ز ما آفرین بر جهان آفرین
که او را سزد در جهان آفرین
برآرنده مردم از تیره خاک
نگارنده تن بدین جان پاک
فرازنده ماه و مهر و سپهر
فروزنده کشور از ماه و مهر
ز دود آسمان و زمین از بخار
که داند بر آورد جز کردگار
چهار آخشیج آوریده برون
هنر هر یکی را ز دیگر فزون
بپیوست این چار دشمن به هم
وز ایشان به عالم همه بیش و کم
دو آبست و آتش دو بادست و خاک
چنین دشمنان را بپیوست پاک
به فرمان یزدان به هم سازگار
روان زیر فرمان او هر چهار
چنان دارد ایشان همیدون بسیج
به فرمان یزدان دارنده اند
مر او را همیدون چنین بنده اند
چو مردم پدید آمد و قوم عاد
وز ایشان بگویم همی زین بلاد
به زور و به مردی ایشان گزند
چو رفتی از ایشان یکی بر زمین
تو گفتی که بودند ایشان به کین
چو یزدان شد از بت پرستان به کین
هم آنگه به فرمان جان آفرین
سراسر چو هامون برآمد چو آب
علو کرد تا چون به پهنای کوه
برآمد همی تا به بالای کوه
برآمد برآورد از ایشان دمار
نه جنبنده ماند و نه مرغی به پر
به گیتی بماندند و پیغمبرش
از ایشان بماند آدمی را نژاد
وز ایشان بماند این جهان را نهاد
ز قارون و گنجش یکی یاد کن
خرد را تو از داد بنیاد کن
زمین را بفرمود کو را بگیر
فرو شد به زیر زمین همچو قیر
فرو خورد خاک آن همه خواسته
بینباشت بدبخت را خاک خورد
شنیدم که زنده ست از آن بد نمرد
از آتش پسندیده شد این دلیل
به فرمان او سرد شد بر خلیل
چنان آتشی کش زبانه چو دیو
شده دوزخ از تف و تابش ستوه
درخشان شده اخگرش همچو کوه
چو فرمان رسیدش چو گل زرد گشت
چنین جان بنده به فرمان کیست
زمین را مر این هر سه چون گوهرند
که هر سه زمین را همی پرورند
گر از آسمان آب ناید به زیر
نیابی تو جنبنده از آب سیر
نه از آفتاب و نه از خاک سود
جهان باز ویران شود چونکه بود
وگر هست باران چه کم و چه بیش
که بی آب باشند آن هر دو زهر
که باران نشوید رخ تیره خاک
بر او بر چهل باد آید پدید
از او نرگس و سبزه و شنبلید
وز آن پس بتابد بر او آفتاب
یکی با درنگ و یکی با شتاب
کدامین از این هر سه شاهی کنند
به گیتی فراوان تباهی کنند
همی دارد آن پادشاهان نگاه
همه هر چه هست از نهاد جهان
تو در خویشتن باز بین از نهان
ز باد و ز آتش ز خاک و ز آب
زمین و در و دشت کوه و سحاب
بهار و گل و نرگس و شنبلید
خزان و همان برف کآید پدید
ببین تا به مقدار یک دست جای
چه چیز آفریدست بر ما خدای
بر این روی از چند گونه نگار
بهاری و باغی پر از بو و رنگ
در او چشمه ای نوش و دیگر شرنگ
اگر چشمه را چشم بینا نهاد
نهانی در ایشان دو دریا نهاد
شنیدن در آنست و دیدن در این
که داند چنین جز جهان آفرین
ز شادی و غم چون بجوشد همی
تو گویی که با ابر کوشد همی
در این باغ گاهی گل و گه بهی
چو باد خزان اندر آید درشت
نداریم جز باد چیزی به مشت
فرو ریزد از باغ برگ و نگار
مر او را جهان را همین است کار
چو مردم جهان نیز گردد نهان
همه نیست گردیم و جاوید اوست
ز دانا همی داد دادن نکوست
بدو داد هر دو جهان را کلید
بخش ۱ - دیباچه - ایرانشان ابن ابی الخیر | ناهید