رباعی شمارهٔ ۳۱
من حاصل عمر خود ندارم جز غم در عشق ز نیک و بد ندارم جز غم یک همدم باوفا ندیدم جز درد یک مونس نامزد ندارم جز غم

خواجه شمسالدین محمد شیرازی متخلص به «حافظ» و مشهور به «لسانالغیب»، غزلسرای بزرگ و از بزرگان شعر و ادب پارسی است. از زندگانی وی همانند دیگر بزرگان و سخنوران کهن ایرانی به رغم شهرت فوقالعادهٔ او اطلاعات دقیقی در دست نیست و حتی در مورد نام دقیق وی (محمد یا شمسالدین) و خاستگاه وی و سالهای عمر او اختلاف نظر وجود دارد. اما بنا بر قول مشهور وی حدود سال ۷۲۶ هجری قمری در شیراز متولد شد. علوم و فنون را در محفل درس استادان زمان فرا گرفت و در علوم ادبی عصر پایهای رفیع یافت؛ خاصه در علوم فقهی و الهی تأمل بسیار کرد و قرآن را با چهارده روایت مختلف از بر داشت. گوته -دانشمند بزرگ و شاعر و سخنور مشهور آلمانی- دیوان شرقی خود را به نام او و با کسب الهام از افکار وی تدوین کرد. دیوان اشعار او شامل غزلیات، چند قصیده، چند مثنوی، قطعات و رباعیات است. وی به سال ۷۹۲ هجری قمری در شیراز درگذشت. آرامگاه او در حافظیهٔ شیراز زیارتگاه صاحبنظران و عاشقان شعر و ادب پارسی است.
من حاصل عمر خود ندارم جز غم در عشق ز نیک و بد ندارم جز غم یک همدم باوفا ندیدم جز درد یک مونس نامزد ندارم جز غم
چون باده ز غم چه بایدت جوشیدن با لشگر غم چه بایدت کوشیدن سبز است لبت ساغر از او دور مدار می بر لب سبزه خوش بود نوشیدن
ای شرم زده غنچه ی مستور از تو حیران و خجل نرگس مخمور از تو گل با تو برابری کجا یارد کرد کـ او نور ز مه دارد و مه نور از تو
چشمت که فسون و رنگ می بارد از او افسوس که تیر جنگ می بارد از او بس زود ملول گشتی از هم نفسان آه از دل تو که سنگ می بارد از او
ای باد حدیث من نهانش می گو سر دل من به صد زبانش می گو می گو نه بدان سان که ملالش گیرد می گو سخنی و در میانش می گو
ای سایه سنبلت سمن پرورده یاقوت لبت در عدن پرورده همچون لب خود مدام جان می پرور زان راح که روحیست به تن پرورده
گفتی که تو را شوم مدار اندیشه دل خوش کن و بر صبر گمار اندیشه کو صبر و چه دل کآنچه دلش می خوانند یک قطره خون است و هزار اندیشه
آن جام طرب شکار بر دستم نه وان ساغر چون نگار بر دستم نه آن می که چو زنجیر بپیچد بر خود دیوانه شدم بیار بر دستم نه
با شاهد شوخ شنگ و با بربط و نی کنجی و فراغتی و یک شیشه می چون گرم شود ز باده ما را رگ و پی منت نبریم یک جو از حاتم طی
ماهی که قدش به سرو می ماند راست آیینه به دست و روی خود می آراست دستارچه ای پیشکشش کردم گفت وصلم طلبی زهی خیالی که تو راست
قسام بهشت و دوزخ آن عقده گشای ما را نگذارد که درآییم ز پای تا کی بود این گرگ ربایی بنمای سرپنجه دشمن افکن ای شیر خدای
ای کاش که بخت سازگاری کردی با جور زمانه یار یاری کردی از دست جوانی ام چو بربود عنان پیری چو رکاب پایداری کردی
گر همچو من افتاده این دام شوی ای بس که خراب باده و جام شوی ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیم با ما منشین اگر نه بدنام شوی
من با کمر تو در میان کردم دست پنداشتمش که در میان چیزی هست پیداست از آن میان چو بربست کمر تا من ز کمر چه طرف خواهم بربست
تو بدری و خورشید تو را بنده شده ست تا بنده تو شده ست تابنده شده ست زان روی که از شعاع نور رخ تو خورشید منیر و ماه تابنده شده ست
هر روز دلم به زیر باری دگر است در دیده من ز هجر خاری دگر است من جهد همی کنم قضا می گوید بیرون ز کفایت تو کاری دگر است
ماهم که رخش روشنی خور بگرفت گرد خط او چشمه کوثر بگرفت دل ها همه در چاه زنخدان انداخت وآنگه سر چاه را به عنبر بگرفت
امشب ز غمت میان خون خواهم خفت وز بستر عافیت برون خواهم خفت باور نکنی خیال خود را بفرست تا درنگرد که بی تو چون خواهم خفت
بیا ساقی آن می که حال آورد کرامت فزاید کمال آورد به من ده که بس بی دل افتاده ام وز این هر دو بی حاصل افتاده ام بیا ساقی آن می که عکسش ز جام به کیخسرو و جم فرستد پیام بده تا بگویم ب...
ما برفتیم تو دانی و دل غمخور ما بخت بد تا به کجا می برد آبشخور ما از نثار مژه چون زلف تو در زر گیرم قاصدی کز تو سلامی برساند بر ما به دعا آمده ام هم به دعا دست بر آر که وفا با تو ق...
صورت خوبت نگارا خوش به آیین بسته اند گوییا نقش لبت از جان شیرین بسته اند از برای مقدم خیل و خیالت مردمان زاشک رنگین در دیار دیده آیین بسته اند کار زلف توست مشک افشانی و نظارگان مصل...
شیرین دهنان عهد به پایان نبرند صاحب نظران ز عاشقی جان نبرند معشوق چو بر مراد و رای تو بود نام تو میان عشقباران نبرند
یاران چو به هم دست در آغوش کنید این گردش چرخ را فراموش کنید چون دور به من رسد نباشم بر جای بر یاد من این دور مرا نوش کنید
عشق آتش غم در دل ویرانه نهاد زنجیر بلا بر من دیوانه نهاد بر من نگذشت هیچ نیکی و بدی تا پای مبارک اندر آن خانه نهاد