شمارهٔ ۱۹
ای از فروغ رویت روشن چراغ دیده خوش تر ز چشم مستت چشم جهان ندیده همچون تو نازنینی سر تا قدم لطافت گیتی نشان نداده ایزد نیافریده هر زاهدی که دیده یاقوت جان فزایش سجاده ترک کرده پیمان...

خواجه شمسالدین محمد شیرازی متخلص به «حافظ» و مشهور به «لسانالغیب»، غزلسرای بزرگ و از بزرگان شعر و ادب پارسی است. از زندگانی وی همانند دیگر بزرگان و سخنوران کهن ایرانی به رغم شهرت فوقالعادهٔ او اطلاعات دقیقی در دست نیست و حتی در مورد نام دقیق وی (محمد یا شمسالدین) و خاستگاه وی و سالهای عمر او اختلاف نظر وجود دارد. اما بنا بر قول مشهور وی حدود سال ۷۲۶ هجری قمری در شیراز متولد شد. علوم و فنون را در محفل درس استادان زمان فرا گرفت و در علوم ادبی عصر پایهای رفیع یافت؛ خاصه در علوم فقهی و الهی تأمل بسیار کرد و قرآن را با چهارده روایت مختلف از بر داشت. گوته -دانشمند بزرگ و شاعر و سخنور مشهور آلمانی- دیوان شرقی خود را به نام او و با کسب الهام از افکار وی تدوین کرد. دیوان اشعار او شامل غزلیات، چند قصیده، چند مثنوی، قطعات و رباعیات است. وی به سال ۷۹۲ هجری قمری در شیراز درگذشت. آرامگاه او در حافظیهٔ شیراز زیارتگاه صاحبنظران و عاشقان شعر و ادب پارسی است.
ای از فروغ رویت روشن چراغ دیده خوش تر ز چشم مستت چشم جهان ندیده همچون تو نازنینی سر تا قدم لطافت گیتی نشان نداده ایزد نیافریده هر زاهدی که دیده یاقوت جان فزایش سجاده ترک کرده پیمان...
صبح دولت می دمد کو جام همچون آفتاب فرصتی زین به کجا باشد بده جام شراب خانه بی تشویش و ساقی یار و مطرب نکته گوی موسم عیش است و دور ساغر و عهد شباب از پی تفریح طبع و زیور حسن طرب خوش...
من دوش پنهان می شدم تا قصر جانان سنگنک نرمک نهادم پای را رفتم به ایوان سنگنک دیدم نگار نازنین بر تخت زر در خواب خوش من از نهیب بیم او چون بید لرزان سنگنک کردم دو انگشتان دراز آهسته...
مطرب خوش نوا بگو تازه به تازه نو به نو باده دلگشا بجو تازه به تازه نو به نو با صنمی چو لعبتی خوش بنشین به خلوتی بوسه ستان به آرزو تازه به تازه نو به نو بر ز حیات کی خوری گر نه مدام...
گر زلف پریشانت در دست صبا افتد هر جا که دلی باشد در دام بلا افتد ما کشتی صبر خود در بحر غم افکندیم تا آخر از این طوفان هر تخته کجا افتد هر کس به تمنایی فال از رخ او گیرد بر تخته فی...
ببین هلال محرم بخواه ساغر راح که ماه امن و امان است و سال صلح و صلاح نزاع بر سر دنیای دون گدا نکند به پادشه بنه ای نور دیده کوی فلاح عزیز دار زمان وصال را کـ آن دم مقابل شب قدر است...
من ار زآن که گردم به مستی هلاک به آیین مستان بریدم به خاک به تابوتی از چوب تاکم کنید به راه خرابات خاکم کنید به آب خرابات غسلم دهید پس آنگاه بر دوش مستم نهید مریزید بر گور من جز شر...
ای ز شرم عارضت گل کرده خوی بر عرق پیش عقیقت جام می ژاله بر لاله است یا بر گل گلاب یا بر آتش آب یا بر روت خوی میشد از چشم آن کمان ابرو و دل از پی اش می رفت و گم می کرد پی امشب از زل...
به فر دولت گیتی فروز شاه شجاع که با کسم نبود بهر مال و جاه نزاع بیار می که چه خورشید مشغل افروزد رسد به کلبه درویش نیز فیض شعاع صراحتی و حریفی خوشم زدنیا بس که غیر از این همه اسباب...
