غزل شمارهٔ ۴۰۸
ای آفتاب آینه دار جمال تو مشک سیاه مجمره گردان خال تو صحن سرای دیده بشستم ولی چه سود کـ این گوشه نیست درخور خیل خیال تو در اوج ناز و نعمتی ای پادشاه حسن یا رب مباد تا به قیامت زوال...

خواجه شمسالدین محمد شیرازی متخلص به «حافظ» و مشهور به «لسانالغیب»، غزلسرای بزرگ و از بزرگان شعر و ادب پارسی است. از زندگانی وی همانند دیگر بزرگان و سخنوران کهن ایرانی به رغم شهرت فوقالعادهٔ او اطلاعات دقیقی در دست نیست و حتی در مورد نام دقیق وی (محمد یا شمسالدین) و خاستگاه وی و سالهای عمر او اختلاف نظر وجود دارد. اما بنا بر قول مشهور وی حدود سال ۷۲۶ هجری قمری در شیراز متولد شد. علوم و فنون را در محفل درس استادان زمان فرا گرفت و در علوم ادبی عصر پایهای رفیع یافت؛ خاصه در علوم فقهی و الهی تأمل بسیار کرد و قرآن را با چهارده روایت مختلف از بر داشت. گوته -دانشمند بزرگ و شاعر و سخنور مشهور آلمانی- دیوان شرقی خود را به نام او و با کسب الهام از افکار وی تدوین کرد. دیوان اشعار او شامل غزلیات، چند قصیده، چند مثنوی، قطعات و رباعیات است. وی به سال ۷۹۲ هجری قمری در شیراز درگذشت. آرامگاه او در حافظیهٔ شیراز زیارتگاه صاحبنظران و عاشقان شعر و ادب پارسی است.
ای آفتاب آینه دار جمال تو مشک سیاه مجمره گردان خال تو صحن سرای دیده بشستم ولی چه سود کـ این گوشه نیست درخور خیل خیال تو در اوج ناز و نعمتی ای پادشاه حسن یا رب مباد تا به قیامت زوال...
ای خونبهای نافه چین خاک راه تو خورشید سایه پرور طرف کلاه تو نرگس کرشمه می برد از حد برون خرام ای من فدای شیوه چشم سیاه تو خونم بخور که هیچ ملک با چنان جمال از دل نیایدش که نویسد گن...
اگر چه باده فرح بخش و باد گل بیز است به بانگ چنگ مخور می که محتسب تیز است صراحی ای و حریفی گرت به چنگ افتد به عقل نوش که ایام فتنه انگیز است در آستین مرقع پیاله پنهان کن که همچو چش...
ای قبای پادشاهی راست بر بالای تو زینت تاج و نگین از گوهر والای تو آفتاب فتح را هر دم طلوعی می دهد از کلاه خسروی رخسار مه سیمای تو جلوه گاه طایر اقبال باشد هر کجا سایه اندازد همای چ...
تاب بنفشه می دهد طره مشک سای تو پرده غنچه می درد خنده دلگشای تو ای گل خوش نسیم من بلبل خویش را مسوز کز سر صدق می کند شب همه شب دعای تو من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان قال و مقال عا...
مرا چشمی ست خون افشان ز دست آن کمان ابرو جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستی نگارین گلشنش روی است و مشکین سایبان ابرو هلالی شد تنم زی...
خط عذار یار که بگرفت ماه از او خوش حلقه ای ست لیک به در نیست راه از او ابروی دوست گوشه محراب دولت است آن جا بمال چهره و حاجت بخواه از او ای جرعه نوش مجلس جم سینه پاک دار کآیینه ای ...
گلبن عیش می دمد ساقی گل عذار کو باد بهار می وزد باده خوش گوار کو هر گل نو ز گل رخی یاد همی کند ولی گوش سخن شنو کجا دیده اعتبار کو مجلس بزم عیش را غالیه مراد نیست ای دم صبح خوش نفس ...
ای پیک راستان خبر یار ما بگو احوال گل به بلبل دستان سرا بگو ما محرمان خلوت انسیم غم مخور با یار آشنا سخن آشنا بگو بر هم چو می زد آن سر زلفین مشک بار با ما سر چه داشت ز بهر خدا بگو ...
