غزل شمارهٔ ۴۵۱
خوش کرد یاوری فلکت روز داوری تا شکر چون کنی و چه شکرانه آوری آن کس که اوفتاد خدایش گرفت دست گو بر تو باد تا غم افتادگان خوری در کوی عشق شوکت شاهی نمی خرند اقرار بندگی کن و اظهار چا...

خواجه شمسالدین محمد شیرازی متخلص به «حافظ» و مشهور به «لسانالغیب»، غزلسرای بزرگ و از بزرگان شعر و ادب پارسی است. از زندگانی وی همانند دیگر بزرگان و سخنوران کهن ایرانی به رغم شهرت فوقالعادهٔ او اطلاعات دقیقی در دست نیست و حتی در مورد نام دقیق وی (محمد یا شمسالدین) و خاستگاه وی و سالهای عمر او اختلاف نظر وجود دارد. اما بنا بر قول مشهور وی حدود سال ۷۲۶ هجری قمری در شیراز متولد شد. علوم و فنون را در محفل درس استادان زمان فرا گرفت و در علوم ادبی عصر پایهای رفیع یافت؛ خاصه در علوم فقهی و الهی تأمل بسیار کرد و قرآن را با چهارده روایت مختلف از بر داشت. گوته -دانشمند بزرگ و شاعر و سخنور مشهور آلمانی- دیوان شرقی خود را به نام او و با کسب الهام از افکار وی تدوین کرد. دیوان اشعار او شامل غزلیات، چند قصیده، چند مثنوی، قطعات و رباعیات است. وی به سال ۷۹۲ هجری قمری در شیراز درگذشت. آرامگاه او در حافظیهٔ شیراز زیارتگاه صاحبنظران و عاشقان شعر و ادب پارسی است.
خوش کرد یاوری فلکت روز داوری تا شکر چون کنی و چه شکرانه آوری آن کس که اوفتاد خدایش گرفت دست گو بر تو باد تا غم افتادگان خوری در کوی عشق شوکت شاهی نمی خرند اقرار بندگی کن و اظهار چا...
طفیل هستی عشقند آدمی و پری ارادتی بنما تا سعادتی ببری بکوش خواجه و از عشق بی نصیب مباش که بنده را نخرد کس به عیب بی هنری می صبوح و شکرخواب صبحدم تا چند به عذر نیم شبی کوش و گریه سح...
ای که دایم به خویش مغروری گر تو را عشق نیست معذوری گرد دیوانگان عشق مگرد که به عقل عقیله مشهوری مستی عشق نیست در سر تو رو که تو مست آب انگوری روی زرد است و آه دردآلود عاشقان را دوا...
ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی چو گل گر خرده ای داری خدا را صرف عشرت کن که قارون را غلط ها داد سودای زراندوزی ز جام گل دگر بلبل چنان مست ...
عمر بگذشت به بی حاصلی و بوالهوسی ای پسر جام می ام ده که به پیری برسی چه شکرهاست در این شهر که قانع شده اند شاه بازان طریقت به مقام مگسی دوش در خیل غلامان درش می رفتم گفت ای عاشق بی...
نوبهار است در آن کوش که خوش دل باشی که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی چنگ در پرده همین می دهدت پند ولی وع...
هزار جهد بکردم که یار من باشی مرادبخش دل بی قرار من باشی چراغ دیده شب زنده دار من گردی انیس خاطر امیدوار من باشی چو خسروان ملاحت به بندگان نازند تو در میانه خداوندگار من باشی از آن...
ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی بی زر و گنج به صد حشمت قارون باشی در مقامی که صدارت به فقیران بخشند چشم دارم که به جاه از همه افزون باشی در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن شرط ا...
زین خوش رقم که بر گل رخسار می کشی خط بر صحیفه گل و گلزار می کشی اشک حرم نشین نهان خانه مرا زان سوی هفت پرده به بازار می کشی کاهل روی چو باد صبا را به بوی زلف هر دم به قید سلسله در ...
