بخش ۲۱ - جنگ کردن لشکر سیستان و رسیدن فرامرز از کابل
ایرانشان ابن ابی الخیروزانجا فرامرز با ده هزار
دلیران و گردان و مردان کار
چو باد وزان تاختن را بساخت
شب و روز ناسود تازنده تاخت
چو بازارگه در هم آشوفتند
شدند خیره آن خورد بشکوفتند
سیه مرد دیلم کمین برگشاد
بدان سگزیان تیغ کین برنهاد
فرامرز یل با سواران کین
رسیدند زی دیلم اندر کمین
گشودند بازو به خنجر زدن
فدا کرده هر کس در آن جای تن
فرامرز بربود گرز نبرد
چو پیل دمنده یکی حمله کرد
از آن دیلمان کشته شد ده هزار
چو دریای خون شد همه کارزار
شگفتی فرو ماند او زان گروه
که از چیست پیکار بازارگاه
دگر باره لشکر کشیده ست نو
بدان سان که نخجیر بیند دلیر
بکشت از دلیران ما ده هزار
سیه مرد یل را گرفته ست زار
بترسید بهمن به فرزانه گفت
به ناوردگه رفت باید ز کوه
بگفت و سران سپه را بخواند
سپاه از فرامرز یل خیره ماند
که از که فرود آید اینک سپاه
همه خوردنی هر چه بد در بنه
فرامرز گو خواهران را بخواند
سخن های پیکار هر گونه راند
سوی میمنه هر دوان را بداشت
ابر میسره مرزبان را گماشت
فرستاد ابا شهریاران سوی راه
که با صدهزاران دلیران مرد
همان شیر خورشید پاکیزه دین
برفتند تا زان سوی راه شهر
نبدشان به جز درد و اندوه بهر
که شد دشت ماننده لاله زار
در آمد به کردار مانند میغ
سر از تن ربودش به کردار شیر
وزان پس دل افروز خورشید زاد
ز زین اندر آمد همانگه به خاک
پر از خون سر و روی از آن تیره دشت
بر اسبش نشاندند برگاشت روی
ازیشان بشد کشته هفده هزار
ز شمشیر خورشید و گرز تخار
وزان پس فرامرز با خواهران
بکشتند از آن دشمنان بی شمار
همانا فزود آمد از سی هزار
جهان همچو دریای خون شد روان
چو کشته به لشکرگه انبوه شد
به شهر اندر آمد به نزد نیا
برون رفت هر کس ز بهر خورش
دگر باره شد سیستان دانه جای
به هشتم ورا زال گفت ای پسر
شب و روز پرخاش جویند و کین
نه او نیز اگرمان دهد زینهار
کز ایدر شوی باز کابل چو دود
که چون بشنود بهمن تیره رای
که تو باز کابل شدی زین سرای
از انده دل و دیده پر خون کند
نداند که پیکار ما چون کند
فرامرز بشنید و گفت ای نیا
شده سیستان دل پر از کیمیا
سیه مرد را آن سرافراز مرد
دگر باره از خویش آزاد کرد
چو بهمن خبر یافت کان یل برفت
از آن کوه زی شهر ره برگرفت
بخش ۲۱ - جنگ کردن لشکر سیستان و رسیدن فرامرز از کابل - ایرانشان ابن ابی الخیر | ناهید