بخش ۶ - حکایت
حزین لاهیجیشنیدم تهی دست بی حاصلی
شنید این حکایت ز صاحبدلی
که پیری چو برد از زلیخا توان
خدنگ قدش حلقه شد چون کمان
عزیزی به ذلت کشید و به رنج
به ششدر فکندش سرای سپنج
ز باد خزان خشک شد گلشنش
نگشتی یکی زاغ پیرامنش
گل افسرده شد عندلیبی نماند
در ایام سختی حبیبی نماند
شد آخر پس از عیش ناز ملوک
رگش رشته جسم نزارش چو دوک
گذشت آن جوانی و جاه خطیر
به مصر اندرش نام شد گنده پیر
از آن آتش داغ پرور همان
بجا مانده بودش شراری به جان
برآورده غم گرچه دود از سرش
ولی بود گرمی به خاکسترش
بر آرد ز پا خار را هر کسی
خلد چون به دل کار دارد بسی
به زاری همی گفت و خون می گریست
که مسکین تر از بنده امروز کیست