گل در بر و می در کف و معشوق به کام است سلطان جهانم به چنین روز غلام است گو شمع میارید در این جمع که امشب در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است در مذهب ما باده حلال است ولیکن بی روی تو ای...
سلیمیٰ منذ حلت بالعراق ألاقی من نواها ما ألاقی الا ای ساروان منزل دوست إلی رکبانکم طال اشتیاقی خرد در زنده رود انداز و می نوش به گلبانگ جوانان عراقی ربیع العمر فی مرعیٰ حماکم حماک ...
کتبت قصة شوقی و مدمعی باکی بیا که بی تو به جان آمدم ز غمناکی بسا که گفته ام از شوق با دو دیده خود أیا منازل سلمیٰ فأین سلماک عجیب واقعه ای و غریب حادثه ای أنا اصطبرت قتیلا و قاتلی ...
یا مبسما یحاکي درجا من اللآلي یا رب چه درخور آمد گردش خط هلالی حالی خیال وصلت خوش می دهد فریبم تا خود چه نقش بازد این صورت خیالی می ده که گرچه گشتم نامه سیاه عالم نومید کی توان بود...
سلام الله ما کر اللیالي و جاوبت المثاني و المثالي علیٰ وادي الأراک و من علیها و دار باللویٰ فوق الرمال دعاگوی غریبان جهانم و أدعو بالتواتر و التوالي به هر منزل که رو آرد خدا را نگه...
بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی خوش باش زان که نبود این هر دو را زوالی در وهم می نگنجد کاندر تصور عقل آید به هیچ معنی زین خوب تر مثالی شد حظ عمر حاصل گر زان که با تو ما را هرگز به ...
رفتم به باغ صبحدمی تا چنم گلی آمد به گوش ناگهم آواز بلبلی مسکین چو من به عشق گلی گشته مبتلا و اندر چمن فکنده ز فریاد غلغلی می گشتم اندر آن چمن و باغ دم به دم می کردم اندر آن گل و ب...
این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی وین دفتر بی معنی غرق می ناب اولی چون عمر تبه کردم چندان که نگه کردم در کنج خراباتی افتاده خراب اولی چون مصلحت اندیشی دور است ز درویشی هم سینه پ...
زان می عشق کز او پخته شود هر خامی گر چه ماه رمضان است بیاور جامی روزها رفت که دست من مسکین نگرفت زلف شمشادقدی ساعد سیم اندامی روزه هر چند که مهمان عزیز است ای دل صحبتش موهبتی دان و...
که برد به نزد شاهان ز من گدا پیامی که به کوی می فروشان دو هزار جم به جامی شده ام خراب و بدنام و هنوز امیدوارم که به همت عزیزان برسم به نیک نامی تو که کیمیافروشی نظری به قلب ما کن ک...
أتت روایح رند الحمیٰ و زاد غرامی فدای خاک در دوست باد جان گرامی پیام دوست شنیدن سعادت است و سلامت من المبلغ عنی إلی سعاد سلامی بیا به شام غریبان و آب دیده من بین به سان باده صافی د...
به کوی میکده هر سالکی که ره دانست دری دگر زدن اندیشه تبه دانست زمانه افسر رندی نداد جز به کسی که سرفرازی عالم در این کله دانست بر آستانه میخانه هر که یافت رهی ز فیض جام می اسرار خا...
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت ص...
ز دلبرم که رساند نوازش قلمی کجاست پیک صبا گر همی کند کرمی قیاس کردم و تدبیر عقل در ره عشق چو شبنمی است که بر بحر می کشد رقمی بیا که خرقه من گر چه رهن میکده هاست ز مال وقف نبینی به ...
احمد الله علی معدلة السلطان احمد شیخ اویس حسن ایلخانی خان بن خان و شهنشاه شهنشاه نژاد آن که می زیبد اگر جان جهانش خوانی دیده نادیده به اقبال تو ایمان آورد مرحبا ای به چنین لطف خدا ...