غزل شمارهٔ ۴۳
صحن بستان ذوق بخش و صحبت یاران خوش است وقت گل خوش باد کز وی وقت می خواران خوش است از صبا هر دم مشام جان ما خوش می شود آری آری طیب انفاس هواداران خوش است ناگشوده گل نقاب آهنگ رحلت س...

خواجه شمسالدین محمد شیرازی متخلص به «حافظ» و مشهور به «لسانالغیب»، غزلسرای بزرگ و از بزرگان شعر و ادب پارسی است. از زندگانی وی همانند دیگر بزرگان و سخنوران کهن ایرانی به رغم شهرت فوقالعادهٔ او اطلاعات دقیقی در دست نیست و حتی در مورد نام دقیق وی (محمد یا شمسالدین) و خاستگاه وی و سالهای عمر او اختلاف نظر وجود دارد. اما بنا بر قول مشهور وی حدود سال ۷۲۶ هجری قمری در شیراز متولد شد. علوم و فنون را در محفل درس استادان زمان فرا گرفت و در علوم ادبی عصر پایهای رفیع یافت؛ خاصه در علوم فقهی و الهی تأمل بسیار کرد و قرآن را با چهارده روایت مختلف از بر داشت. گوته -دانشمند بزرگ و شاعر و سخنور مشهور آلمانی- دیوان شرقی خود را به نام او و با کسب الهام از افکار وی تدوین کرد. دیوان اشعار او شامل غزلیات، چند قصیده، چند مثنوی، قطعات و رباعیات است. وی به سال ۷۹۲ هجری قمری در شیراز درگذشت. آرامگاه او در حافظیهٔ شیراز زیارتگاه صاحبنظران و عاشقان شعر و ادب پارسی است.
صحن بستان ذوق بخش و صحبت یاران خوش است وقت گل خوش باد کز وی وقت می خواران خوش است از صبا هر دم مشام جان ما خوش می شود آری آری طیب انفاس هواداران خوش است ناگشوده گل نقاب آهنگ رحلت س...
به صوت بلبل و قمری اگر ننوشی می علاج کی کنمت آخرالدواء الکی ذخیره ای بنه از رنگ و بوی فصل بهار که می رسند ز پی رهزنان بهمن و دی چو گل نقاب برافکند و مرغ زد هوهو منه ز دست پیاله چه ...
لبش می بوسم و در می کشم می به آب زندگانی برده ام پی نه رازش می توانم گفت با کس نه کس را می توانم دید با وی لبش می بوسد و خون می خورد جام رخش می بیند و گل می کند خوی بده جام می و از...
مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی پر کن قدح که بی می مجلس ندارد آبی وصف رخ چو ماهش در پرده راست نآید مطرب بزن نوایی ساقی بده شرابی شد حلقه قامت من تا بعد از این رقیبت زین در دگر نراند ...
ای که بر ماه از خط مشکین نقاب انداختی لطف کردی سایه ای بر آفتاب انداختی تا چه خواهد کرد با ما آب و رنگ عارضت حالیا نیرنگ نقشی خوش بر آب انداختی گوی خوبی بردی از خوبان خلخ شاد باش ج...
ای دل مباش یک دم خالی ز عشق و مستی وان گه برو که رستی از نیستی و هستی گر جان به تن ببینی مشغول کار او شو هر قبله ای که بینی بهتر ز خودپرستی با ضعف و ناتوانی همچون نسیم خوش باش بیما...
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی تا بی خبر بمیرد در درد خودپرستی عاشق شو ار نه روزی کار جهان سرآید ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم با کافران چه...
آن غالیه خط گر سوی ما نامه نوشتی گردون ورق هستی ما درننوشتی هر چند که هجران ثمر وصل برآرد دهقان جهان کاش که این تخم نکشتی آمرزش نقد است کسی را که در این جا یاری ست چو حوری و سرایی ...