خنک نسیم معنبر شمامه ای دل خواه که در هوای تو برخاست بامداد پگاه دلیل راه شو ای طایر خجسته لقا که دیده آب شد از شوق خاک آن درگاه به یاد شخص نزارم که غرق خون دل است هلال را ز کنار ا...
عیشم مدام است از لعل دل خواه کارم به کام است الحمدلله ای بخت سرکش تنگش به بر کش گه جام زرکش گه لعل دل خواه ما را به رندی افسانه کردند پیران جاهل شیخان گمراه از دست زاهد کردیم توبه ...
گر تیغ بارد در کوی آن ماه گردن نهادیم الحکم لله آیین تقوا ما نیز دانیم لیکن چه چاره با بخت گمراه ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم یا جام باده یا قصه کوتاه من رند و عاشق در موسم گل آن گاه ...
وصال او ز عمر جاودان به خداوندا مرا آن ده که آن به به شمشیرم زد و با کس نگفتم که راز دوست از دشمن نهان به به داغ بندگی مردن بر این در به جان او که از ملک جهان به خدا را از طبیب من ...
حال دل با تو گفتنم هوس است خبر دل شنفتنم هوس است طمع خام بین که قصه فاش از رقیبان نهفتنم هوس است شب قدری چنین عزیز شریف با تو تا روز خفتنم هوس است وه که دردانه ای چنین نازک در شب ت...
ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب این چنین با همه درساخته ای یعنی چه شاه خوبانی و منظور گدایان شده ای قدر این مرتب...
در سرای مغان رفته بود و آب زده نشسته پیر و صلایی به شیخ و شاب زده سبوکشان همه در بندگیش بسته کمر ولی ز ترک کله چتر بر سحاب زده شعاع جام و قدح نور ماه پوشیده عذار مغ بچگان راه آفتاب...
ای که با سلسله زلف دراز آمده ای فرصتت باد که دیوانه نواز آمده ای ساعتی ناز مفرما و بگردان عادت چون به پرسیدن ارباب نیاز آمده ای پیش بالای تو میرم چه به صلح و چه به جنگ چون به هر حا...
دوش رفتم به در میکده خواب آلوده خرقه تر دامن و سجاده شراب آلوده آمد افسوس کنان مغبچه باده فروش گفت بیدار شو ای رهرو خواب آلوده شست و شویی کن و آن گه به خرابات خرام تا نگردد ز تو ای...
از من جدا مشو که توام نور دیده ای آرام جان و مونس قلب رمیده ای از دامن تو دست ندارند عاشقان پیراهن صبوری ایشان دریده ای از چشم بخت خویش مبادت گزند از آنک در دلبری به غایت خوبی رسید...
دامن کشان همی شد در شرب زرکشیده صد ماهرو ز رشکش جیب قصب دریده از تاب آتش می بر گرد عارضش خوی چون قطره های شبنم بر برگ گل چکیده لفظی فصیح شیرین قدی بلند چابک رویی لطیف زیبا چشمی خوش...
از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه انی رأیت دهرا من هجرک القیامه دارم من از فراقش در دیده صد علامت لیست دموع عینی هٰذا لنا العلامه هر چند کآزمودم از وی نبود سودم من جرب المجرب حلت به ...
چراغ روی تو را شمع گشت پروانه مرا ز حال تو با حال خویش پروا نه خرد که قید مجانین عشق می فرمود به بوی سنبل زلف تو گشت دیوانه به بوی زلف تو گر جان به باد رفت چه شد هزار جان گرامی فدا...
سحرگاهان که مخمور شبانه گرفتم باده با چنگ و چغانه نهادم عقل را ره توشه از می ز شهر هستی اش کردم روانه نگار می فروشم عشوه ای داد که ایمن گشتم از مکر زمانه ز ساقی کمان ابرو شنیدم که ...
ساقی بیا که شد قدح لاله پر ز می طامات تا به چند و خرافات تا به کی بگذر ز کبر و ناز که دیده ست روزگار چین قبای قیصر و طرف کلاه کی هشیار شو که مرغ چمن مست گشت هان بیدار شو که خواب عد...