غزل شمارهٔ ۳۰
زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست راه هزار چاره گر از چارسو ببست تا عاشقان به بوی نسیمش دهند جان بگشود نافه ای و در آرزو ببست شیدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو ابرو نمود و جلوه گری ک...

خواجه شمسالدین محمد شیرازی متخلص به «حافظ» و مشهور به «لسانالغیب»، غزلسرای بزرگ و از بزرگان شعر و ادب پارسی است. از زندگانی وی همانند دیگر بزرگان و سخنوران کهن ایرانی به رغم شهرت فوقالعادهٔ او اطلاعات دقیقی در دست نیست و حتی در مورد نام دقیق وی (محمد یا شمسالدین) و خاستگاه وی و سالهای عمر او اختلاف نظر وجود دارد. اما بنا بر قول مشهور وی حدود سال ۷۲۶ هجری قمری در شیراز متولد شد. علوم و فنون را در محفل درس استادان زمان فرا گرفت و در علوم ادبی عصر پایهای رفیع یافت؛ خاصه در علوم فقهی و الهی تأمل بسیار کرد و قرآن را با چهارده روایت مختلف از بر داشت. گوته -دانشمند بزرگ و شاعر و سخنور مشهور آلمانی- دیوان شرقی خود را به نام او و با کسب الهام از افکار وی تدوین کرد. دیوان اشعار او شامل غزلیات، چند قصیده، چند مثنوی، قطعات و رباعیات است. وی به سال ۷۹۲ هجری قمری در شیراز درگذشت. آرامگاه او در حافظیهٔ شیراز زیارتگاه صاحبنظران و عاشقان شعر و ادب پارسی است.
زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست راه هزار چاره گر از چارسو ببست تا عاشقان به بوی نسیمش دهند جان بگشود نافه ای و در آرزو ببست شیدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو ابرو نمود و جلوه گری ک...
هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک مرا امید وصال تو زنده می دارد و گر نه هر دمم از هجر توست بیم هلاک نفس نفس اگر از باد نشنوم بویش زمان زمان چو گل از غ...
ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک حق نگه دار که من می روم الله معک تویی آن گوهر پاکیزه که در عالم قدس ذکر خیر تو بود حاصل تسبیح ملک در خلوص منت ار هست شکی تجربه کن کس عیار زر خالص نشنا...
خوش خبر باشی ای نسیم شمال که به ما می رسد زمان وصال قصة العشق لا انفصام لها فصمت ها هنا لسان القال ما لسلمی و من بذی سلم أین جیراننا و کیف الحال عفت الدار بعد عافیة فاسألوا حالها ع...
شممت روح وداد و شمت برق وصال بیا که بوی تو را میرم ای نسیم شمال أ حادیا بجمال الحبیب قف و انزل که نیست صبر جمیلم ز اشتیاق جمال حکایت شب هجران فروگذاشته به به شکر آن که برافکند پرده...
دارای جهان نصرت دین خسرو کامل یحیی بن مظفر ملک عالم عادل ای درگه اسلام پناه تو گشاده بر روی زمین روزنه جان و در دل تعظیم تو بر جان و خرد واجب و لازم انعام تو بر کون و مکان فایض و ش...
به وقت گل شدم از توبه شراب خجل که کس مباد ز کردار ناصواب خجل صلاح ما همه دام ره است و من زین بحث نی ام ز شاهد و ساقی به هیچ باب خجل بود که یار نرنجد ز ما به خلق کریم که از سؤال ملو...
اگر به کوی تو باشد مرا مجال وصول رسد به دولت وصل تو کار من به اصول قرار برده ز من آن دو نرگس رعنا فراغ برده ز من آن دو جادو ی مکحول چو بر در تو من بینوا ی بی زر و زور به هیچ باب ند...
هر نکته ای که گفتم در وصف آن شمایل هر کو شنید گفتا لله در قایل تحصیل عشق و رندی آسان نمود اول آخر بسوخت جانم در کسب این فضایل حلاج بر سر دار این نکته خوش سراید از شافعی نپرسند امثا...
