت او در تذکرهٔ حزین، میبایست چند سالی قبل از سال تألیف آن کتاب یعنی ۱۱۶۵ هجری قمری درگذشته باشد). دیوان قصاب کاشانی به همت آقای سعید محمدی در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
می کند هر دم به قصدم چرخ تقدیر دگر می رسد هر لحظه بر دل زین کمان تیر دگر بر سپاه خاطر من روزگار کینه خواه می زند هر دم ز بخت تیره شبگیر دگر می خورم خود زخم هر ساعت ز چین ابرویی می ...
صبح وصال را اثر آمد هزار شکر شام فراق را سحر آمد هزار شکر دلبر رسید خرم و می خورد و بوسه داد نخل مراد بارور آمد هزار شکر چون آفتاب از ره روزن به روی ماه ناخوانده ام به کلبه درآمد ه...
چو باز کرد شکرخنده شد اسیر شکر عیانش از لب و دندان نموده شیر شکر چو دید آن لب و دندان نمود جان پرواز غذای روح بود بیشتر پنیر شکر خط است سرزده گستاخ بر لبش یا مور ز حرص پای فرو برده...
ای خرم آن زمان که بود یار در کنار گل در کنار باشد و اغیار در کنار جامی به کنج خلوت و گردیده مست عشق سر در میان فتاده و دستار در کنار سجاده را فکنده و بگرفته دامنش تسبیح را نهاده چو...
بیایید ای حریفان تا مگر جوییم راهی را به سوی عشق از این نامرادی ها پناهی را ز رخسار و قد و چشم تو هر کس می برد بخشی گلستان رنگ و سرو اندام و آهو خوش نگاهی را بر آب افتد اگر عکسی از...
تو را دادند چشم و دست و پا هر یک دو الا دل که چون لیلی است یک محمل تو را باید یکی باشد
بتی دارم به حسن از کافرستان کافرستان تر زبان از لعل و لعل از شکرستان شکرستان تر رخش چون مهر اما پاره ای از مهر تابان تر دو ابرو ماه عید اما ز ماه اندک نمایان تر گذارش بر ره دل ها ف...
ندیدم چون تو شوخ از سرکشی برگشته مژگان تر ندیدم از تو آشوب جهانی نامسلمان تر ز بهر آنکه ریزی بر زمین خون اسیران را شوی از چشم مست خویشتن هر روز مستان تر خرام از قد و قد از ناز و نا...
دارم بتی ز کج کلهان کج کلاه تر رویش چو ماه لیک ز هر ماه ماه تر طرز نگاه کردنش از آهوی ختا باشد هزارمرتبه وحشی نگاه تر خالی که می نمایدش از عارض چو ماه چون عنبر است لیک ز عنبر سیاه ...
شد مرا تا دل ز عکسی روی آن جانانه پر از تجلی گشت چون آیینه هر کاشانه پر عطر خالش را نسیم آورد در صحرا به ما آهوان را نافه پر گردید و ما را خانه پر از شکست ای چرخ مینا رنگ پاس خود ب...
عشق داد از درد او هر لحظه پیغام دگر عمر گر باقی ست می گیریم سرانجام دگر تا سر زلف تو پرچین است ای صیاد دل حاش لله گر بگیرم حلقه دام دگر ای انیس جاودانی من زبانم لال باد غیر نامت گر...
آب شد دل دست و پا از من نمی آید دگر قطره شد دریا شنا از من نمی آید دگر دیده شد تا هم نشین با چشم مست سرمه دار لب فرو بستم صدا از من نمی آید دگر چون حباب از تنگ ظرفی در تو ای دریای ...
شده ست از بس که روز از ماه و ماه از سال رسواتر مرا هر لحظه گردد صورت احوال رسواتر مکن دل پایبند شاهد دنیا که در محفل کند معشوقه بدشکل را خلخال رسواتر ندانم صیدگاه کیست این صحرای پر...
ای کعبه ارباب وفا کوی رفوگر محراب دعا گوشه ابروی رفوگر چون قطره شبنم که نشیند به رخ گل دیدم عرق آلوده گل روی رفوگر این رهزن صد قافله یا هاله ماه است یا سرزده خط از رخ نیکوی رفوگر ا...
در قفس جا دارم و غافل ز صیادم هنوز واله ام چندان که می پندارم آزادم هنوز آن چنان در فکر وسواسم که این غم خانه را شد بنا ویران و من در فکر آبادم هنوز خام طبعی بین که گشتم پیر وز طفل...
تار قانون جهان ساز نگردد هرگز به کس این ساز هم آواز نگردد هرگز پای بیرون منه از خویش که مرغ تصویر زخمی چنگل شهباز نگردد هرگز رمز خون ریزی مژگان تو دل داند و بس دیگری آگه از این راز...
پیچ و تاب زلف مشکینت شده زنجیرها بند بر پا مانده در زنجیر زلفت شیرها دردم افزون شد نمی دانم ز عشقت چون کنم با وجود آن که کردم در غمت تدبیرها چون خلاصی کس تواند یافتن از کوی او نقش ...
مزن به سنگ جفا شیشه دل ما را از آن بترس که چون بشکند صدا نکند
آن روز که کردند به دل تخم وفا سبز شد درد فراوان و نگردید دوا سبز دل را دگر از عکس خط لاله عذاران چون آینه گشته در و دیوار سرا سبز آتش زده بر خشگ و تر هستی عاشق تا که به بر همچو گل ...
با دل غم دیده ای صیدافکن عاشق نواز می کند بسیار خوبی عمر مژگانت دراز نی ز ما دور است جانبازی نه از تو سرکشی می برازد هر دو بر ما از تو ناز از ما نیاز خط چو سر برزد ز کید چشم او غاف...
گر شوی آشنا به سوز و گداز به تو درها شود به عشرت باز چرخ پروانه شو که جات دهند به سر دست خویش چون شهباز این چه بیگانگی است بر در دوست سعی کن تا شوی تو محرم راز صیقلی کن چو مهر آینه...
بازم از خون جگر دیده تر شد لبریز پایت از چشم من آلوده نگردد پرهیز طفل اشکم نزند پا به زمین از دامن چه کند پیش پدر هست جگرگوشه عزیز تو به فریاد رس ای دوست که در روز حساب نیست در دست...
در دلم عیشی که می بینم غم یار است و بس زخم های ناوک مژگان دلدار است و بس در درون کعبه و بتخانه گردیدم بسی رو به هر جانب که کردم جلوه یار است و بس مست عشقم پای بند کفر و ایمان نیستم...
آنچه ناید هرگزم از دست تدبیر است و بس گردنم در حلقه فرمان تقدیر است و بس بس ندارد الفتی با یکدگر آب و گلم روز و شب ویرانه ام در فکر تعمیر است و بس آنکه هرگز در میان حلقه هم صحبتان ...