بخش ۱
ای وجود تو اصل هر موجود هستی و بوده ای و خواهی بود صانع هر بلند و پست تویی همه هیچند هرچه هست تویی نقشبند صحیفه ازل تویی یا وجود قدیم لم یزل تویی نی ازل آگه از بدایت تو نی ابد واقف
۵۳ شعر از هلالی جغتایی
ای وجود تو اصل هر موجود هستی و بوده ای و خواهی بود صانع هر بلند و پست تویی همه هیچند هرچه هست تویی نقشبند صحیفه ازل تویی یا وجود قدیم لم یزل تویی نی ازل آگه از بدایت تو نی ابد واقف
سخن آرای این حدیث کهن این چنین می کند بیان سخن که ازین پیش بود درویشی راست کیشی محبت اندیشی از همه قید عالم آزاده لیک در قید عشق افتاده الم روزگار دیده بسی محنت عاشقی کشیده بسی تنش
یار هرگه درو نظر می کرد او نظر جانب دگر می کرد گرچه عاشق بود خراب نظر لیک او را کجاست تاب نظر هرگه آن نوش خند شکرلب جانب خانه رفتی از مکتب حال درویش ز آن برآشفتی گریه اغاز کردی و گ
چون شب تیره در میان آمد دل درویش در فغان آمد که دل شب چرا ز مهر تهی ست تیره شد روزم این چه روسیهی ست چه شد آیا گرفت ماه امشب باشد از دود دل سیاه امشب هیچ شب این چنین سیاه نبود گویی