بخش ۱۸ - نامه نوشتن زال به نزدیک فرامرز رستم به کابل - ایرانشان ابن ابی الخیر | ناهیدبخش ۱۸ - نامه نوشتن زال به نزدیک فرامرز رستم به کابل
ایرانشان ابن ابی الخیرسر نامه از زال بسیار سال
که گردون ورا کرد بی پر و بال
از او چرخ بستد همه فر و زور
شد از گشت گردون ورا تیره هور
به نزد نبیره فرامرز گو
که در نیمروز است او پیشرو
بدان ای پسر کاین جهاندیده پیر
کهن گشته از گشت نوروز و تیر
زمانه درآوردش اکنون ز پای
نه روزش بماندست و نه هوش و رای
تنش لرزه ناتوانی گرفت
دلش راه دیگر جهانی گرفت
به هر روز کز چرخ می بگذرد
مرا جان و نیرو ز تن بسپرد
ابا این چنین ناتوانی و رنج
که دشمن چنین بی کران بر درست
به شهر اندرون مردم و لشکری
فردا کرده جان را ز نام آوری
شب و روز پیکار جویند و جنگ
بکوشیده اند از پی نام و ننگ
کنون توشه ما را نماند ای پسر
چه یک دانه گندم چه یک بدره زر
در این شهر اگر باشد از بیش و کم
نوشتم من این نامه از درد دل
که فریاد مردم به گردون رسید
شکم گرسنه بیش از این نارمید
بدادیمشان من یک امشب امید
که تا خود چه آید به روز سپید
تو بدرود باش ای گرامی پسر
که فردا به دشمن رسد کاخ و شهر
مرا خاک تیره ست ازین دهر بهر
چنین کشور و مرز شاهان گرد
سرایی که از گاه گرشاسب شاه
کنون کرد خواهند با خاک راست
چه مایه ز دشمن به ما بر بلاست
شب تیره کاین نامه بنوشته ام
زمین را به خون دل آغشته ام
به ده مرد بالم درآرند ز جای
سته گشتم از گردش ماه و سال
جهان خواهد از زال پرداخته
چو از من برآرد زمانه دمار
که در کابل و زابل ای جان باب
نجویی تو آرامش و خورد و خواب
سر اندیب و کشمیر گیری پناه
چو با گنج و با تاج و لشکر نه ای
تو با شاه ایران برابر نه ای
چو با شاه ایران نتابی به جنگ
گریزیدن از چنگ او نیست ننگ
مخور خیره بر جان خود زینهار
سپه دارد و ساز و مردان کار
ز خاور مر او راست تا باختر
جهان زیر فرمان او سر به سر
ترا باب گشته نیا پیر و سست
ز خویشان تو نیست کس تندرست
سپاهت همه کشته و خسته پاک
برآورده از کشورت تیره خاک
بماندی به من زنده نیکی جهش
تو با دشمن امروز درخور نه ای
جوانی مکن چون برابر نه ای
سر خویش گیر و به کابل ممان
چو باب و پسر هر دو یاور بدی
کنون آن دو بی جان و من سست و پیر
تو بیهوده جان را مده خیره خیر
فراوان ازین در سخن ها نوشت
به خون دل و دیده اندر سرشت
به پوینده ای داد بر سان باد
گرانمایه دستان از آنجا برفت
خورشان و گریان شب تیره باز
خمیده چو چوگان شده پشت اوی
همی بر زمین زد سر انگشت اوی
گهی بر هوا روی و گه بر زمین
همی خواند بر کردگار آفرین
سحرگه به خواب اندر آمد سرش
تو گفتی همه خانه بالای اوست
سپهر برین سر به سر جای اوست
چنین گفت مر زال را کای پسر
ز بهر خورش درد چندین مخور
به بالاش بر شصت یازی کمند
تبر خواه و بیل و سرش باز کن
سپه را از آن دادن آغاز کن
گرانمایه دستان در آمد ز خواب
هر آن کو کند ره به فرمان دیو
شود گمره از راه کیهان خدیو
ندارد جز از باد چیزی به دست
خنک هر که از دود دوزخ برست
به بازی همانا که نتوان شمرد
بفرمود پس تا به پیل و تبر
مر آن کاخ را باز کردند سر
یکی تخته ای از سرش لاژورد
نبشته که این کاخ گرشاسب کرد
چو دیدم که این روزگارست پیش
پر از دانه کردم من از رنج خویش
که امروزت این دانه اندر خورست
که هر دانه ای دانه گوهرست
به شهر اندرون بانگ زد زال پیر
که گفتار پیران مدارید خیر
بیایید و روزی به خانه برید
ازین کاخ گرشاسب دانه برید
همه شهر ازین کاخ پر گفت و گوی