ای رخت چون خلد و لعلت سلسبیل سلسبیلت کرده جان و دل سبیل سبزپوشان خطت بر گرد لب همچو مورانند گرد سلسبیل ناوک چشم تو در هر گوشه ای همچو من افتاده دارد صد قتیل یا رب این آتش که در جان...
عشقبازی و جوانی و شراب لعل فام مجلس انس و حریف همدم و شرب مدام ساقی شکردهان و مطرب شیرین سخن همنشینی نیک کردار و ندیمی نیک نام شاهدی از لطف و پاکی رشک آب زندگی دلبری در حسن و خوبی ...
آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است یا رب این تأثیر دولت در کدامین کوکب است تا به گیسوی تو دست ناسزایان کم رسد هر دلی از حلقه ای در ذکر یارب یارب است کشته چاه زنخدان توام کز هر ط...
مرحبا طایر فرخ پی فرخنده پیام خیر مقدم چه خبر دوست کجا راه کدام یا رب این قافله را لطف ازل بدرقه باد که از او خصم به دام آمد و معشوقه به کام ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست هر چه ...
عاشق روی جوانی خوش نوخاسته ام وز خدا دولت این غم به دعا خواسته ام عاشق و رند و نظربازم و می گویم فاش تا بدانی که به چندین هنر آراسته ام شرمم از خرقه آلوده خود می آید که بر او وصله ...
بشری اذ السلامة حلت بذی سلم لله حمد معترف غایة النعم آن خوش خبر کجاست که این فتح مژده داد تا جان فشانمش چو زر و سیم در قدم از بازگشت شاه در این طرفه منزل است آهنگ خصم او به سراپرده...
بازآی ساقیا که هواخواه خدمتم مشتاق بندگی و دعاگوی دولتم زان جا که فیض جام سعادت فروغ توست بیرون شدی نمای ز ظلمات حیرتم هرچند غرق بحر گناهم ز صد جهت تا آشنای عشق شدم ز اهل رحمتم عیب...
دوش بیماری چشم تو ببرد از دستم لیکن از لطف لبت صورت جان می بستم عشق من با خط مشکین تو امروزی نیست دیرگاه است کز این جام هلالی مستم از ثبات خودم این نکته خوش آمد که به جور در سر کوی...
به غیر از آن که بشد دین و دانش از دستم بیا بگو که ز عشقت چه طرف بربستم اگر چه خرمن عمرم غم تو داد به باد به خاک پای عزیزت که عهد نشکستم چو ذره گرچه حقیرم ببین به دولت عشق که در هوا...
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم طره را تاب مده تا نده...
فاش می گویم و از گفته خود دلشادم بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق که در این دامگه حادثه چون افتادم من ملک بودم و فردوس برین جایم بود آدم آورد در این د...
مرا می بینی و هر دم زیادت می کنی دردم تو را می بینم و میلم زیادت می شود هر دم به سامانم نمی پرسی نمی دانم چه سر داری به درمانم نمی کوشی نمی دانی مگر دردم نه راه است این که بگذاری م...
سال ها پیروی مذهب رندان کردم تا به فتوی خرد حرص به زندان کردم من به سرمنزل عنقا نه به خود بردم راه قطع این مرحله با مرغ سلیمان کردم سایه ای بر دل ریشم فکن ای گنج روان که من این خان...
خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست گشاد کار من اندر کرشمه های تو بست مرا و سرو چمن را به خاک راه نشاند زمانه تا قصب نرگس قبای تو بست ز کار ما و دل غنچه صد گره بگشود نسیم گل چو دل اندر...
دیشب به سیل اشک ره خواب می زدم نقشی به یاد خط تو بر آب می زدم ابروی یار در نظر و خرقه سوخته جامی به یاد گوشه محراب می زدم هر مرغ فکر کز سر شاخ سخن بجست بازش ز طره تو به مضراب می زد...