شمارهٔ ۵۳ - مکن از خواب بیدارم
به خواب مرگ خواهم شد مکن ای بخت بیدارم که من دور از درش امشب ز عمر خویش بیزارم خلاف ست اینکه می گویند باشد آرزو در دل مرا در دل بود بد خوی و چندین آرزو دارم نه آخر عاشقان باری ز خو
۷۴ شعر از عبدالقادر گیلانی
به خواب مرگ خواهم شد مکن ای بخت بیدارم که من دور از درش امشب ز عمر خویش بیزارم خلاف ست اینکه می گویند باشد آرزو در دل مرا در دل بود بد خوی و چندین آرزو دارم نه آخر عاشقان باری ز خو
بی تماشای جمالت روضه را هامون کنم حور عین را از درون قصرها بیرون کنم حور زیبا روی را خواهیم دادن سه طلاق گرنه رو در نور روی حضرت بیچون کنم روضه را جلوه مده رضوان که بالله العظیم من
هرگز مباد آنکه بهشت آرزو کنم خود را به هیچ بهر چه بی آبرو کنم چندین هزار جان گرامی شود به باد گر من حدیث طره او مو به موکنم چون دست من به جام مرصع نمی رسد قلاش وار درمی از او آرزو
دوچشم از بهر آن خواهم که در رخسار او بینم وگر آن دولتم نبود در و دیوار او بینم کند جان در تنم آمد شد ویابد ضیاء چشمم چوبالای بلند و شیو ه رفتار او بینم نخواهم دیده روشن که بر غیری
بازکشم لشکر وتا به فلک بر روم قلعه روحانیان گیرم و برتر روم من ملک مقبلم لیک در این منزلم صفدر و بس پردلم جانب لشکر روم هر نفسی از علا میرسدم این صلا وارهم وزین بلا بر در دلبر روم