بخش ۸ - پاسخ نوشتن فرشاور پیش شاه بهمن اسفندیار - ایرانشان ابن ابی الخیر | ناهیدبخش ۸ - پاسخ نوشتن فرشاور پیش شاه بهمن اسفندیار
ایرانشان ابن ابی الخیربه بهمن یکی پاسخ نامه کرد
که ای شاه با فر و با دار و برد
تو شاهی و ما بندگان تو شاه
نداریم جز رای و راهت نگاه
تو فردا که گردان کشیدند صف
همه نیزه و تیغ و زوبین به کف
فرامرز را پیش خوان هم نبرد
چو آن پیلتن زی تو آهنگ کرد
درآییم یکبارگی در پسش
یکی زخم پیش آورد هر کسش
برآریم بر روی او رستخیز
نباشد ورا زین میانه گریز
اگر باد تندست و کوه روان
ز پای اندر آید به زخم گوان
دل شاه از اندیشه کوته کنیم
روان را سوی آشتی ره کنیم
چو نامه سوی شاه ایران رسید
ز شادی تو گفتی دلش برپرید
چنین گفت پس با پوشتن به راز
که هم در شب تیره لشکر بساز
فرامرز را راز چون شد عیان
سپه راست گشتند و کردند ساز
دو لشکر شده در پی ساز جنگ
ز یکدیگر از دور بریان شده
که گویی چه بودست کامشب سپاه
شب تیره این دشت پر خون کند
چو بر زهر شب دهر تریاک زد
دو لشکر به کردار دو کوه قاف
بر آن دشت کین برکشیده مصاف
همه نیزه و تیغ و زوبین به کف
وزین سو صفی ده نمود از شمار
چو خورشید بر زد سر از تیغ کوه
سپاه ایستاده گروه ها گروه
گرانمایه زال زر اندر رسید
چو از سیستان سوی لشکر کشید
فرامرز را گفت کای جان باب
که امروز نه روز رزمست و جنگ
که خوابی بدیدم دلم گشت تنگ
ز خواب اندرون بی روان آمدم
بدین سان که دیدی نوان آمدم
چنان دیدم ای پور فرخ به خواب
ترا سخت بگرفت و در تو فروخت
از اندام پاک تو لختی بسوخت
بدین سان برت آمدم پر شتاب
فرامرز گفت ای گرانمایه باب
سر از بخش گردون گردان متاب
که امشب من این خواب دیدم چنان
ولیکن چو دشمن سپه کرد تیز
تو برگردی از پیش باشد گریز
و دیگر که خواهبی از آن هول تر
دل زال خوش کرد و گرز گران
چو شیر ژیان بر لب آورده کف
چنین تا به پایان لشکر رسید
یلان را بر آن جای بر بوده دید
چو بر چرخ مریخ و کیوان روان
بدیشان چنین گفت کای مهتران
که دارد سپهبد به گفتار گوش
که امروز جنگ آورد بی گمان
من او را پذیره شوم در زمان
نمانم که آید به ما برگزند
که از خون زمین آسیابی کنند
سپهبد برو آفرین کرد و گفت
که با جان هر یک خرد باد جفت
وز آن جایگه شد سوی قلب گاه
جهانجوی بهمن به فرزانه گفت
به میدان سواری فرست از نهفت
که خواهد فرامرز را در نبرد
چنین داد پاسخ که فرمان شاه
نبینم که دارد کس این دستگاه
برون رفت تیز از میان سپاه
که بر گور برگردد او کامکار
زمینی چو بیت المقدس مراست
همان سی هزار از دلیران مراست
نخواهم کسی را که پیش آیدم
و گر چه همه خون خویش آیدم
فرامرز را خواهم اندر نبرد
برآرم ز جانش من امروز گرد
چنان دید زال از پس وی بجست
عنانش بدان راه بستد ز دست
بدو گفت رفتن ترا نیست روی
بمان تا شود دیگری پیش اوی
فرامرز گفت این بود سخت عار
بماند ز من در جهان یادگار
پس آنگه به ناورد خواند مرا
گر از پیش رزمش گریزان شوم
از آن به که بر خاک ریزان شوم
به خوبی عنان بستد از دست زال
