بخش ۴۷ - به وصل رسیدن درویش و دوری او بار دیگر به جور رقیب
هلالی جغتاییگفت راوی که شاه هر نفسی
آن گدا را همی نواخت بسی
خبر آمد که از فلان کشور
بر سر شاه می رسد لشکر
بی شمارست لشکر دشمن
پای تا سر نهفته در آهن
شاه باید که فکر کار کند
دفع آن خیل بی شمار کند
شاه باید که لشکر انگیزد
در سواری چو گرد برخیزد
چو از این قصه شد رقیب آگاه
رفت و گفت از سر حسد با شاه
نزد ارباب عقل معلوم ست
که نظر سوی ناکسان شوم ست
هر که را بخت بد ز پا انداخت
دیگرش سر بلند نتوان ساخت
حذر از قوم بخت برگشته
که چو خویشت کنند سرگشته
یارب این سفله از کجا آمد
که به سر وقت ما بلا آمد
این سخن گفت و کرد محرومش
بهره این داد طالع شومش