ای قصه بهشت ز کویت حکایتی شرح جمال حور ز رویت روایتی انفاس عیسی از لب لعلت لطیفه ای آب خضر ز نوش لبانت کنایتی هر پاره از دل من و از غصه قصه ای هر سطری از خصال تو و از رحمت آیتی کی ...
سبت سلمیٰ بصدغیها فؤادي و روحي کل یوم لي ینادي نگارا بر من بی دل ببخشای و واصلني علی رغم الأعادي حبیبا در غم سودای عشقت توکلنا علی رب العباد أ من انکرتني عن عشق سلمیٰ تزاول آن روی ...
دیدم به خواب دوش که ماهی برآمدی کز عکس روی او شب هجران سر آمدی تعبیر رفت یار سفرکرده می رسد ای کاج هر چه زودتر از در درآمدی ذکرش به خیر ساقی فرخنده فال من کز در مدام با قدح و ساغر ...
کنون که بر کف گل جام باده صاف است به صد هزار زبان بلبلش در اوصاف است بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است فقیه مدرسه دی مست بود و فتوی داد که می حرام ولی...
سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است بدین راه و روش می رو که با دلدار پیوندی قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید...
چه بودی ار دل آن ماه مهربان بودی که حال ما نه چنین بودی ار چنان بودی بگفتمی که چه ارزد نسیم طره دوست گرم به هر سر مویی هزار جان بودی برات خوش دلی ما چه کم شدی یا رب گرش نشان امان ا...
به جان او که گرم دسترس به جان بودی کمینه پیشکش بندگانش آن بودی بگفتمی که بها چیست خاک پایش را اگر حیات گران مایه جاودان بودی به بندگی قدش سرو معترف گشتی گرش چو سوسن آزاده ده زبان ب...
چو سرو اگر بخرامی دمی به گلزاری خورد ز غیرت روی تو هر گلی خاری ز کفر زلف تو هر حلقه ای و آشوبی ز سحر چشم تو هر گوشه ای و بیماری مرو چو بخت من ای چشم مست یار به خواب که در پی است ز ...
شهری ست پر ظریفان وز هر طرف نگاری یاران صلای عشق است گر می کنید کاری چشم فلک نبیند زین طرفه تر جوانی در دست کس نیفتد زین خوب تر نگاری هرگز که دیده باشد جسمی ز جان مرکب بر دامنش مبا...
تو را که هر چه مراد است در جهان داری چه غم ز حال ضعیفان ناتوان داری بخواه جان و دل از بنده و روان بستان که حکم بر سر آزادگان روان داری میان نداری و دارم عجب که هر ساعت میان مجمع خو...
صبا تو نکهت آن زلف مشک بو داری به یادگار بمانی که بوی او داری دلم که گوهر اسرار حسن و عشق در اوست توان به دست تو دادن گرش نکو داری در آن شمایل مطبوع هیچ نتوان گفت جز این قدر که رقی...
بیا با ما مورز این کینه داری که حق صحبت دیرینه داری نصیحت گوش کن کاین در بسی به از آن گوهر که در گنجینه داری ولیکن کی نمایی رخ به رندان تو کز خورشید و مه آیینه داری بد رندان مگو ای...
ای که در کوی خرابات مقامی داری جم وقت خودی ار دست به جامی داری ای که با زلف و رخ یار گذاری شب و روز فرصتت باد که خوش صبحی و شامی داری ای صبا سوختگان بر سر ره منتظرند گر از آن یار س...
ای که مهجوری عشاق روا می داری عاشقان را ز بر خویش جدا می داری تشنه بادیه را هم به زلالی دریاب به امیدی که در این ره به خدا می داری دل ببردی و بحل کردمت ای جان لیکن به از این دار نگ...
در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است صراحی می ناب و سفینه غزل است جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است پیاله گیر که عمر عزیز بی بدل است نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بس ملالت علما ه...
روزگاری ست که ما را نگران می داری مخلصان را نه به وضع دگران می داری گوشه چشم رضایی به منت باز نشد این چنین عزت صاحب نظران می داری ساعد آن به که بپوشی تو چو از بهر نگار دست در خون د...