بخش ۱ - آغاز داستان
چنین گفت دهقان موبدنژاد چو بر ما در داستان برگشاد که تاج از کیومرث فرخنده پی یکایک بیامد به کاووس کی چو کاووس کی کرد فرمان دیو تبه شد بر او راه کیهان خدیو سوی آسمان شد به پر عقاب ج...

ایرانشان (ایرانشاه) ابن ابی الخیر از شاعران اواخر قرن پنجم و اوایل قرن ششم هجری قمری و همعصر با سلطان ملکشاه سلجوقی بود. گویا ایرانشان بیش از سال ۵۱۱ ه. ق. نزیسته باشد. وی داستان بهمن بن اسفندیار را در قالب بحر متقارب در حدود سال ۵۰۰ هجری قمری یا اندکی پس از آن به نظم درآورده است. قدیمیترین اشارات به نام شاعر، در دستنوشتههای مجمل التواریخ و القصص است؛ در مجمل التواریخ و القصص، نسخهٔ کتابخانهٔ فؤاد کورپولو در ترکیه، نام شاعر «انشاه» و در نسخهٔ هایدلبرگ آلمان، نام وی «ایرانشاه» و در دستنوشتههای پاریس و چستربیتی از مجمل التواریخ و القصص، «ایرانشان» ضبط شدهاست. پیرامون زادگاه وی اگرچه جلال متینی مصحح کوشنامه، در مقدمهٔ آن دربارهٔ زادگاه «ایرانشان» سخنی به میان نیاوردهاست؛ اما رحیم عفیفی در پیشگفتار بهمننامه، برپایهٔ شواهدی چنین پنداشتهاست که شاید ایرانشان، برادر «شهمردان بن ابیالخیر» نویسندهٔ نزهتنامهٔ علایی برادر و در نتیجه رازی (اهل ری) بودهباشد. دو اثر منظوم ایرانشان، بهمننامه و کوشنامه است. بهمننامه پیش از کوشنامه سروده شدهاست. کوشنامهٔ وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است. بهمننامهٔ ایرانشان به کوشش آقای سید محمد امین حسینی در گنجور در دسترس قرار گرفته است (آقای محمد امین عبادی حیدر نیز در این راه به ایشان یاری رساندند).
چنین گفت دهقان موبدنژاد چو بر ما در داستان برگشاد که تاج از کیومرث فرخنده پی یکایک بیامد به کاووس کی چو کاووس کی کرد فرمان دیو تبه شد بر او راه کیهان خدیو سوی آسمان شد به پر عقاب ج...
به هشتم که شد عاج چون آبنوس ز درگه خروش آمد و بانگ کوس سپاه از در هندوان شد روان همان شادمان گشته پیر و جوان سه منزل بشد تندبر با سپاه مر او را یکی خلعت آراست شاه بدو داد یکسر همه ...
ز گوینده پرسید خواننده مرد کزین پس جهانجوی بهمن چه کرد بدو مرد گویا سخن برگشاد که از باستان بودش این گفته یاد که چون دل ز مهر کتایون بشست وزآن خستگی شد سپاهش درست جهاندیده جاماسب د...
تو را ای خردمند روشن روان زبان کرد یزدان از این سان روان خرد داد و جان داد و پاکیزه هوش دل روشن و چشم بینای و گوش که او را به پاکی ستایش کنی شب و روز پیشش نیایش کنی بیاموزی آن را ک...
ز ما آفرین بر جهان آفرین که او را سزد در جهان آفرین برآرنده مردم از تیره خاک نگارنده تن بدین جان پاک فرازنده ماه و مهر و سپهر فروزنده کشور از ماه و مهر ز دود آسمان و زمین از بخار ک...
ز کار فرامرز پرداختیم ز کشمیر دیگر دری ساختیم هر آن کس که این داستان یاد کرد دلش گشت از کین بهمن به درد چنین گفت پرمایه دهقان پیر سخن هاش چون بشنوی یاد گیر که چون بهمن از کار یل په...
چنین بود رزم نخست و دوم ازین پس بگوییم رزم سیوم چهارم ز هر سه شگفتی ترست بسا رنج کاندر چهارم درست شنیدم که بهمن چو در بلخ شد خور و خواب و آرام او تلخ شد به فرزانه گفت ای گرانمایه م...
نماند اندر آن شهر خرم سرای نه در کشور و مرزش آباد جای وز آن جایگه لشکر اندر کشید سوی شهر قنوج ره درکشید همی رفت منزل به منزل سپاه ز بهر پشوتن دل آزرده شاه وزان روی چون دختران دژم پ...