تو گفتی به دو پای در دام شد
به رهام گفت ای سرافراز مرد
نگر تا به جای تو بهمن چه کرد
که گودرز را بستد از دست دیو
به زور و به فرمان کیهان خدیو
تو گویی که گودرز هستم پدر
به دفتر درون نام من یافتی
و گر نه من و تو به ناوردگاه
بگفت این و آنگه برو حمله کرد
بزد گرز و ز دشت برخاست گرد
نه در پشت زین رویش آورد خم
نه لختی ز نیروی او گشت کم
که خیره شدی اندر آن انجمن
عنان باز پس کرد و برتافت روی
هزیمت پذیرفت از آن نامجوی
هم اندر زمان آن ده و دو سوار
که برگشته بودند از آن نامدار
به تن پر ز کینه به دل پر جفاش
فرامرز را در میان دید زال
بغرید و آنگه برافراخت یال
بزد بانگ و لشکر همه حمله کرد
بجنبید هامون و برخاست گرد
دو لشکر به کردار دریای تیز
از آواز گردان و بانگ خروش
بسا سر که شد زیر پای ستور
ز بس مرد کافکنده شد سرنگون
در آن دشت دریا شد از جوی خون
زمین خون گرفت از کران تا کران
هوا گفتی از تیغ در جوشنست
فرامرز با آن دو و ده دلیر
دگر خسته شد سوی بهمن گذشت
ز بس خون کزو رفت بیهوش گشت
بیفتاده بر دشت و بی توش گشت
چو زیر زمین هور شد ناپدید
ز کشته ندیدند و از خسته راه
به تن بر سلیحش همه گشته چاک
به پایش اندرون زال خسته جگر
نهاد آن تن خسته را بر سپر
بدو دیده ها زار و گریان شدند
دل از درد او ریش و بریان شدند
دو دیده بر آن خستگی کرد باز
به دستان چنین گفت کای سرفراز
دو دیده بر آن خستگی آید شکن
برو تا درآییم یکسر به شهر
کزین رزمگه رنجمان بود بهر
بدین سان که گیرند راه گریز
گمانی چنان برد فرخنده شاه
که بر دستشان شد سپهبد تباه
سوی سیستان او ره اندر گرفت
فرود آمد و کرد شهر او حصار
کس از باره بیرون نیاورد سر
زن و مرد و کودک خروشان شدند
همه شهر بر سر پراکنده خاک
چو بهمن چنان بانگ و زاری شنید
بیامد چنین گفت کای شهریار
تو جاوید بر دشمنان کامکار
همه سیستان پر زنای و نمست
ز شادی که شد کشته آن پهلوان
همه کوی و برزن در آمد به جوش
دگر باره مردم غریوان شدند
زن و مرد و کودک خروشان شدند
بپرسید بهمن که این گریه چیست
چنین گریه و زاری از بهر کیست
سوی باره رفتند و باز آمدند
که سام سرافراز خود را بکشت
بدو گشت گردنده گردون درشت
تو گفتی امان یافت از روزگار
به فرزانه گفت ای یل نیکنام
که نیکو شد این کار از مرگ سام
همه شهر فردا به چنگ آوریم
بدو گفت کای شاه با داد و دین
چنین داد پاسخ که این فال بد
ز داننده مردم همی چون سزد
بدو گفت شاها تو اندر فریب
فرامرز زنده است و سام دلیر
تو به دان که من گشتم از گفته سیر
چو یک هفته بگذشت از آن روزگار
نیامد به بالا کسی از حصار
به هشتم برآمد به باره دبیر
ابا او جهاندیده شاهوی پیر
به خون اندر آلوده یال و برش
چنین گفت شاهو که گر شهریار
که گفتار من بازگویی به شاه
دل پاک وی را سوی داد خواه
بدو گفت رو تا چه گوید همی
ز گریه به رخ برنهاده دو دست
اگر تا به امروز کردیم جنگ
گر از بهر پروردگاران خویش
خداوند و هم شهریاران خویش
کسی کو بود بر ره داد و دین
بکوشد به هنگام سختی و کین
