بخش ۴ - پاسخ دادن شاه بهمن به زال سام نریمان
ایرانشان ابن ابی الخیربه پاسخ چنین گفت کای گرگ پیر
تو را گفت یزدان که هرگز ممیر
برآمد تو را سالیان هشتصد
به گیتی فراوانت کردار بد
کنون گاه آنست گردی هلاک
شود روی گیتی ز تخم تو پاک
نه از تیغ من گشت خواهی رها
نپذرفت خواهم ز تو خون بها
نگر تا نیاری تو دیگر فریب
که بر جان تو خواهد آمد نهیب
به خون گرانمایه اسفندیار
برانم ز خونتان یکی جویبار
تو را بیش ازین کامگاری مباد
ز تیغ منت رستگاری مباد
نهادند بر نامه بر مهر شاه
فرستاده در جست در بزمگاه
زمین را ببوسید و آمد برون
سری پر ز کینه دلی پر ز خون
چو شاهوی نزدیک دستان رسید
بزرگان لشکرش را پیش خواند
بر ایشان همه داستان ها براند
چنین گفت هر کس که گر پهلوان
چنان رای دید او به روشن روان
که این گنج ها را فرستد بدوی
تو دانی که ما کس ندیدیم روی
به کام تو این کار بگذاشتیم
کنون چون نپذرفت ما را چه باک
همه جان به پیشت سپر کرده ایم
که روزی ز رنجت نیازرده ایم
بکوشیم تا جان به تن در بود
که بنمود رستم به مازندران
از ایشان بخندید و دستان بگفت
که با هر کسی آفرین باد جفت
وزان خواسته هر کسی را بداد
به بخشش دل هر کسی کرد شاد
سپیده چو بر دشت لشکر کشید
سپاهی چو کوه و چو دریای نیل
همی آمد آواز کوس از دو میل
فرود آمد و گردش اندر گرفت
چو دستان بدید آنچنان روزگار
غمی گشت و دروازه کرد استوار
نه کس را به بیرون برش راه داد
نه زین سر گذر پیش بدخواه داد
چو از ماه یک هفته بگذاشتند
به جاماسپ شاه جهانجوی گفت
که امروز بیرون رویم از نهفت
جدا کرد ازیشان پشوتن ز راه
چو نزدیک دروازه اندر رسید
به باره جهان پهلوان را بدید
بپرسید و گفت ای یل سرفراز
همی داند از راز ما کردگار
که ما چند گفتیم با شهریار
نیارد بدین مرز و کشور سپاه
بترسید ازو جان ما از گزند
که هر گاه گوید بدان خانه رای
تو داری و جاماسپ آن رهنمای
به من دار گوش و به پوزش مکوش
که من نیک دانم که شاه جهان
که او خویش کامست و با سرکشی
به گفتار تند و به طبع آتشی
کنون از تو خواهیم ای نامدار
یکی تا گذرگاه ازین ره کند
پشوتن پذیرفت و آمد به راه
که از ما بدین راه سیر آمدی
کجا رفته بودی که دیر آمدی
که از شاه گفتار نتوان نهفت
مرا دید و آنگه بدادم پیام
سزا باشد ای شاه آزاده خوی
بدو گفت بهمن که آن پرفریب
نباید که آرد به ما بر نهیب
ببین و به مکر و به گفتار اوی
ز گفتار او شاه رخ تازه کرد
ز بالا چو دستان سامش بدید
بدو گفت کای شاه گردن فراز
چنین رنجه گشتی ز راه دراز
بفرمای تا رای و کام تو چیست
گذشتن به گیتی ز نام تو کیست
بدو گفت بهمن که ای تیره رای
همانا خرد بستد از تو خدای
تو را شد خرد تیره و پشت کوز
کجا رای و کامم ندانی هنوز
مرا رای رزمست و خون ریختن
تو نیرنگ کردی و کار تو بود
که سیمرغ مردار یار تو بود
من از بهر خون چنان شهریار
همانا که از دیو داری نشان
از آن خواهش و لابه زار ما
فراوان بگفتیم و دادیم گنج
نه لابه شنود و نه پذرفت گنج
ازین بیش گفتیم و دادیم پند
که امروز با تو بود سودمند
کنون شهریارا تو پوزش پذیر
پشیمان بدان کار بودم که رفت
بمان تا مگر داور داد و پاک
به کام تو از من برآرد هلاک
چو دل خوش کند شهریار جهان
ببخشمش چندان که دارم نهان
بر او هر دو فرزانه را دل بسوخت
به زال گرانمایه گفت این سخن
فراوان بگفتی و گشت این کهن
دو کارست با من تو را زین سپس
که آن را سه دیگر ندانیم و بس
یکی آنک با تو فرامرز و سام
ببندم شما را همه دست و پای
دلم گر به خون ریختن کرد رای
ز خونشان زمین لاله زاری کنم
به دل گر بدین ناخوش آید تو را
به مغز اندرون آتش آید تو را
به جز رزم شمشیر چیزی نماند
ببینیم تا چرخ گردان چه راند
برون آی و لشکر بیاور به دشت
ز بهمن چو بشنید گفتار زال
بدو گفت کای شاه فرخنده فال
ز یزدان و از من تو را شرم نیست
به چشم اندرت هیچ آزرم نیست
که ما را همی کرد خواهی به بند
از آن پس که پروردمت بر کنار
بسی رنج دیدم من از روزگار
سزای من این بود و پاداش این
زهی سنگدل شاه با داد و دین
که پروردگارش نکرد ایچ سود
چو دندان برآورد و شد زورمند
بدان مرد ساده دل آمد گزند
نه جنگ آورم با تو ای نیکخوی
از آن به که با شاه جنگ آورم
تو گر خواه باش و اگر خواه رو
نشین تا بهار آید و جو درو
بگفت این و برگشت و در را ببست
بخش ۴ - پاسخ دادن شاه بهمن به زال سام نریمان - ایرانشان ابن ابی الخیر | ناهید