نویسنده را گفت پیش آرنی یکی نامه از مشک تر کن به وی سر نامه کرد ای جهاندیده پارس نه مردم شناس و نه نیکی شناس نیاید همی شرمت از کار خویش ازین زشت وارونه گفتار خویش نه تو بنده دوده ن...
از امروز تا سیصد و اند سال از ایران پدید آید آن بی همال هر آن شاه کآید به فرمان او بماند بدو افسر و جان او اگر سوی روم آورد لشکری جز از من بود روم را مهتری مبادا که با او بود کارزا...
چنان بد که شش ماه شاه جهان زمانی نیامد برون از نهان شب و روز پیش کتایون بدی بر او هر زمان مهرش افزون بدی کتایون به چشمش نکوتر بدی چو لخنی ز پیشش فراتر بدی بهاری و خود کی خرامد بهار...
چو رفتند نزدیک طیهور شاه نهادند نامه در آن پیشگاه چو در نامه آن ناسزا خواند گفت که با دیو زاده خرد نیست جفت بر آشفت و دژخیم را گفت شاه که این هر دو را کرد باید تباه از این آتبین را...
نهادندش آن پاسخ نامه پیش همی هرچه دیدند بی کم و بیش بدو باز گفتند و نامه بخواند ز کینه همی خون به لب برفشاند بفرمود تا کشتی آرند و ساز که سوی بسیلا شود رزمساز فرستاده گفت ای نبرده ...
شد از کوه غلتان گران سنگ سنگ از این سان دو روز و دو شب بود جنگ زبر سنگباران و از زیر تیر دل دیو گشت اندر آن رزم پیر سر سرکشان یکسر آغشته شد کمرها ز خون لاله گون گشته شد به سنگی سپا...
وز آن روی چون کوش با آن سپاه ز دریا گذر کرد و آمد به راه ز کشتی به خشکی کشیدند رخت همه راه ها باز بگرفت سخت نوندی فرستاد نزد پدر که ما را ز گردون چه آمد به سر از آن سان در آورده بو...
به گوش آگهی شد که خاور خدای که شد شاه خاور به دیگر سرای رمه بی شبان ماند و تختش تهی تو را گشت دیهیم شاهنشهی ز دشمن بترسید و بربست رخت سپه را همی راند تا پیش تخت به تاج پدر بر پراگن...
چو دریا ز کوش و سپه گشت پاک بهک را نماند از کسی ترس و باک به طیهور مژده فرستاد از این که گیتی تهی شد ز دارای چین ز دریا بشد کوش و لشکر به هم روان پر ز تیمار و دل پر ز غم از آن شاد ...
به چین اندرون کوش سر برفراخت همه کارها را به آیین بساخت یکی نیکدل بود با نام و کام که نوشان به مرد بودیش نام ز به مرد دستور کوش مهین نیامد پسر داشتی جز همین چو هر دو پدر را جهان دو...
همان گه نبیسنده را خواند پیش سخن راند با او ز اندازه بیش به ضحاک فرمود تا نامه کرد سخن ها روان از سر خامه کرد که شاه جهان جاودان شاه باد هنر رهبر و بخت همراه باد سرش سبز بادا و گرد...
چو شد روی گیتی به رنگ زریر ز رخساره خور فرو شست قیر نویسنده را پیش خواند و نشاند بفرمود تا پاسخ نامه راند چنین گفت کای نیک فرزند من گرامیتر از هرچه پیوند من نبشته رسید و مرا شد درس...
چو پیغام بشنید و نامه بخواند ز شادی بخندید و خیره بماند بدو گفت اکنون برو ساز کن در گنج های پدر بازکن فرستاد نامه به هر کشوری به هر نامداری و هر مهتری سراسر سپه را به درگاه خواند ب...
گرانمایه دستور قنوج شاه بشد با تنی چند ازان بارگاه چو آگاهی آمد به سالار بار همانگه بیامد بر شهریار که دستور قنوج شاه آمده ست بدین نامور بارگاه آمده ست بگفتا درآرش درآورد زود چو شه...
به سلمان چو فرزانه پیغام کرد که با او ترا کرد باید نبرد همانگه بیامد شه بربری به زیرش یکی ادهم لاغری همان نیزه اش باز بسته سه جای به دست اندرون داشت آن تیره رای به تن خشک و باریک و...
چنان بد که یک روز برزین گرد ز گردان تنی چند با خود ببرد برون رفت با مرزبان و تخار سوی مرغزاری ز بهر شکار به رستم سپرد آن مهی بارگاه همه کشور و گنج و تخت و کلاه همی گشت بر گرد آن مر...