کنون چون فرامرز گو کشته شد
به خاک و به خون اندر آغشته شد
همان بر سرش سام خود را بکشت
همان زال گویی که خود مرده بود
به گیتی ز روزی فزون خورده بود
چو آن هر دو فرزند را مرده دید
بدو بخت خم اندر آورده دید
ز بس کو بزد خویشتن بر زمین
بمرد و سر آمد بدو جنگ و کین
کنون ما بماندیم بیچاره وار
سپاریم مر شاه را گنج و شهر
زن و بچه ما را ازین شهر بهر
پسندیده باشد به هر دو سرای
به فرش بمانیم بر جای خویش
به شاهو که خیره مبر آبروی
که در زینهار منند آن سپاه
جوانان مرا چون برادر بوند
چو پیران مرا پشت لشکر بوند
چو کردارتان زیر پای آوریم
که ایشان همه بی گناهند ازین
تو ای پر خرد مرد دستور پیر
همه نیکوی ها ز من در پذیر
زمانی که دادی تو با آن سپاه
کلید وفا را تو از من بخواه
چو پیش من آیی تو با چند کس
دهم مر ترا دست زنهار و بس
بدان سان که ماند از پشوتن شگفت
بدو گفت امشب چه گفتار شاه
ز چیزی که پاسخ دهندم به داد
تو امشب برو بامداد ایدر آی
برفت و همه گفت ها کرد یاد
به پیش فرامرز و دستان راد
دگر باره شاهو در آمد به زیر
ابا او تنی ده ز پیران پیر
برهنه سر و جامه هاشان سیاه
پشوتن بیامد بپرسید از اوی
که چون بود گفتارتان بازگوی
تو دانی که امروز ما بسته ایم
ز صد گونه آسیمه و خسته ایم
اسیر شماییم و بی دست و پای
به ما به نگرزین ز بهر خدای
نه با شاه پیمان نهاده یکی
در آن لشکر کینه خواه آمدن
اگر داد ما را به جان زینهار
تو با شاه گردان و دستور شاه
یکی رنجه باید شدن بی سپاه
به شهر آمدن تا ببینند شهر
شود نوش ما را گزاینده زهر
ببه سوگند چون شاه گشت استوار
ز خانه به دشت آوریم آنچ هست
چو شاه از سخن هاش آگاه شد
بفرمود تا شد همان گاه باز
هم اکنون بیاییم اگر ره کنید
پشوتن چو برگشت بهمن چه گفت
به فرزانه گفت از تو نتوان نهفت
چو فردا درآیم بدین کنده شهر
به جز تیغ و زوبین نیایند بهر
بپویم برآرم ز خاک آن گوان
بدان تا شود راست گفتار من
کزین کین چه مایه کشیدیم رنج
چه مایه به تاراج دادیم گنج
تو این کار یک روز بر سر بری
سوی شهر رفتن ترا نیست روی
چو گفتار دشمن تو باور کنی
به تندی بدو شاه خودکامه گفت
که در دانش تو بماندم شگفت
دو هفته ست تا کشتن دشمنست
ز باره چنین خواهش و زینهار
زن و مرد و کودک همه سوگوار
تو گویی که هست این سراسر فریب
چو فردا به شهر اندر آیم نخست
ازان دانشی مرد چونین سزید
هنوز آن سخن هست بر یاد من
سخن را هنر سر به سر کوتهیست
دراز ار چه خوش گویی از ابلهیست
سخن چون درستست کوته خوشست
پرستنده را گفت فرزانه مرد
که بار و بنه راست بایدت کرد
شب تیره بی سستی اندر شتاب
که شاه جهان در دم اژدهاست
همه دانشم پیش او بی بهاست
گذر کرد بر رود بر سان باد
وزان روی شاهو چو آمد به زیر
بدو گفت فردا به هنگام بام
به بخت تو دشمن درآید به دام
همه شب فرامرز با نای ورود
شبه چون شد از کوه در آب ها
همه شهر گفتی برآمد به جوش
ز بازار و برزن برآمد خروش
ز هر خانه ای جامه ها خواستند
در و شهر و باره بیاراستند
کشیدند بر باره چندان نثار