بخش ۱۶ - رفتن شاه بهمن به شکار و آن شگفتی دیدن و خواستن دختر اسلم را - ایرانشان ابن ابی الخیر | ناهیدبخش ۱۶ - رفتن شاه بهمن به شکار و آن شگفتی دیدن و خواستن دختر اسلم را
ایرانشان ابن ابی الخیروزان روی بهمن همی کرد رای
سپیده دم آورد بر اسب پای
سپه را شکار آمد از چپ و راست
برانگیخت هر کس بر آن سو که خواست
پراکنده شد لشکر از شهریار
یکی آهویی دید همچون نگار
به کردار طاووس بد موی اوی
کشیدند گفتی همی موی اوی
ندانست کان چیست شاه ای شگفت
برانگیخت اسب و پس او گرفت
دوان آهو و بهمن از پس دمان
دل از رنگ و خوبی شده شادمان
چو شاه از پس او برانگیختی
ازو آهوی تند بگریختی
هر آنگه که بهمن بماندی به جای
تنش گشت بی توش و گم کرد راه
چنین تا به پیش آمدش یک حصار
نگه کرد خسرو ز پیش و ز پس
همی گفت کس این شگفتی ندید
یکی جای دید او چو خرم بهشت
گلش مشک و آب گل او را سرشت
زمینش همه سر به سر سرخ و زرد
پر از جامه و گوهر و خواسته
که گویی کرا هست زین سان حصار
در اندیشه دل چو بنمود پشت
به گوش آمدش سخت بانگی درشت
یکی پیر دید از بر تخت و گاه
بدو گفت کای شاه ایران زمین
کشیدمت ایدر به چندین فسون
تو بودستی ای شاه آزاده خوی
گرفتش همانگاه دست و به تخت
برآورد و بنشاند آن نیکبخت
سبک ده کنیزک بیامد چو ماه
چو سرو از برش ماه ناکاسته
سر فتنه ها رویش از نیکویی
به بالا به کردار آزاده سرو
به رخ بر دو گل همچو خون تذرو
نهاده مر او را به سر بر دو تاج
یک از گوهر سرخ و دیگر ز عاج
برآمد به تخت آن بت دل فریب
نشست از بر شاه با فر و زیب
وز آن پس نهادند بر تخت خوان
خورش های نیکو و نوشین روان
به شاه جوان گفت پس مرد پیر
که ای شاه روشن دل و شیرگیر
یکی دست کن پیش و چیزی بخور
به جز نیک بر ما گمانی مبر
چنین پاسخش داد کاکنون نخست
که تو کیستی وین چنین جای چیست
بهاری بدین سان دلارای کیست
همم نام و هم شادکامی و کام
به فرمان من گشته یکسر پری
مرا دخترست این بدین دلبری
به روی تو برفتنه و شیفته ست
دلش فر و زیب تو بفریفته ست
چو آگاه گشت از تو ای شهریار
به چاره ترا ایدر آورد زود
اگر خواهی او را تو از من بخواه
میان در نیاید که باشد گناه
مر آن ماه را خسرو از وی بخواست
بر آیین ایشان و بر راه راست
که خسرو شد از برگرفتن به رنج
ورا گفت بودن کنون نیست روی
که گردد سپاهم پر از گفت و گوی
هم آنگه به اسب اندر آورد پای
گرانمایه دختر برآمد ز جای
شهنشه مر او را ز پس برنشاند
چو باد بهاری سیه را براند
بدو گفت کای بهمن تیره کیش
به پای خود ایدر به دام آمدی
چو دیدش فرو ماند بهمن به دشت
زبانش به کام اندرون خشک گشت
نه راه گریز و نه روی توان
تنش گشته لرزان چو بید نوان
نه دل داد تا خواهدش زینهار
نه با او به تن ساختن کارزار
بدان تازند بر دو دستش گره
چو دختر چنان دید گشت آتشی
درافتاد و اندر سپهبد به تفت
فرامرز چون دید ماند او شگفت
فرو هشت یال و سبک شد عنان
به لشکرگه آمد چنان تازیان
به فرزانه این داستان گفت باز
بمانده شگفت او از آن حال و راز
بدو گفت فرزانه کای شهریار
به تو کرد روی اختر روزگار
ترا گفته بودم من این داستان
نیابد بداندیش ازین پس رها
وزین پس چنین گفت کای سرکشان
بدین رزمگه رنج بر تن نهید
همه تن یکایک به کشتن دهید
که مرغی که از دام صیاد رفت
مر او را دگر باز نتوان گرفت
همی خورد تشویر و سودش نبود
که او را یکی زخم بایست زود
سپه گفت یکسر که ای پهلوان
همه تن به کشتن نهادیم و پس
دوباره به گیتی نمرده ست کس
چو زنگی به لب ها برآورده کف
سپاه از دو سو برکشیدند صف
که من مرگ را کردم اکنون بسیچ
من امروز تن بر سپاه افکنم
فرامرز و آن پنج تن سروران
بسا سر که از تن فرو ریختند
همه یال و نیره برافراختند
روان گشت بر جای خون یکسره
فراوان بکشتند و گشتند باز
سیوم حمله کردند بر قلبگاه
از ایران سپه کشته شد سه هزار
به فرزانه شاه سرافراز گفت
که گشت این دلم باغم و درد جفت
که روزی مرا باد نوشین نجست
به من بر جهان را سر آید همی
بدو گفت کای شاه خورشید فش
ازین رزم تیمار در دل مدار
وزان پس به لشکر چنین گفت شاه
که چون حمله آرید فردا به گاه
بکوشید و گیریدشان در میان
چو شد روی گیتی به زر آزده
سپه برکشید از دو رویه رده
بجنبید لشکر به یک ره ز جای
چو کوه روان کاندر آید ز پای
همی زد پس و پیش و از چپ و راست
به هر گوشه ای بر ز خون جای خاست
دو روز و دو شب زین نشان جنگ بود
ره از کشته و خستگان تنگ بود
زمین گفتی از بیم در جوشنست
همه دشت پای و سر و دست بود
ز خون دلیران زمین مست بود
شده پای بی دست و بی دست پای
چو ابری درفشان که بارانش خون
چو ابلق شده خنک و ابلق چو بور
همی تیرباران دو دیده بدوخت
از آن تیغ زهر آب جوشن بسوخت
به دیده در آمد ز ناگاه تیر
به مغز اندرون تیغ زهر آبگیر
کشیده زبان خستگان همچو مور
سوم روز بادی ز بلخ ای شگفت
دمان گشت و ریگ از زمین برگرفت
چنان سخت شد در زمان باد کین
ز زین مرد برکند و اسب از زمین
چنان دید بهمن برانگیخت اسب
سر نامداران در آمد به گرد
در آن رزم شد کشته نیکی جهش
سپاه اندکی ماند و گشته ستوه
شب آمد همه بازگشت آن گروه
هم اندر شب آن مایه اندک سوار
فرامرز دل ریش و خویشان اوی
به فرزانه شاه جهانجوی گفت
کزین نامداران بماندم شگفت
از آن باد هول و وزان تیغ تیز
نه از تیغ بیم و نه از باد و خاک
که فردا نبینی کسی زان گروه
چو سیم آبگون گشت کوه بلند
نه مرد سرافراز و نه کودکی
جهانیان ز شادی بجستش ز جای
به اسب سمند اندر آورد پای
که جوید در و دشت از هر دری
که پیشش نمودند آن بی بنان
که بستد فرامرز با تخت و گاه
چو بهمن بر آن تخت زرین نشست