نور خدا نمایدت آینه مجردی از در ما در آ اگر طالب عشق سرمدی باده بده که دوزخ ار نام گناه ما برد آب زند بر آتشش معجزه محمدی شعبده باز می کنی هر دم و نیست این روا قال رسول ربنا ما انا...
دریغا خلعت حسن جوانی گرش بودی طراز جاودانی دریغا حسرتا دردا کزین جوی نخواهد رفت آب زندگانی همی باید برید از خویش و پیوند چنین رفته است حکم آسمانی و کل اخ یفارقه اخوه لعمر ابیک الا ...
بلبل اندر ناله و گل خنده خوش می زند چون نسوزد دل که دلبر در وی آتش می زند زاهدا از تیر مژگانش حذر کردن چه سود زخم پنهانم به ابروی کمانکش می زند ناخوشی ها دیده ام از زاهد پشمینه پوش...
اگر به لطف بخوانی مزید الطاف است وگر به قهر برانی درون ما صاف است بیان وصف تو گفتن نه حد امکان است چرا که وصف تو بیرون ز حد اوصاف است ز چشم عشق توان دید روی شاهد غیب که نور دیده عا...
برو ای زاهد و دعوت مکنم سوی بهشت که خدا در ازل از اهل بهشتم بسرشت یک جو از خرمن هستی نتواند برداشت هر که در کوی فنا در ره حق دانه نکشت تو و تسبیح و مصلا و ره زهد و صلاح من و میخانه...
می زنم هر نفس از دست فراقت فریاد آه اگر ناله زارم نرساند به تو باد چه کنم گر نکنم ناله و فریاد و فغان در فراق تو چنانم که بداندیش مباد روز و شب غصه و خون می خورم و چون نخورم چون ز ...
عشقت نه سرسری ست که از دل به در شود مهرت نه عارضی ست که جای دگر شود عشق تو در درونم و مهر تو در دلم با شیر اندر آمد و با جان به در شود دردی ست درد عشق که اندر علاج آن هرچند سعی بیش...
ساقیا ساغر شراب بیار یک دو جام شراب ناب بیار داروی درد عشق یعنی می کاوست درمان شیخ و شاب بیار آفتاب است و ماه باده و جام در میان مه آفتاب بیار می کند عقل سرکشی تمام گردنش را ز می ط...
مباد کس چو من خسته مبتلای فراق که عمر من همه بگذشت در بلای فراق غریب و عاشق و بیدل غریب و سرگردان کشیده محنت ایام و داغهای فراق اگر به دست من افتد فراق را بکشم به آب دیده دهم باز خ...
پدید آمد رسوم بی وفایی نماند از کس نشان آشنایی برند از فاقه نزد هر خسیسی کنون اهل هنر دست گدایی کسی کـ او فاضل است امروز در دهر نمی بیند زغم یک دم رهایی ولیکن جاهل است اندر تنعم مت...
بیار باده و بازم رهان ز مخموری که هم به باده توان کرد دفع رنجوری به هیچ وجه نیابد چراغ مجلس انس مگر به روی نگار و شراب انگوری به سحر غمزه فتان هیچ غره مباش که آزمودم و سودی نداشت م...
ای باد نسیم یار داری زآن نفحه مشکبار داری زنهار مکن درازدستی با طره او چه کار داری ای گل تو کجا و روی زیباش او مشک و تو بار خار داری نرگس تو کجا و چشم مستش او سرخوش و تو خمار داری ...
برو زاهد به امیدی که داری که دارم همچو تو امیدواری به جز ساغر چه دارد لاله در دست بیا ساقی بیاور آنچه داری مرا در رسته دیوانگان کش که مستی خوشتر است از هوشیاری بپرهیز از من ای صوفی...
جای حضور و گلشن امن است این سرای زین در به شادمانی و عیش و طرب در آی ای کاخ دولتی ز چه خاکی که مدرج است در شاخسار گلشن تو سایه همای هر صبح در هوای درت می کند صبوح جمشید تخت چرخ به ...
غمش تا در دلم مأوا گرفته است سرم چون زلف او سودا گرفته است لب چون آتشش آب حیات است از آن آب آتشی در ما گرفته است همای همتم عمری است کز جان هوای آن قد و بالا گرفته است شدم عاشق به ب...