به درگاه دستان نهادند روی
به خورشید فرمود دستان سام
که بنویس مر همگنان را تو نام
بده هر سری را تو یک من خورش
که جان را بود زان همی پرورش
ازان کوشکاری ز دندان برون
نه تن زور گیرد نه نیرو فزون
خورش را همه ساله پنداشتند
بر آن نیز بگذشت یک چند روز
چو شده خورده آن دانه دل فروز
یکی گشت شیر و یکی چون پلنگ
شده مغزشان خشک و دل ها تهی
به بهمن نهادند یکباره روی
نه آگاه ازیشان شده کینه جوی
چو دستان چنان دید خیره بماند
همانگاه خورشید یل را بخواند
نبینی بدو گفت کای بی بنان
برو این زمان تو سر پل بگیر
که سرها بدادند بر خیر خیر
همه لشکر آشوب و غلغل گرفت
کشیدند شمشیر و زوبین و سنگ
سراپرده بگذاشت بر شد به کوی
ازیشان بسی را سر آمد زمان
بخوردند چیزی که بد خوردنی
چو بازار گه خوردنی تنگ کرد
سوی شهر هر یک پس آهنگ کرد
به گردان چنین گفت شاه زمین
که چون گرسنه مردم انبوه شد
چه باید که شهری پر از خواسته
شما زنده و دشمنان بیم مرگ
به شهر اندرون رفته با ساز و برگ
همی هر کسی تیزتر شد به دل
هم از پیش شه تازیانه زدند
چو خورشید مه پیکر آن حمله دید
چو بر گیل بفشارد انگشت کین
ازیشان تنی چند زد بر زمین
چو پران شد از یال خورشید خشت
ز خون دلیران زمین لاله کشت
شده جوشن او ز زوبین و تیر
چنان تا ز پل لشکر اندر گذشت
پس آنگاه خورشید یل بازگشت
وز آنجا به شهر اندر آمد دژم
از آن خوردنی بهر او رنج و غم
بدو گفت کای مر مرا دستگیر
همه شهر را جان تو دادی و بس
بدو گفت خورشید کای مهربان
وزان روی بهمن به فرزانه گفت
که شاید کزین در بمانی شگفت
ندیدم که پی رزم یازند دست
دلم خیره ماند اندران یک سوار
که چندان هنر کرد در کارزار
گرفته سر پول و نیزه به دست
ندیدم که گامی فرا پس نهاد
ز دو دیدگان خون فرو ریزمش
که شاه جهان خیره اندیشه کرد
اگر چند داند که گردد هلاک
شکم گرسته چون خورش یافت روی
نگرداند ار تیغ بارد بر اوی
بکوشید همی هر کس از بهر نان
بسا کز پس نان فدا کرده جان
که کوشش گه رزم را چاره نیست
سپه را ز پیکار بیغاره نیست
کزین سان سپاهی براند ز جای
اگر شاه ازو گیرد امروز کین
نباشد ره داد و آیین و دین
چو شاه جهان دل پر از کین کند
به است از سپاهی که ناید به کار
من اکنون بسازم یکی پای دام
کزین چاره شاها برآیدت کام
شب تیره بازاریان را بخواند
ز هر در فراوان سخن ها براند
دکان ها به آیین بیاراستند
ز ماهی و مرغ و ز نان های گرم
هم از چرب و شیرین و بریان گرم
چو نار ملیسی و بادام و سیب
بهانروز را گفت با سی هزار
بسازید در خیمه هاشان به کین
که هر کوز گردان گریزان شود
به راه اندرون خونش ریزان شود
چو روز آمد از هر دو رویه سپاه
به بازارگه کرد هر کس نگاه
همه شهریاران پای ها گشت سست
سوی سیستان آمد آن بوی نوش
همی رفت از آن بوی مردم ز هوش
خبر شد به دستان گردن فراز
که روبه همی دنبه بیند به دام
به یزدان که او دیو را دشمنست
به شهر اندرون گر بمیریم پاک
از آن به که دشمن برآرد هلاک
نه کس بازگشت و نپذرفت پند
ز پیران سخن ها بباید شنید
چو زر یک به یک آن بباید گزید
و گر نه زبان هیچ رنجه مکن
چنان دان که گوهر به دریا درست
که یزدان خرد بی کران آفرید
چو فرمان دستان نکردند هیچ
به خورشید گفتا تو گردن مپیچ
به دشمن به یکباره مگذارشان
نماند اندر آن شهر برنا و پیر
به لشکرگه آمد همه خیر خیر
به تاراج و خوردن گشادند دست
به بیرون همی هر کسی بسته دست
چو خوردی فزونی ازین در مبر
سیه مرد با لشکری پر ز کین
بکشتند چندان از آن سکزیان
که از خون زمین گشت چون پرنیان