بخش ۱ - در شکر باری تعالی
تو را ای خردمند روشن روان زبان کرد یزدان از این سان روان خرد داد و جان داد و پاکیزه هوش دل روشن و چشم بینای و گوش که او را به پاکی ستایش کنی شب و روز پیشش نیایش کنی بیاموزی آن را ک
۳۶۹ شعر از ایرانشان ابن ابی الخیر
تو را ای خردمند روشن روان زبان کرد یزدان از این سان روان خرد داد و جان داد و پاکیزه هوش دل روشن و چشم بینای و گوش که او را به پاکی ستایش کنی شب و روز پیشش نیایش کنی بیاموزی آن را ک
از امروز تا سیصد و اند سال از ایران پدید آید آن بی همال هر آن شاه کآید به فرمان او بماند بدو افسر و جان او اگر سوی روم آورد لشکری جز از من بود روم را مهتری مبادا که با او بود کارزا
چو رفتند نزدیک طیهور شاه نهادند نامه در آن پیشگاه چو در نامه آن ناسزا خواند گفت که با دیو زاده خرد نیست جفت بر آشفت و دژخیم را گفت شاه که این هر دو را کرد باید تباه از این آتبین را
نهادندش آن پاسخ نامه پیش همی هرچه دیدند بی کم و بیش بدو باز گفتند و نامه بخواند ز کینه همی خون به لب برفشاند بفرمود تا کشتی آرند و ساز که سوی بسیلا شود رزمساز فرستاده گفت ای نبرده