شمارهٔ ۸۴
دل منه ای جان من بر خواجه و شاه و وزیر کس نمی داند که کارش از کجا خواهد گشاد کار شاهان اینچنین باشد تو ای حافظ مرنج داور روزی رسان توفیق و نصرتشان دهاد

خواجه شمسالدین محمد شیرازی متخلص به «حافظ» و مشهور به «لسانالغیب»، غزلسرای بزرگ و از بزرگان شعر و ادب پارسی است. از زندگانی وی همانند دیگر بزرگان و سخنوران کهن ایرانی به رغم شهرت فوقالعادهٔ او اطلاعات دقیقی در دست نیست و حتی در مورد نام دقیق وی (محمد یا شمسالدین) و خاستگاه وی و سالهای عمر او اختلاف نظر وجود دارد. اما بنا بر قول مشهور وی حدود سال ۷۲۶ هجری قمری در شیراز متولد شد. علوم و فنون را در محفل درس استادان زمان فرا گرفت و در علوم ادبی عصر پایهای رفیع یافت؛ خاصه در علوم فقهی و الهی تأمل بسیار کرد و قرآن را با چهارده روایت مختلف از بر داشت. گوته -دانشمند بزرگ و شاعر و سخنور مشهور آلمانی- دیوان شرقی خود را به نام او و با کسب الهام از افکار وی تدوین کرد. دیوان اشعار او شامل غزلیات، چند قصیده، چند مثنوی، قطعات و رباعیات است. وی به سال ۷۹۲ هجری قمری در شیراز درگذشت. آرامگاه او در حافظیهٔ شیراز زیارتگاه صاحبنظران و عاشقان شعر و ادب پارسی است.
دل منه ای جان من بر خواجه و شاه و وزیر کس نمی داند که کارش از کجا خواهد گشاد کار شاهان اینچنین باشد تو ای حافظ مرنج داور روزی رسان توفیق و نصرتشان دهاد
بگذشتن فرصت ای برادر در گرم روی چو میغ باشد دریاب که عمر بس عزیز است گر فوت شود دریغ باشد
هنگام بهار است گل لاله و نسرین از خاک در آیند و تو در خاک چرایی چندان به سر خاک تو بنشینم و گریم شاید که بهار آید و از خاک در آیی
ای دل مجوی منصب دنیا که هیچ نیست نقصان بود ز عزل کمالت نه از عمل چیزی مگو که از تو پریشان شود دلی کاری مکن که از تو به نفسی رسد خلل
از بد دهر اگر همی رنجی رنجش از روزگار سهل بود رنج و راحت ورای طالع نیست وآن که دانست مرد اهل بود
حکیم فکر من از عقل کرد دوش سؤال که ای یگانه الطاف خالق رحمان کدام گوهر نظم است در جهان که از او شکست قیمت بازار لؤلؤ عمان
در هر هوا که جز برق اندر طلب نباشد گر خرمنی بسوزد چندان عجب نباشد مرغی که با غم دل شد الفتیش حاصل بر شاخسار عمرش برگ طرب نباشد در کارخانه عشق ازکفر ناگزیر است آتش که را بسوزد گر بو...
به روز کاف و الف از جمادی الاولی به سال ذال و دگر نون و حا علی الاطلاق خدایگان سلاطین مشرق و مغرب خدیو کشور عفو و کرم به استحقاق سپهر حلم و حیا آفتاب جاه و جلال جمال دنیی و دین شاه...
با دوست نشین و باده و جام طلب نوش از لب آن سرو گل اندام طلب مجروح چو راحت جراحت طلبد گو از سر نیش زین حجام طلب
در خوبی و دلبری بت من طاق است بیچاره دلم به وصل او مشتاق است نازک بدن و لاله رخ و سنگین دل شیرین سخن و لطیف و سیمین ساق است
نوباوه گلبن جوانی عشق است سرمایه عمر جاودانی عشق است چون خضر گر آب زندگانی طلبی سرچشمه آب زندگانی عشق است
نه جان تو با سر الهی پرداخت نه در طلب لایتناهی پرداخت دردا که چنان به نقش مشغول شدی کز نقش به نقاش نخواهی پرداخت
نام بت من که مه ز رویش خجل است ده حرف ز نظم حافظ مرتحل است اول ششم هجی و قلبش روشن لیکن عجب آن که جمله اجزاش دل است
بردار دل از مادر دهر ای فرزند با نصف اخیر شوهرش در پیوند بی قلب ندانی که چنین نقادی چون حافظ اگر شوی به رویش خرسند
تا حکم قضای آسمانی باشد کار تو همیشه کامرانی باشد جامی که ز دست یاد خود نوش کنی سرمایه عیش جاودانی باشد
باز آی که جانم به جمالت نگران است باز آی که دل در غم هجرت به فغان است باز آی که بی روی تو ای نور دو دیده سیلاب سرشک از من سرگشته روان است
با مردم نیک بد نمی باید بود در سایه دیو و دد نمی باید بود مفتون معاش خود نمی باید بود مغرور به فضل خود نمی باید بود
الا یا ایها الساقی ادر کأسا و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها به بوی نافه ای کآخر صبا زان طره بگشاید ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل ها مرا در منزل جانان چه امن ع...
دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما ما مریدان روی سوی قبله چون آریم چون روی سوی خانه خمار دارد پیر ما در خرابات طریقت ما به هم منزل شویم کاین چنی...
دی پیر می فروش که ذکرش به خیر باد گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز یاد گفتم به باد می دهدم باده نام و ننگ گفتا قبول کن سخن و هر چه باد باد سود و زیان و مایه چو خواهد شدن ز دست از بهر ای...
شراب و عیش نهان چیست کار بی بنیاد زدیم بر صف رندان و هر چه بادا باد گره ز دل بگشا وز سپهر یاد مکن که فکر هیچ مهندس چنین گره نگشاد ز انقلاب زمانه عجب مدار که چرخ از این فسانه هزاران...
دوش آگهی ز یار سفر کرده داد باد من نیز دل به باد دهم هر چه باد باد کارم بدان رسید که همراز خود کنم هر شام برق لامع و هر بامداد باد در چین طره تو دل بی حفاظ من هرگز نگفت مسکن مألوف ...
روز وصل دوستداران یاد باد یاد باد آن روزگاران یاد باد کامم از تلخی غم چون زهر گشت بانگ نوش شادخواران یاد باد گر چه یاران فارغند از یاد من از من ایشان را هزاران یاد باد مبتلا گشتم د...
جمالت آفتاب هر نظر باد ز خوبی روی خوبت خوب تر باد همای زلف شاهین شهپرت را دل شاهان عالم زیر پر باد کسی کو بسته زلفت نباشد چو زلفت درهم و زیر و زبر باد دلی کو عاشق رویت نباشد همیشه ...