بخش ۱۱۱ - بیماری ضحاک و رُستن دو مار از دوش او
ایرانشان ابن ابی الخیرشنیدم که ضحاک چندان بخورد
که آمد سر هر دو کتفش به درد
همی درد خرچنگ خواندش پزشک
یکی سرد بیماری سرد و خشک
به دانش چو نامش به تازی کنی
به تازی اگر سرفرازی کنی
شکیبا نبودی ز گوشت شکار
برآمد سر کتف او چون دو مار
چو چندی برآمدش فریاد کرد
از او خون دردانه آغاز کرد
پزشکان هشیار دل را بخواند
همه کس ز درمان او خیره ماند
ز بابل گروهی ز جادوفشان
بشد پیش آن خسرو سرکشان
نیاورد درمان او کس به جای
وز آن درد شاه اندر آمد ز پای
ره خواب بر دیدگانش ببست
نه خورد و نه خفت و نه شادان نشست
پزشکان جادوی دست آزمای
بماندند خیره ز کار خدای
